تبليغاتX
اندیشه‌ی من - یکی پیدا می شه تنهایی مو باهاش قسمت کنم .
با طعم هندونه...
هر کسی یه روزی یه جایی دنیا میاد .

اسب آبی کوچولو روزی که به دنیا اومد وسط یه برکه بود . 

برکه کوچک و قشنگ همه زندگی اسب آبی بود .

روزها می گذشت و اسب آبی بزرگتر می شد. 

تا اینکه جا رو واسه همه تنگ کرده بود .

درد سر پشت درد سر .....

تا اینکه یک روز ......

به این تابلو بر خورد ...    

 

<<ورود اسب آبی ممنوع !!!!>>

 

 اسب آبی احساس تنهایی بزرگی کرد .

اون دید توی دنیا تنهاست و قلبش از این غصه پر شد .

اون ، ماهی ، قورباغه و برکه رو دوست داشت .

روزها ......

........ و شبها فکر کرد .

و سر انجام ....

از این طرف =>به راه افتاد .

کمی راه رفت  و به یک کرم کوچولو رسید .

سلام

من یه اسب آبی تنهام . 

دنبال یکی می گردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم .

کرم نگاهی به اسب آبی انداخت . 

اون وقت گفت :

        تو اصلا شبیه اسب نیستی .

       تازه رنگت هم آبی نیست .

                             داری گولم میزنی؟! 

پس دوست خوبی برای من نیستی و هر چه که هستی گنده و بد قیافه ای .

رفت و لا به لای برگها پنهان شد .

اسب آبی با خودش گفت : 

کاش کرم کوچولو قبلا یه اسب آبی دیده بود .

یا لااقل چیزی از یه اسب آبی شنیده بود .

                            و حالا اونو باور می کرد .

                 اون یه اسب آبی بود مثل هزار تا اسب آبی دیگه .

.... و براهش ادامه داد .

تا به جغد خواب آلود رسید .

مودبانه سلام کرد و گفت : من یه اسب آبی تنهام ...

که جغد میون حرفش پرید . مگه نمی بینی من خوابم .

اسب آبی گفت : ببخشید فقط خواستم بپرسم با من دوست می شی؟

جغد گفت : من روزها چشمام نمی بینه تا شب صبر کن .

                                      و اسب آبی تا شب صبر کرد .

انتظار شیرینی بود .....

شب وقتی اولین ستاره در اومد اسب آبی با خوشحالی به جغد گفت : خب

جغد چشماشو باز کرد و گفت : من گرسنه ام و باید به شکار برم .

و باز انتظار ....

جغد نزدیکی های صبح بر گشت .

اسب آبی همه شب رو چشم براه اون مونده بود .

سلام اومدی ؟

جغد گفت : آره اما خسته ام . داره صبح می شه و من باید بخوابم .

اگه می خوای ...

و اسب آبی نگذاشت حرف جغد تموم بشه ....

نه نمی خوام ... و رفت .

اون باید دنبال یکی می گشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقیقت یک اسب آبی رو ببینه .

و دنبال یکی که با خود خواهیهاش فرصت یه آشنایی قشنگو از اون نگیره .

و براهش ادامه داد .

تا به مرداب رسید .

مرداب اونو یاد برکه انداخت . وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود .

... سلام اسب آبی .

این صدا اونو از خیال برکه بیرون آورد . به طرف صدا بر گشت و گفت : سلام .

تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم .

اسب آبی گفت : من دارم دنبال یکی میگردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم و باید برم .

اما همینکه چشمش به اشکهای تمساح افتاد با لبخند گفت : باشه من کمکت می کنم .

تمساح گفت : نزدیک مرداب یه کرم شبتاب زندگی میکنه که شبها نور زیبایی داره تو باید اون نور رو ازش بگیری . چون من می خوام تو شبهای این مرداب بدرخشم.

اسب آبی فکر کرد و دید این ممکن نیست . شبتاب اگه نتابه دیگه شبتاب نیست . و اینو به تمساح گفت .

اما تمساح گفت : خب ، تازه میشه یه کرم معمولی و این عیبی نداره . یه کرم مثل باقی کرمها .

اسب آبی گفت : خب آخه تو هم یه تمساح هستی مثل باقی تمساح ها . چرا فکر میکنی باید طور دیگه ای باشی ؟

تمساح جوابي نداشت . پشت کرد و گفت :

                                    برو دیگه نمی خوام ببینمت .

اسب آبی نمی تونست این کارو بکنه . اگه هم می تونست بخاطر شبتاب این کارو نمی کرد .

تمساح باید می فهمید هر کی باید جای خودش باشه .

تمساح جای تمساح و شبتاب هم جای شبتاب . تمساح بالاخره روزی اینو می فهمید  

اسب آبی در حالیکه از مرداب دور میشد خوشحال بود که نخواسته بود تنهایی شو با تمساح قسمت کنه .

و براهش ادامه داد .... 

کمک به دیگران برای اینکه دستشون به خواسته های دست نیافتنی شون برسه خیلی خوبه .

اما بعضی خواسته ها بهتره تا همیشه دست نیافتنی بمونه . مثل خواسته تمساح .

             اون راههای بهتری واسه درخشیدن داره .

 

ادامه دارد ......

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:5  توسط اندیشه  |