تبليغاتX
اندیشه‌ی من - بازم یه شعر دیگه از بهمنی .....
با طعم هندونه...

 

نمی دونم چرا این روزا گیر دادم به بهمنی .... همش کتابش جلومه .

 

 

من زنده بودم _ اما : انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اين كه _

او سر سپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر _ وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید ، من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می شد _ وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:36  توسط اندیشه  |