|
با طعم هندونه...
|
نمی دونم چرا این روزا گیر دادم به بهمنی .... همش کتابش جلومه .
من زنده بودم _ اما : انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اين كه _
او سر سپرده می خواست ، من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر _ وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید ، من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد _ وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم