تبليغاتX
اندیشه‌ی من -
با طعم هندونه...
حالم خیلی بده. یه حس خیلی خیلی داغونی دارم. موبایلا قطعن. احساس خلا می کنم. یه سکوت بدی اینجا حاکمه. هر از گاهی یه صدای موتور میاد که بد میره رو اعصابم. ای کاش همه اینها یه خواب بود بیدار می شدیم میدیدیم همه چی خوبه. ای کاش....ای کاش یکی الان اینجا بود یه کم حرف میزدیم. مسنجر هم وصل نمیشه که شاید یکی باشه که بشه چت کرد. چقد زنگ بزنم بابل. اونا هم نگران میشن اونجا این صدای گرفته منو بشنون. مامان میگه خوبی؟ بعد خودش تو جوابش میگه مگه میشه خوب باشی.... ای خدا هستی هنوز اون بالا؟ صدامو میشنوی؟ دارم صدات می کنم. دارم داد میزنم اینجا. چرا جواب نمیدی پس؟ نکنه گذر این همه سال گرد پیری روت نشونده و صدامو نمیشنوی؟؟؟ یه جوابی بده یه کاری کن حداقل بفهمم که منو هم میشنوی.... بغض دارم. نگرانم. واسه خودم واسه دوستام واسه فردا واسه آینده...

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:23  توسط اندیشه  |