تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
فردا رو هم که به سلامتی تعطیل کردیم و میریم که واسه دو هفته در آغوش خانواده باشیم شاید کمی از کمبود محبتها جبران شه. شمام اگه گذرتون به شمال افتاد یه سری به ما بزنین ؛)

امیدوارم همه سال خیلی خوبیو شروع کنن و تا آخرش واسه همه خوب باشه. با شادی شروع شه با شادی هم تموم شه. درسته که اولین سالیه که مامان جون نیست و جای خالیش بدجور حس میشه اما سعی می کنم شاد باشم و به روزای خوبی که کنارمون بود فکر کنم. دلم واسش خیلی تنگ شده. خیلی...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:41  توسط هندونه  | 

نزدیک عیده و همه در جنب و جوشن و کلی شادن. اما نمی دونم چرا از 5 شنبه من یهو بهم ریختم و از ای رو به اون رو شدم. هر روزم دارم بدتر میشم :( بااینکه امروز با بچه ها رفتیم کوه و از اول تا آخرش یه ریز خندیدیم و اونایی که بودن رو دوست داشتم اما تا پامو گذاشتم تو خونه یهو دلم گرفت و رفتم تو خودم.... :(( چرا خوب نمیشم پس؟ :(

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:30  توسط هندونه  | 

دلم یه بالکن پر از گلهای بنفشه و شمعدونی می خواد
+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1387ساعت 9:53  توسط هندونه  | 

این آخر سالی این همه کار از کجا میاد خدا می دونه! اصلا هم حس انجام هیچ کاری نیست! :( دلم می خواد مرخصی بگیرم برم بعد عید بیام!
+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1387ساعت 13:12  توسط هندونه  | 

خانوم خانوما خانوم مهندس اندیشه... که با خنده هاشون دل همه رو شاد می کنه...

نگاه حضار بر میگرده همراه با کف زدن....

- اینا جملاتی بود که موقع معرفی من یکی از این مهندسین پیشکسوت پشت میکروفون گفتن. خودمم کلی ذوق زده شدم. انتظار نداشتم منو اینجوری معرفی کنن. گفتم منم مثه بقیه خانوما معرفی می کنن مثلا خاونم مهندس اندیشه ... کلی شرمنده شدم... انقد ذوق کردم که جمله هاش یادم رفته :پی همیناش یادمه :">

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:46  توسط هندونه  | 

نمی دونم واقعا اون موضوع (!) چقد میتونه مهم باشه که آقایون تو تاکسی تا می تونن گشاد می شینن و زندگی رو به تو که کنارشون نشستی سخت می کنند. وای به حالت که با دو تا آقا پشت بشینی. عملا باید مثه پشه له شده بچسبی به پنجره و جای هیچ گونه حرکتی نداشته باشی!! اینا همه به کنار نمی دونم چرا همیشه همشون هم خسته ان و خوابشون میاد و باید حتما تو تاکسی بخوابن یهو هم شل شن و وا برن. یعنی عملا دو برابر جایی که دارن و اشغال کنن. بعضی موقع ها فکر می کنم نکنه جنس آقایون سیال باشه و ما نمی دونیم!! خلاصه الان انقد خسته ام که نگو بس که تو تاکسی مچاله کردم خودمو و چسبیدم به پنجره.

پ.ن. فکر کنم رسما دارم خل میشم! دیشب تا صبح همش خواب ریبویلر و سایز خط می دیدم! هی بحث می کردم که بابا 3 اینچ اینجا کافیه. مگه قبول می کردن! هی دلیل بیار محاسبه کن کو گوش شنوا!!! تو خوابم این شرکت دست از سر من بر نمیداره!  

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:11  توسط هندونه  | 

خیلی نگرانم دیگه مثه قبل ذوق و شوق عید ندارم :(
+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1387ساعت 10:14  توسط هندونه  | 

امروز رادیو اعلام کرد که محققان به این نتیجه رسیدن که تنهایی از سیگار هم مضر تره! خدا به داد من برسه. دیگه دارم وارد هشتمین سال میشم :( فکر کنم دیگه سرطان رو گرفته باشم با این اوصاف!!
+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1387ساعت 8:39  توسط هندونه  | 

اینو خیلی دوس دارم. کلا آهنگاهی خارجی تو این سبک و می پسندم. از آهنگای خیلی دامبولی که سرسام میاره خوشم نمیاد اصلا!



+ نوشته شده در  نهم اسفند 1387ساعت 18:19  توسط هندونه  | 

فکر کن بعد ده سال شایدم بیشتر یکیو ببینی بعد یهو فتتون برگردین بگین وای اصلا تغییر نکردی. بعد اون بگه من یه دماغ عمل کردم اما تو همون اندیشه ای! همون شکلی. این اولین باری نیست که به من می گن عوض نشدی. هر کی عکس کوچیکیامو دیده یا آدمایی که بعد از یه مدت طولانی من رو دیدن گفتن همون اندیشه ام فقط قد کشیدم :)) چه حس قشنگی ؛)
در عوض همه اینها این دفعه یکی از همکلاسیا رو بعد از 2 سال دیدم و اگه بچه ها نمی گفتن قبلش که فلانی رو دیدی اصلا نمی شناختمش از زمین تا آسمون عوض شده بود

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1387ساعت 20:55  توسط هندونه  | 

امروز ممیزی خارجی داریم تو شرکت از طرف دی ان وی میان. منم هیچی بلد نیستم. کجا می تونم فرار کنم؟ از ساعت ۱.۵ تا ۵ تو واحد مان! یه ساعت دو ساعتم نیس که بشه بدون اینکه کسی متوجه شه خودتو گم و گور کنی :)))) پیر شدم جدا هر چی این خط مشی شرکت رو می خونم تو مغزم نمیره :))))
+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1387ساعت 10:5  توسط هندونه  | 

عید داره میاد و نمی‌دونم بدون مامان جون چه حال و هوایی داره. دیگه امسال روز اول عید ناهار کجاییم؟ اصلا جمع می‌شیم دوره هم؟ یا هر کی یه بهونه‌ای میاره و پراکنده می‌شن. از اون موقع که نیست من ندیدم این 4 تا خواهر برادر همه‌شون با هم دوره هم جمع شن همه‌ش یکی‌شون نبوده... دلم تنگ شده واسه اون روزا... ای کاش تموم نشدنی بودی.

اینجا

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1387ساعت 23:13  توسط هندونه  |