|
با طعم هندونه...
|
آن دورها ، بر روی ماسه ی نرم نمور و گرم
مرد جوان به شهپر اندیشه ها سوار
در فکر عشق و شور جوانی خیال را
پرواز داده تا افق دور بیقرار
در پهنه های ساکت ساحل که نور ماه
گسترده بود سایه ی زیبای خویشرا
مردی نشسته خیره بر امواج آب ها
سر در میان دست نهادست بی صدا
ظهر گذشته آتش سوزان آفتاب
راهی نموده بود کسان را به سوی آب
دریای پرخروش ، هوسباز و مرگزا
بس داشت در گرفتن قربانیش شتاب
گرمی آفتاب و صفا و خروش موج
دعوت کند ورا به پهنه ی دریای بیکران
با گامهای محکم و اندیشه های عشق
میافکند به آب خود و می شود روان
دریای پر تلاطم و امواج سهمگین
افکنده دام خویش و نشسته ست در کمین
چنگال مرگ داس هراسان خویش را
نزدیک کرده بر سر قربانی غمین
گاهی طنین ناله و فریاد رفته بخت
بر هم زند سکوت طبیعی آب را
آن گه صدای قهقه ی موج خشمگین
گوید چه خوفناک ، به عاصی جواب را
دیگر خروش نیست ، صدا نیست ، هر چه هست
آبست و ماسه و شبحی ساکت و خموش
آخر گرفته قسمت و قربانیش ببر
دیگر چه حاجتست که بر آورد خروش