تبليغاتX
اندیشه‌ی من -
با طعم هندونه...
مثلا قرار بود یه اندیشه ی تازه باشم ... اما نمی دونم چرا این روزا اینقد بی حوصله ام حس انجام هیچ کاری و هم ندارم نمی دونم چرا نامه شرکت نفت هم نیومده ، قرار بود تو این هفته بیاد  کار هر روزم شده این که کتابامو جمع کنم ببرم بذارم رو تخت ،بعد دراز بکشم بهشون نگاه کنم یا اگه شد یه ورقی بزنمشون بعد بذارمشون زیر تخت و برم تو فکر ! یه جور غریبی شدم این روزا نمی دونم چرا ....دوست داشتم زودتر تکلیفم معلوم می شد که چه کاره ام بالاخره .... موندنی ام اینجا یا رفتنی ...چی می شد آدم از آینده خودش زودتر خبردار میشد؟!!!
+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:12  توسط اندیشه  |