تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
خب می دونین چیه؟ من واسه اینکه ریا نشه و جوونای مردم دلشون نخواد لنز قهوه ای گذاشتم که کوه ها رو بشه باش رنگ کرد. تازه شم موهامم بلنده، سیاه ش کردم که بازم دلشون نخواد!! هی واسم شعر نخونن، گناه دارن خب. من به فکر جوونام. :دی
+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:36  توسط اندیشه  | 

یکی از کابوسام اینه که پشت این ماشینای بتن ریزی باشم و یهو راننده حواسش نباشه بتن بریزه روم و بشم مثه پلنگ صورتی!!!
+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:32  توسط اندیشه  | 

ای کاش هر روز رای گیری بود و تو بهم زنگ می زدی!!!
+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:6  توسط اندیشه  | 

زنگ زده می گه از فلانی چه خبر؟ می گم خبر ندارم یه ماه ندیدمش. میگه إ چرا؟ می گم قبلنم سر ناهار می دیدمش. موقعی که ما از رستوران میومدیم اونا موقع ناهارشون بوده. گفتم یه بارم از دور دیدمش زنده اس!!! خیالت راحت. می گه من اون هفته دیدمش!!! گفتم سلام می رسوندی!!!
خب بابا جان تو که دیدیش دیگه این همه سوال پرسیدنت چیه آخه؟؟ آزار داری پسرم؟؟؟
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:4  توسط اندیشه  | 

خط چین؛
از پارسی به انگلیسی:
Line China

بسی شاد شدیم!!!
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط اندیشه  | 

انقد خوابم میاد که تو اون فاصله که واسه خط چشم کشیدن و ریمل زدن چشمو می بندم هم خوابم میبره!
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 7:15  توسط اندیشه  | 

چقدم من واقعا شکل پیشیم!!!!
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:47  توسط اندیشه  | 

دلم بارون شرشر می خواد که برم زیرش و خیس خیس شم و همینجور به راه رفتن ادامه بدم. بعدش بارون بند بیاد و تو اون همه ابر سیاه یهو از یه گوشه آسمون نور خورشید بزنه بیرون....
+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 11:15  توسط اندیشه  | 

بالاخره منم با میدون آزادی عکس گرفتم یوهووووووووووو
امروز رفتیم موزه برج آزادی. خیلی هیجان انگیز بود. از همون لحظه اول که پامو گذاشتم تو میدون کلی خندیدم تا لحظه آخر. داشتم از ذوق اینکه میتونم با میدون از نزدیک عکس بگیرم می مردم. وای به میدون دست زدم باورم نمیشه! :))))) فقط حیف که موتور نداشت اونجا از اون عکسای رو آسمون سوار موتور بگیرم :( دلم سوخت.
خود موزه ش هم خیلی باحال بود. مخصوصا سینماش که لیزر افشانی داشت با آهنگ! البته با اون آهنگی که گذاشته بودن به جای اون مربع هایی که اون وسط قر می دادن باید چند تا خانوم می اوردن. امیدوارم به زودی این امر تحقق پیدا کنه! ؛) یه روبات هم اونجا بود که پیانو می زد. یکی دیگه هم بود که هوشمند بود و به سوالا جواب می داد! جل الخالق!!!
خلاصه که  فکر نمی کردم همچین چیزایی داشته باشه اونجا. تا بالای خود برج هم رفتیم. انصافا خوب بود. راهنمای خوبی هم داشتیم. این بود ماجرای یک روز جمعه در تهران!
+ نوشته شده در  ششم شهریور 1388ساعت 23:20  توسط اندیشه  | 

امروز رفتم دکتر. دستم چند روزه که درد می کنه.
دکتر می گه چیز سنگین بلند کردی؟ کار زیاد کردی؟
می گم آخه دست چپمه. من همه کارام با راسته. بعد خودم بر گشتم می گم شاید واسه کار با کامپیوتر باشه.
می گه حتما. روزی چند ساعت با کامپیوتر کار می کنی؟
مینیمم ۸ ساعت که تو شرکت. خونه هم ۲-۳ ساعت!
می گه یه عکس می نویسم ببینیم چشه. برو الان عکس بگیر بیا
رفتم و اومدم. دکتر عکسو نگاه کرد شروع کرد به نسخه نوشتن. یهو بر گشته می گه این توییتر که ماهواره می گه چیه؟؟
من با چشمای گرد نگاش کردم! یه کم توضیح دادم  واسش تا خیالش راحت شد!!!
خیلی باحال بود. اونم فهمیده که من همه جا عضومو همه چیو می دونم :)))
+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1388ساعت 19:29  توسط اندیشه  | 

:یعنی تو دست بزن داری؟
- نه مثه تو که دست به زن ندارم بیشتر دست به مرد دارم :)))
+ نوشته شده در  دوم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط اندیشه  | 

شیر برنج باشه خوبه یعنی؟؟
+ نوشته شده در  دوم شهریور 1388ساعت 13:11  توسط اندیشه  |