آقا ما امروز به همراه یکی از دوستان رفتیم نمایشگاه. بماند که بعد از کلی تلاش تونستیم همو پیدا کنیم! تا وارد محوطه شدم دیدم یه پیغام اومده رو صفحهی موبایلم که به بوستان همیشه سبز کتاب خوش آمدید، همراه اول همراه شما! (یه چیز تو همین مایهها) بعد دیدم که واقعا چقدر همراهمون بود! بیشتر فکر کنم رفته بود همراه آنتن تا پیداش کنه ببینه شیطونی میکنه یا نه! یعنی بعد از اینکه شارژ گوشیم تموم شد تونستم با این دوستم تماس بگیرم.... حالا اینا بماند... چه چیزها که ندیدیم! یه خانوم چادری رو دیدم که با گوشه چادرش دست آقاشون! (بیاف) رو گرفته بود مبادا فرار کنه. البته نمیدونم لزومش چی بود، اسلام به خطر نیفته؟ که با این کارش دستش تا آرنج پیدا شده بود یا اینکه آقا حساس بودن که دست نامحرم بهشون نخوره؟!نمیدونم حالا. مهم هم نیست! اما بیشترین چیزی که جلب توجه میکرد این بود که گشت محترم ارشاد مثل قارچ هر 10 قدم دیده میشد! دیگه تو نمایشگاه کی میخواد کار خلاف انجام بده آخه؟! حالا اینم هیچی! توی سالن که میرفتی غرفهها و آدماش مثه این راهیان نور بودن! من لحظه اولی که وارد سالن شدم ترسیدم به خدا! بیشتر به نظر میاومد ملت اومدن نگاه کنن تا کتاب بخرن. شمارهگذاریها و راهنمای نمایشگاه هم که مزخزف. اصلا نمیشد غرفهای رو پیدا کرد. امگار یه جا تو یه خیابونی اومدن بساط پهن کردن کتاب بفروشن! اصلا هم شور و شوق نمایشگاه کتاب سالها قبل که تو نمایشگاه بینالمللی بود رو نداشت. انقلاب حال و هواش بیشتر به کتاب و کتابخونی میخوره.