تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
لبم گز گز می کنه!!
+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:22  توسط هندونه  | 

جمعه ها خون جای بارون می چکه....
+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:59  توسط هندونه  | 

رقیبان (!) دیروز، دوستان امروز!
وقتی بعد ۸ سال در باره رقابت حرف می زنن و جفتشون می خندن
+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت 6:29  توسط هندونه  | 

: تو رو خدا میری پیاده روی مواظب باش نگیرنت!!
- شمام بیای بد نیستا
: می دونی دلم که می خواد. اما اگه سر از که.ری.زک در بیارم چی؟ اینجوری از نا کامی در بیام خیلی ضایع است. ترجیح می دم جوان ناکام بمونم! ؛)
+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط هندونه  | 

دارم یه کتاب می خونم، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد-پائلو کوئیلو، از بی کتابی از یکی از بچه ها گرفتم بخونم. تا اینجا که خوندم انگار زندگی منو نوشتن!!!! فقط هنوز تصمیم نگرفتم بمیرم!!!! خیلی جالب بوده تا اینجاش. ببینم تا آخرشم همینجور ماجرای منه یا نه! البته انقدام که ورونیکا دپ و افسرده بود من افسرده نیستم!!!
+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 18:33  توسط هندونه  | 

ای کاش فون بوک گوشی خودش مثلا هفته ای یه بار آپدیت می شد و شماره های جدید بهش اضافه می شد. این جوری که یه روز که حوصله ت سر می رفت به فون بوکت که سر میزدی می دیدی شماره کلی آدم جدید هست توش که می تونی از بینشون انتخاب کنی که امروز با کی بری بیرون، حوصله کیو داری، کی امروز هیجان انگیزه و اینا. نه مثه الان که هی زیر و رو می کنی اسما رو اما حوصله هیچ کدومشونو نداری اونایی هم که حوصلشونو داری نزدیکت نیستن و فرسنگها دورن :(

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط هندونه  | 

دیشب یه مهمونیی رقته بودم که به جز من و دو سه نفر دیگه همه با پارتنر اومده بودن. بماند که من و دوستم (خواهر صاحاب مهمونی) از همه بزرگتر بودیم!!! تولد بود خب باید می رقصیدی دیگه!! من و دوستم گفتیم بیا با هم برقصیم. داشتیم می رقصیدیم یهو شلوغ شد اون وسط ما از هم جدا شدیم. بعد این داداش دوستم اومده یکی از دوستاشو به زور بلند کرد که با من برقصه (یک همون تنهاها رو) بعد منم گفتم زشته بچه سرخورده نشه باش برقصم یه کم. ولی خب چه کار می شد کرد؟؟ آهنگ داشت خودشو می کشت ملت داشتن سر و کله می زدن اما اون چی؟؟؟ با آرامش تمام داشت واسه خودش بشکن می زد. خب خیلی تحمل کردم حداقل یه آهنگو کامل برقصم باهاش اما چه کنم که دیگه انقد بی حال بود که نزدیک بود فشار من بیفته پایین!!!! دیگه مجبور شدم بپیچونمش!!! دلم خیلی سوخت واسش :( بعد دیگه تا آخر مهمونی حتی بهم نگاه هم نکرد حتی موقع خدافظی من کنار دوستم وایساده بودم با اون خدافظی کرد اما با من نه!! :)) حق داشت خب منم بودم همین کارو می کردم شاید حتی بدترشو!! :دی
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت 7:10  توسط هندونه  | 

انقد که راننده آهنگای غمگین گذاشته بود که تمام راه اشک تو چشام حلقه زده بود و الانم می خوام های های گریه کنم. دقیقا های های :((((
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط هندونه  | 

یه همکاری داریم که به چشم برادری پسر خوبیه! :دی
اینم بگم که ما یه فلاسک داریم تو واحد که آب جوش و از اون می گیریم و دقیقا روبرو میز این بچه س!  بعد من پا شدم واسه خودم آب جوش بریزم که یه چایی بخورم یهو دیدم پاشده از جاش رفت سمت اتاق یکی از همکارا که نیومده بود هنوز رو کرد به من و بطور مشکوکی گف یه دیقه بیا!!!
منم همینجور هاج و واج موندم، رفتم سمت اتاق ببینم چی میگه. رفتم تو میگه بیا یه قطره بریز تو چشم چپم!!!! :))))))))))
شده ماجرای اون پسره که جی اف شو برده زیر پتو که بیا یه چی بهت نشون بدم دختره هم می ره بعد پسره میگه ببین عقربه ساعتم شبرنگ داره :)))))))))))
 مشکوک بازی آخه چرا؟؟؟ :))
+ نوشته شده در  ششم آبان 1388ساعت 22:5  توسط هندونه  | 

می خواستم لینک یه سایتو بذارم تو فیس بوکم. کپیش کردم تا فیس بوک باز شه پا شدم که مسواک بزنم، هی دارم فکر می کنم که مسواک و با کدوم دستم بر دارم این لینک که تو دستمه رو چی کارش کنم!!! همش احساس می کردم این که کپی شده الان تو مشتمه و باید محکم نگهش دارم! چرا آیا من این جوری شدم؟؟؟ :دی
+ نوشته شده در  چهارم آبان 1388ساعت 8:33  توسط هندونه  |