تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
دلم اون باغچه خونه مامان جون اینا رو میخواد که توش پر گل بنفشه و رز بود. اون حیاط که پر از کبوتر بود بعد از ظهرهاش و از وقتی که آقاجون رفت اون کبوترها هم معلوم نشد کجا پر کشیدن که دیگه هیچ وقت ندیدیمشون. خلاصه که دلم اون قدیم ندیما رو میخواد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط اندیشه  | 

عاشق این راننده های تاکسیم. راهنما تو کارشون نیست اصلا! کلا نصف تنشون از پنجره بیرونه و دستاشون جای راهنما رو بازی می کنه
+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:35  توسط اندیشه  | 

روز جهانی بی حوصلگی....
+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط اندیشه  | 

وااااااااااای بودیم تئاتر امشب... خیلی خندیدیم خیلی خوش گذشت... مثه این بچه دبیرستانیا عاشق شدم :)))) عاشق بهزاد محمدی :))))) وای دوسش دارم خیلی خیلی محشره معرکه بود یعنی. کلا انشب خیلی خوش گذشت هم شام خوردنش تو پارک با بچه ها هم دیدن این تئاتره.

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:54  توسط اندیشه  | 

ای بابا نمی دونم باید با کی برم دعوا کنم؟ مامانم؟ بابام؟ خودم؟ جامعه؟!!! کی بالاخره؟ چقد یه دختر می تونه مرد باشه؟ چقد می تونه رو آسمون و هوا لیز نخوره و خودش تعادل خودشو حفظ کنه. یه بارم که لیز خورد دیدین چی شد!! چقد باید همه کاراشو و حتی کارای بقیه رو خودش انجام بده؟ آخه چقد؟ چقد نباید ناز بلد باشه؟! الکی یه کاری کنه که ملت همش مواظبش باشن!!!! چقد آخه؟ برم سرمو بزنم به دیوار خوب میشه؟ من می خوام از مردی استعفا بدم چه کار باید بکنم؟؟!! D:

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:33  توسط اندیشه  | 

: بودم پیش لید الان، از اول تا آخرش داشت با دماغش بازی میکرد!
- ای کاش یه کم با عقلش بازی می کرد به جای دماغش!!!!

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:7  توسط اندیشه  | 

بعضیا همچون گاو سر را پایین انداخته و با آرامش کامل از جلوی ماشینها رد می شوند
بعضیا هم از ۶ تا ماشین اون طرفتر از لای شیشه ماشینهای مجاور چشم چرانی نکنن روزشون شروع نمیشه!!!
+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:51  توسط اندیشه  |