روبرو خونم یه مدرسه ابتدایی داره که من معمولا با صدای بچه ها از خواب بیدار میشم صبحا. امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چفدر شادن همه بچه ها چه آهنگ شادی گذاشتن سر صبح واسشون. کلی واسه خودشون بالا پایین می پریدن. لباساشونم که کلی رنگ و وارنگ بود یاد زمان خودمون افتادم که اگه جوراب سفید می پوشیدیم سر صف نمی ذاشتن بریم کلاس !!! واقعا ما تو چه دوره ای بزرگ شدیم بچه های الان کجان ! چقدر بد بود همه چی. پریشب دختر خالم پیشم بود کلی در باره اینها صحبت کرده بودیم که همش نگران بودیم وااااای الان جنگه چی میشه؟ یا تو زمستون همش نگران بودیم که نکنه نفتمون تموم شه اون وقت تو سرما چی کار کنیم؟! یادمه اون موقع تو زمستون همه تو یه اتاق جمع می شدیم تا فقط یه بخاری روشن باشه نفت زیاد مصرف نشه ! از یاد آوریشم حالم بد میشه اینایی که می گم فکر نکنین مال جنگ جهانی دومه ها نه خیر مال 10-15 سال پیشه ! یا یادمه یه بار منو مامانم رفته بودیم بیرون تو خیابون پسر عممو دیدیم وایسادیم سلام علیک کردیم فقط سلام علیک! شاید 2 دقیقه هم طول نکشید ! کمیته اومد بهمون تذکر داد ! همش موقع بیرون رفتن نگران بودیم وای نگیرنمون؟!! همش با ترس و لرز و نگرانی بزرگ شدیم! حق می دم هم سن و سالای ما یه جوری دپرس باشن اما هیچ کی درک نمی کنه چرا! واقعا بچه های این دوره باید خدا رو شکر کنن که تو همچین جو خوبی !!!! ( خب نسبت به اون موقعها خوبه دیگه!) دارن بزرگ میشن ! خیلی می ترسم که دوباره جنگ شه . اگه جنگ شه مطمئنم وضع از سابق هم بدتر میشه ! خدا به دادمون برسه. از کجا به اینجا رسیدم همش با دیدن این بچه مدرسه ایا ....
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1385ساعت 9:11 توسط اندیشه
|