تبليغاتX
اندیشه‌ی من - یادش بخیر ...
با طعم هندونه...
امروز رفتم دانشگاه ...

خیلی احساس غربت می کردم چقدر زود غریبه شدم واسه اون محیط با اینکه هنوز ۶ ماه هم از تموم شدن درسم نگذشته . وقتی وارد دانشکده شدم حتی یه دونه آشنا هم ندیدم ....اگه احسان منو ندیده بود و نمی اومد پیشم اگه در و دیوارای اونجا واسم آشنا نبودن اونوقت بود که دیگه مطمئن می شدم رفتم یه جای جدید یه جایی که انگار واسه بار اولی که اونجا پا گذاشتم .... مثل روز اول دانشگاه ...... چه روز خوبی بود هم ناراحت بودم هم خوشحال .... ناراحت از دوری  مامان و بابا و شاد از دانشگاه قبول شدن همون دانشگاهی که همیشه آرزوشو داشتم  " دانشگاه تهران" ...

حالا دیگه ۴ سال از اون موقع گذشته و منم الان واسه خودم مهندس شدم   ۱۷ اسفند هم جشن فارغ التحصیلیمون بود چه روز خوب و به یاد موندنیی بود .... سعی میکنم عکسشو بذارم اینجا نمی دونم می تونم یا نه !!! اخه هنوز خوب وارد نیستم

 آخرین عکس

 

 

 

 

مردم تا تونستم عکس بذارم ... اگه کسی راه ساده ای بلده به ما هم یاد بده

راستی قرار شده با ۲ تا از بچه های ارشد و یکی از استادام در باره جذب گازها در کربن نانو تیوبها یه مقاله در بیاریم ....  نمی دونم اخرش چی میشه !!!

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:22  توسط اندیشه  |