امروز بعد از کانون من و عاطفه رفتیم بازارچه قدم بزنیم. داشتیم میاومدیم که دیدم یه پسره اومده میگه میتونم وقتتونو بگیرم و اینا یا نه؟! گفتم نه. بعد همینجور دنبالمون اومد گفت به خدا من لات خیابون نیستم و لیسانس مملکتمو بازیگرم و اینا. اسمم اینه... گفتم حتما سیاهی لشکر بودی اسمتو نمینوشتن جایی! من نشنیدم تا حالا! D: گفت نه به خدا بیا 5 شنبه میبرمت کلاس پوران درخشنده! (جانم؟!) بعد هیچی دیگه هی اصرار که تو رو خدا شمارهمو یادداشت کن. منم هی انکار... دیدم اگه نگیرم ول کن نیست و تا خونه میاد باهامون! گفتم بگو حفظ میکنم (اگه میدونست چه آلزایمریم!) گفت بریم بیرون پاساژ! گفتم باشه. به یه جایی رسیدیم که یه سری میله داشت که با زنجیر به هم وصل بودن. (بگو مریضی از رو زنجیرا بپری؟ یه متر اون ور تر که راه داره!) من پریدم دوستمم پرید. اون اومد بپره.... آخی، گناهی،... دلم سوختا! خواست بپره اما نشد انگار!! نوک کفشش گیر کرد به زنجیرها و آخی... پخش زمین شد! گناه داشت به خدا :)))) دوستاش از دور تا صحنه رو دیدن پریدن اومدن ببینن زندهاس یا نه! :o یعنی منم فکر کردم ضربه مغزی شده! پا شد از جاش... انگشتش پاره شده بود! گفتم ضایع کردیا! گفت حالا یادداشت کن! (ول کنم نبود حالا!) گفتم باشه بگو 4 تا من حفظ می کنم 4تام این دوستم! بعد گفت و دریغ از یه دونه عدد که یادم مونده باشه! گفت زنگ بزنیا... منم گفتم کاری ندارم که! زنگ بزنم چی بگم؟! D: با یه حال زاری گفت: خیلی لوســـــــــــی! آی دلم سوخت آی دلم سوخت.... D:
یادم باشه دیگه مانتو سفید نپوشم! ؛)