<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اندیشه‌ی من</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/</link>
<description>با طعم هندونه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 15:29:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-788.aspx</link>
<description>جمعه ها خون جای بارون می چکه....</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:29:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=788</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-788.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-787.aspx</link>
<description>رقیبان (!) دیروز، دوستان امروز!&lt;BR&gt;وقتی بعد ۸ سال در باره رقابت حرف می زنن و جفتشون می خندن</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 02:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=787</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-787.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-786.aspx</link>
<description>: تو رو خدا میری پیاده روی مواظب باش نگیرنت!!&lt;BR&gt;- شمام بیای بد نیستا&lt;BR&gt;: می دونی دلم که می خواد. اما اگه سر از که.ری.زک در بیارم چی؟ اینجوری از نا کامی در بیام خیلی ضایع است. ترجیح می دم جوان ناکام بمونم! ؛)</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:07:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=786</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-786.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه تصمیم می گیرد نمیرد</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-785.aspx</link>
<description>دارم یه کتاب می خونم، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد-پائلو کوئیلو، از بی کتابی از یکی از بچه ها گرفتم بخونم. تا اینجا که خوندم انگار زندگی منو نوشتن!!!! فقط هنوز تصمیم نگرفتم بمیرم!!!! خیلی جالب بوده تا اینجاش. ببینم تا آخرشم همینجور ماجرای منه یا نه! البته انقدام که ورونیکا دپ و افسرده بود من افسرده نیستم!!!</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:02:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=785</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-785.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-784.aspx</link>
<description>ای کاش فون بوک گوشی خودش مثلا هفته ای یه بار آپدیت می شد و شماره های جدید بهش اضافه می شد. این جوری که یه روز که حوصله ت سر می رفت به فون بوکت که سر میزدی می دیدی شماره کلی آدم جدید هست توش که می تونی از بینشون انتخاب کنی که امروز با کی بری بیرون، حوصله کیو داری، کی امروز هیجان انگیزه و اینا. نه مثه الان که هی زیر و رو می کنی اسما رو اما حوصله هیچ کدومشونو نداری اونایی هم که حوصلشونو داری نزدیکت نیستن و فرسنگها دورن :(&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:51:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=784</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-784.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه یکی با من این کار رو می کرد دق کرده بودم</title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-782.aspx</link>
<description>دیشب یه مهمونیی رقته بودم که به جز من و دو سه نفر دیگه همه با پارتنر اومده بودن. بماند که من و دوستم (خواهر صاحاب مهمونی) از همه بزرگتر بودیم!!! تولد بود خب باید می رقصیدی دیگه!! من و دوستم گفتیم بیا با هم برقصیم. داشتیم می رقصیدیم یهو شلوغ شد اون وسط ما از هم جدا شدیم. بعد این داداش دوستم اومده یکی از دوستاشو به زور بلند کرد که با من برقصه (یک همون تنهاها رو) بعد منم گفتم زشته بچه سرخورده نشه باش برقصم یه کم. ولی خب چه کار می شد کرد؟؟ آهنگ داشت خودشو می کشت ملت داشتن سر و کله می زدن اما اون چی؟؟؟ با آرامش تمام داشت واسه خودش بشکن می زد. خب خیلی تحمل کردم حداقل یه آهنگو کامل برقصم باهاش اما چه کنم که دیگه انقد بی حال بود که نزدیک بود فشار من بیفته پایین!!!! دیگه مجبور شدم بپیچونمش!!! دلم خیلی سوخت واسش :( بعد دیگه تا آخر مهمونی حتی بهم نگاه هم نکرد حتی موقع خدافظی من کنار دوستم وایساده بودم با اون خدافظی کرد اما با من نه!! :)) حق داشت خب منم بودم همین کارو می کردم شاید حتی بدترشو!! :دی </description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 03:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=782</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-782.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-781.aspx</link>
<description>انقد که راننده آهنگای غمگین گذاشته بود که تمام راه اشک تو چشام حلقه زده بود و الانم می خوام های های گریه کنم. دقیقا های های :(((( </description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=781</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-781.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-780.aspx</link>
<description>یه همکاری داریم که به چشم برادری پسر خوبیه! :دی&lt;BR&gt;اینم بگم که ما یه فلاسک داریم تو واحد که آب جوش و از اون می گیریم و دقیقا روبرو میز این بچه س!  بعد من پا شدم واسه خودم آب جوش بریزم که یه چایی بخورم یهو دیدم پاشده از جاش رفت سمت اتاق یکی از همکارا که نیومده بود هنوز رو کرد به من و بطور مشکوکی گف یه دیقه بیا!!!&lt;BR&gt;منم همینجور هاج و واج موندم، رفتم سمت اتاق ببینم چی میگه. رفتم تو میگه بیا یه قطره بریز تو چشم چپم!!!! :)))))))))) &lt;BR&gt;شده ماجرای اون پسره که جی اف شو برده زیر پتو که بیا یه چی بهت نشون بدم دختره هم می ره بعد پسره میگه ببین عقربه ساعتم شبرنگ داره :)))))))))))&lt;BR&gt; مشکوک بازی آخه چرا؟؟؟ :))</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 18:34:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=780</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-780.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-779.aspx</link>
<description>می خواستم لینک یه سایتو بذارم تو فیس بوکم. کپیش کردم تا فیس بوک باز شه پا شدم که مسواک بزنم، هی دارم فکر می کنم که مسواک و با کدوم دستم بر دارم این لینک که تو دستمه رو چی کارش کنم!!! همش احساس می کردم این که کپی شده الان تو مشتمه و باید محکم نگهش دارم! چرا آیا من این جوری شدم؟؟؟ :دی</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 05:03:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=779</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-779.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://andishehh.blogfa.com/post-778.aspx</link>
<description>روز بعد دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی همین کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همینطور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم که یک شلغمم.&lt;BR&gt;- عامه پسند، چارلز بوکفسکی</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 05:03:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andishehh&amp;postid=778</comments>
<dc:creator>andishehh</dc:creator>
<guid>http://andishehh.blogfa.com/post-778.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
