تبليغاتX
اندیشه‌ی من - دوری
با طعم هندونه...
دیشب داشتم فکر می کردم اگه یه روزی بخوام از ایران برم حالا به هر دلیلی ، ادامه تحصیل یا زندگی چقدر سخته تحمل کردنش . من که فکر نکنم بتونم تحمل کنم . مخصوصا دوری از خونواده رو . فکر کن بعد یه سال پا می شی میای فقطم چند روز وقت داری واسه دیدن همه فک و فامیل و دوستات یا دیدن اون جاهایی که یه زمانی باهاشون کلی خاطره های خوب یا حتی بد داشتی .... من حتی تصور دوری از وطنم رو نمی تونم بکن چه برسه به اینکه بخوام نباشم یه روزی اینجا .... البته خیلی از این چیزا رو گذشت زمان حل می کنه . مثل اون زمانی که من دانشگاه قبول شدم .... وای روزای اولش خیلی بد بود مخصوصا دوریش ... وقتی که اون اوایل می رفتم بابل از اتوبوس که پیاده می شدم یه احساس خاصی داشتم همیشه تا خونه پیاده می رفتم دوست داشتم همه جا رو با دقت ببینم که تو این مدت که نبودم چه تغییراتی کرده . نمی دونم شمام تجربش کردین یا نه من حتی دلم واسه بوی بابل هم تنگ می شه . مخصوصا این روزا که شهر پر از بوی بهار نارنجه وای که چقد دلم می خواست الان اونجا بودم ..... اینو داشتم می گفتم که اوایل خیلی سخت بود اما الان که ۵ سال از اون روز می گذره خیلی بهتر شدم مطمئنا اون موقع هم به دوری می شه یه جوری عادت کرد . اما بازم می گم اینجا که هستم هر وقت هوس کنم ۳-۴ ساعت بعدش پیش مامان اینام اما اگه یه کشور دیگه باشی چی؟!! اون وقت چه کار می خوای بکنی؟!!!
+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:28  توسط اندیشه  |