تبليغاتX
توهمات - عشق
با طعم هندونه...
زني مي‌رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد. زن پرسيد که چرا پس من مي آيي؟ مرد گفت: بر تو عاشق شده‌ام. زن گفت: بر من چه عاشق شده‌اي، خواهر من از من خوب‌تر است و از پس من مي آيد، برو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت: چرا دروغ گفتي؟ زن گفت: تو راست نگفتي. اگر عاشق من بودي، پيش ديگري چرا مي‌رفتي؟ مرد شرمنده شد و رفت.
 
+ نوشته شده در  2 May 2008ساعت 12:6  توسط Andi  |