<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اندیشه‌ی من</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/</link>
<description>با طعم هندونه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 09:40:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-791.aspx</link>
<description>وای خدا بازم سوتی دادم! الان یکی از بچه های پایپینگ رو دیدم. می گه کم پیدایین پیش ما نمیاین و اینا. منم گفتم کارتون با کالم (برج) ها تموم شد؟ گف آره دیگه با پروسس کاری نداریم با خودمون در گیریم. گفتم خب خدا رو شکر با ما دیگه کاری ندارین. گف نه ما دوس داریم با شما کار داشته باشیم. منم برگشتم گفتم خب آره اما نه از این کارا! از اون کارا!!! بعد دیدم که بله گند زدم! سعی کردم که درس کنم که قبلا عیب و ایرادا رو در می اوردین و اینا اونم هی می گف نه بابا ایرادی نداشت که. حالا من می خواستم برم زیر زمین! اون هی ادامه می داد ای بابا!!</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 09:40:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=791</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-791.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-790.aspx</link>
<description>هی شبا موقع خواب یادم میاد که مثلا فلان چیو بنویسم اینجا اما از زور گشادی نمی تونم از زیر پتو در بیام میگم باشه صبح. اما دریغ از صبح که وقتی بیدار میشم کلا موضوع رو یادم رفته :(</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 09:50:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=790</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-790.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-789.aspx</link>
<description>لبم گز گز می کنه!!</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 17:52:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=789</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-789.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-788.aspx</link>
<description>جمعه ها خون جای بارون می چکه....</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:29:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=788</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-788.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-787.aspx</link>
<description>رقیبان (!) دیروز، دوستان امروز!&lt;BR&gt;وقتی بعد ۸ سال در باره رقابت حرف می زنن و جفتشون می خندن</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 02:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=787</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-787.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-786.aspx</link>
<description>: تو رو خدا میری پیاده روی مواظب باش نگیرنت!!&lt;BR&gt;- شمام بیای بد نیستا&lt;BR&gt;: می دونی دلم که می خواد. اما اگه سر از که.ری.زک در بیارم چی؟ اینجوری از نا کامی در بیام خیلی ضایع است. ترجیح می دم جوان ناکام بمونم! ؛)</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:07:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=786</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-786.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه تصمیم می گیرد نمیرد</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-785.aspx</link>
<description>دارم یه کتاب می خونم، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد-پائلو کوئیلو، از بی کتابی از یکی از بچه ها گرفتم بخونم. تا اینجا که خوندم انگار زندگی منو نوشتن!!!! فقط هنوز تصمیم نگرفتم بمیرم!!!! خیلی جالب بوده تا اینجاش. ببینم تا آخرشم همینجور ماجرای منه یا نه! البته انقدام که ورونیکا دپ و افسرده بود من افسرده نیستم!!!</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:02:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=785</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-785.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-784.aspx</link>
<description>ای کاش فون بوک گوشی خودش مثلا هفته ای یه بار آپدیت می شد و شماره های جدید بهش اضافه می شد. این جوری که یه روز که حوصله ت سر می رفت به فون بوکت که سر میزدی می دیدی شماره کلی آدم جدید هست توش که می تونی از بینشون انتخاب کنی که امروز با کی بری بیرون، حوصله کیو داری، کی امروز هیجان انگیزه و اینا. نه مثه الان که هی زیر و رو می کنی اسما رو اما حوصله هیچ کدومشونو نداری اونایی هم که حوصلشونو داری نزدیکت نیستن و فرسنگها دورن :(&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:51:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=784</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-784.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه یکی با من این کار رو می کرد دق کرده بودم</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-782.aspx</link>
<description>دیشب یه مهمونیی رقته بودم که به جز من و دو سه نفر دیگه همه با پارتنر اومده بودن. بماند که من و دوستم (خواهر صاحاب مهمونی) از همه بزرگتر بودیم!!! تولد بود خب باید می رقصیدی دیگه!! من و دوستم گفتیم بیا با هم برقصیم. داشتیم می رقصیدیم یهو شلوغ شد اون وسط ما از هم جدا شدیم. بعد این داداش دوستم اومده یکی از دوستاشو به زور بلند کرد که با من برقصه (یک همون تنهاها رو) بعد منم گفتم زشته بچه سرخورده نشه باش برقصم یه کم. ولی خب چه کار می شد کرد؟؟ آهنگ داشت خودشو می کشت ملت داشتن سر و کله می زدن اما اون چی؟؟؟ با آرامش تمام داشت واسه خودش بشکن می زد. خب خیلی تحمل کردم حداقل یه آهنگو کامل برقصم باهاش اما چه کنم که دیگه انقد بی حال بود که نزدیک بود فشار من بیفته پایین!!!! دیگه مجبور شدم بپیچونمش!!! دلم خیلی سوخت واسش :( بعد دیگه تا آخر مهمونی حتی بهم نگاه هم نکرد حتی موقع خدافظی من کنار دوستم وایساده بودم با اون خدافظی کرد اما با من نه!! :)) حق داشت خب منم بودم همین کارو می کردم شاید حتی بدترشو!! :دی </description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 03:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=782</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-782.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-781.aspx</link>
<description>انقد که راننده آهنگای غمگین گذاشته بود که تمام راه اشک تو چشام حلقه زده بود و الانم می خوام های های گریه کنم. دقیقا های های :(((( </description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=781</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-781.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
