تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
روز بعد دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی همین کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همینطور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم که یک شلغمم.
- عامه پسند، چارلز بوکفسکی
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 8:34  توسط اندیشه  | 

کسی می دونه با همکارای روانی چه برخوردی باید کرد؟؟؟ :((((
+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:2  توسط اندیشه  | 

از کلاس نقاشی تا خونه همش یه ربع نهایت ۲۰ دقیقه پیاده راهه. تو این فاصله هزار تا موتوری و ماشین جلو پات ترمز می زنن و می خوان برسوننت. چه آدمای مهربونی!! جالب اینجاس که هر چی بی محلی هم می کنی بهشون از رو نمیرن. یکیشون که می گفت مامانش عروس هنرمند دوست داره! بعد گفت بومتو ببینم؟؟ خودت کشیدی؟؟؟
ای بابا می خواستم اون کمربندرو در بیارم بیفتم به جونشون. یکی دیگشونم با ماشین افتاده بود دنبالم. من پیاده اون با ماشین. آخرش یه جا تونست یه حرفی بزنه. می گه خسته شدی!!! می گم تو که بیشتر خسته شدی!!! حرصم گرفته بود.
آخه از دست این آدما من چی کار کنم؟؟ هیچ جا آسایش ندارم :((( به کی شکایت کنم؟؟
بابا تا یه دختری تنها داره راه میره و حالا هوا هم تاریکه که نباید هی خودتو مهربون نشون بدی و به زور بخوای برسونیش. عجبااااااا
+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:33  توسط اندیشه  | 

یه کتونی خریدم ۱۱۷۵۰۰!!! خودمم هنوز تو شوکم که چی شد اینقد پول کتونی دادم.
پ.ن. اینجاس که آدم میگه یه بی اف پولدار داشتن چقد می ارزه! :دی

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:4  توسط اندیشه  | 

یاد مامان بزرگم -مامان جون- افتادم. که تا همین چن وقت پیشا که میرفتیم بابل و خونه ما بود، وقتی از حموم میومدم می شست موهامو با آرامش شونه می کرد. یا اون قدیمترها که موهامو با حوصله تمام ۴۰ گیس میبافت و من کلی حال می کردم. خیلی زود بود که بری. با اینکه دیگه داره دو سال میشه اما هنوزم که هنوزه باورم نمیشه. هی می خوام از مامان بپرسم مامان جون خوبه؟ پاش خوب شد؟ چه خبر ازش؟ یا اینکه خودم گوشیو بر دارم و یه زنگ بهش بزنم با هم صحبت کنیم و اون ازم بپرسه خبری نیست؟؟ این دفعه دیگه دست یکیو بگیر و بیا. تنها نیا. آخرشم نشد دست یکیو بگیرم ببرم پیشش تا ببینتش و خوشحال شه :(
جات خیلی خالیه....
+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:53  توسط اندیشه  | 

هی آب می خورم شاید فرو بره. اما فایده ای نداره همچین گیر کرده از جاشم تکون نمی خوره
+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:6  توسط اندیشه  | 

می گه بیا دو انگشتی دست بدیم اسلام به خطر نیوفته!!!
یعنی اون سه تا انگشت دیگه باعث از دست رفتن اسلام میشن؟؟
+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 4:27  توسط اندیشه  | 

من و دو تای دیگه؛ اون دو تا دارن بحث می کنن سر اینکه شرق تهران خوبه یا غربش. منم اون وسط هر از گاهی می گم غرب خیلی خوبه هواش فلانه خودت که دیدی و اینا. اما خب کوتاه که نمیومد. یهو اون یکی برگشته  می گه معلومه غرب خوبه. خوب نبود که نمیومدی دنبالش!!!
جواب دندون شکن تر از این؟؟ ؛)
+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 4:24  توسط اندیشه  | 

دیشب رفتم تاتر واوها ویرگول ها تو خانه هنرمندان. تاتر جالبی بود. یه جورایی بوی خیانت شاید میداد. زن و شوهرهایی که می خواستن از هم جدا شن. اپیزود آخرشم از همه جالبتر بود. یه چیز جالب هم که داشت این بود هر اپیزودش یه رنگ بود اول زرد بعد آبی بعدش بنفش و آخرشم قرمز. 
کارگردان: صابر ابر
+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1388ساعت 6:13  توسط اندیشه  | 

آغوشی باش تا بوی تو بگیـــــــــــــــــــــــرم
+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 10:10  توسط اندیشه  | 

میگم میخوام تختمو عوض کنم میگه دو نفره بگیر. می گم واسه چی آخه؟؟ می گه خب راحت می خوابی!! میگم اینجوری افسردگیش بیشتره!! :دی
+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1388ساعت 9:38  توسط اندیشه  | 

کم کم  دارم به این نتیجه میرسم که همه مردای شرکت به جز یکی دو تاشون (اونم شاید) چشم چرونن!!! نشده یه بار از پله ها برم و بیام ملت سراشون نچرخه

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1388ساعت 14:2  توسط اندیشه  | 

امروز از اون روزاست که اصلا دست و دلم به کار نمیره و از ساعت 8 که رسیدم شرکت فقط دارم گوگل ریدرمو می خونم و به سرم زده ببینم کجاها میشه اپلای کرد که احتیاج به تافل و آیلتس و این جور چیزا نداشته باشه. اصلا خودمم نمیدونم چی می خوام.

این روزا دارم وسیله های خونمو عوض می کنم و چیزای جدید می خرم بلکه روحیم عوض شه. پرده ها رو عوض کردم یه فرش جدید واسه پذیرایی تخت و کتابخونه و ... خوشحالم واسه همه این ها اما ته دلم معلوم نیس چشه. خوب نمیشه. یه جوری گرفته. چنته چاره سازه یعنی؟

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1388ساعت 10:43  توسط اندیشه  | 

امروز یکی از همکارا یه سری شیرینی خونگی اورد شرکت می گفت مامانش درست کرده و سفارش گرفته بود از بچه ها. خیلی دوست داشتم که منم بگم واسه من فلان مدل رو بیار. اما کی بخوره؟ خودم مگه چقد می تونم بخورم تازه همشم با ترس و لرز چاق شدن. تا بخوام همشو بخورم خراب شده دیگه :( دلم واسه خودم سوخت. افسرده شدم سرمو انداختم پایین اومدم پشت میزم نشستم و واسه خودم کلی غصه خوردم :((

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 13:36  توسط اندیشه  | 

چه عکس قشنگی شده، وقتی بریدمش قشنگتر هم شد....
+ نوشته شده در  چهارم مهر 1388ساعت 21:52  توسط اندیشه  | 

تو مثه طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی
تو مثه دوا میمونی که واسه شفای دردی
تو مثه هوا میمونی تو خود زندگی هستی
به شراب سرخ نابی که به من داده ای مستی

واسه مهربونی تو الهی که من بمیرم
توی لحظه های آخر دستای تو رو بگیرم
الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم

بذا تا برات بخونم با صدای عاشقانه
که بدنبال تو هستم با یه شوق کودکانه
تو بخلوت شب من مثه چلچراغ میمونی
که تو رگهای تن من میریزی خون جوونی

الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم

گرمی عشق تو بوده توی تاریکی شبها همدم این دل تنهام
همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبهام بهترین حرف رو لبهام
گرمی عشق تو بوده توی تاریکی شبها همدم این دل تنهام
همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبهام بهترین حرف رو لبهام

الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم

گرمی عشق تو بوده توی تاریکی شبها همدم این دل تنهام
همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبهام بهترین حرف رو لبهام
گرمی عشق تو بوده توی تاریکی شبها همدم این دل تنهام
همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبهام بهترین حرف رو لبهام

الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
الهی الهی الهی الهی من بمیرم
بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
+ نوشته شده در  سوم مهر 1388ساعت 22:51  توسط اندیشه  | 

روی مبلی که دو نفر به زور جا میشن اومدی نشستی که بسی باعث شادمانی شد :دی اما خب دیگه یکی دیگه رو چرا دنبال خودت راه انداختی که احساس نشستن صندلی عقب تاکسی به آدم دست بده؟؟؟ البته خب می دونی که بیشتر خوشحال شدم :))))
+ نوشته شده در  سوم مهر 1388ساعت 11:20  توسط اندیشه  |