ای آقا پاشو برو حموم دیگه!!! مردیم از ...
یکی نیس بگه ما چطوری به این همکارمون حالی کنیم که بو میده! هر چی هم در و پنجره رو باز می کنیم به رو خودش نمیاره و با کمال پررویی پا میشه و می بنده!!!
ای آقا میدونی مواد شوینده و خوشبو کننده چی هستن؟ تا حالا اسم مام به گوشت خورده؟ فقط بیا اینجا رو اعصاب ما و هی هووووووووف بکش!!!
+
نوشته شده در سی ام فروردین 1388ساعت 14:15 توسط اندیشه
|
پرت می شدم دست و پام می شکست بهتر بود یا یه دقیقه دست منو می گرفتی؟! به خدا اتفاقی نمی افتاد!!! تازه جوجه ای هم که بیش نبودی!!! 6 سال کوچیکتری بابا دیگه محرم نامحرم نداریم که!!! هم کوچیکتری هم جون یکی تو خطره!!!! تو این هیر و ویری که داری سر می خوری رو برفا به زور می خواد اون دستت که دور تره و چوب کوهنوردی (!) دستته رو ببری جلو تا اون چوبو بگبره که یه وقتی سنگ نشه!!! نخواستیم آقا جان. همون سر بخوریم بمیریم بهتره تا اینطوری توهین شه!!! جای بچه من بودی مثلا!!!
+
نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت 6:41 توسط اندیشه
|
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها
سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی
که جا گذاشتی می پره
وقتی یه هفته شب و روز تقدیر شادمهرو گوش بدی!
+
نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط اندیشه
|
این روزا زندگی به شدت یه روال آرومی داره و می گذره. هیچ چیز هیجان انگیزی اتفاق نمیفته که بیای اینجا و بنویسی. دارم کم کم نگران میشم. نکنه چیزیم شده باشه؟!! قبلنا کلی چیز داشتم که بنویسم که شاید از رو تنبلی نمی نوشتم اما حالا هیچی. الانم اومدم الکی یه چیزی بنویسم که خیلی خاک نخوره اینجا
+
نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:58 توسط اندیشه
|
:یعنی هیچ کی نیس که خوب باشه؟
-چرا یکی هس
:خب چرا کاری نمی کنی پس؟ ای بابا
-آخه یه مشکلیه
:چی؟
-هم از من کوچیکتره هم جی اف داره!!
:مسخره
+
نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:18 توسط اندیشه
|
دیدی چی شد؟ امسالم یادم رف سبزه گره بزنم!!
+
نوشته شده در چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:45 توسط اندیشه
|
چقد دلش میخواست اون جاده طولانی ترین جاده دنیا بود...
چقد دلش میخواست تو کل راه فقط زل می زد بهش...
چقد دلش میخواست اینا همش حقیقی میشد...
+
نوشته شده در سیزدهم فروردین 1388ساعت 20:28 توسط اندیشه
|
آخه واسه چی میری عروسی وقتی نمی خوای برقصی؟ هااااا؟ بعدشم نذاری بقیه هم برقصن و قر بمونه تو کمرشون :((
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:24 توسط اندیشه
|