بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو میرسونه...
+
نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:47 توسط هندونه
|
به قول بچهها اون 4 روز و 2 شبی(!)(اگه گفتین چطوری میشه؟! ؛)) که یزد بودیم، به شدت خوش گذشت و فقط خندیدیم یعنی از صبح تا شب از شب تا صبح خندیدیم. خیلی وقت بود که دلم همچین سفری میخواست. اونم با یه گروه خوب. چه گروهی بهتر از فارغ التحصیلای فنی؟! ؛) خلاصه که خیلی خوش بودیم.... بالا میرفتیم... پایین میاومدیم....* دوستای خیلی خوبی هم داشتم و هم پیدا کردم.
* خواننده مرتضی عقیلی
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:54 توسط هندونه
|
امشب میریم یزد با برو بچ کانون! با قطار میریم یزد بعدش میبد و اردکان دوباره برمیگردیم یزد فرداشم یزدیم غروبش میریم چادرملو! البته کل این برنامه به بهانه بازدید از معدن چادرملو هماهنگ شده. اما دنبال اینیم که چطوری میشه بازدید از معدن رو دور زد. اما فکر کنم بازدید از معدن هم بنوبه خودش جالب باشه.
بیبنیم چی میشه دست پر میایم یا نه ؛)
+
نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:11 توسط هندونه
|
امروز رفته بودم پایپینگ یه چیزی رو چک کنم. بعد چون باید از ساختمون خارج می شدم کاپشنمو پوشیدم و گوشیمو هم گذاشتم تو جیبم. مشغول چک کردن بودیم که یهو دیدم یه صدایی از جیبم میاد و ملتی هم دارن منو نگاه می کنن و می خندن! بله دیگه گوشیم داشت زنگ می خورد و من همینجور آب می شدم میرفتم تو زمین! خب وقتی آهنگ موبایلت
این باشه همین می شه دیگه! البته از همون اولش شروع می کنه به خوندن اون آهنگ اولشو نداره دیگه! ؛)
الانم دنبال آهنگ ظالم بلا ی شماعی زاده ام کجا می شه پیداش کرد؟ گوگل کردم یافت نشد :(
پ.ن. یافت شد اینجا. اسمشم گلبرگه
+
نوشته شده در شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:24 توسط هندونه
|
چقد هی من به همه چی افتخار کنم؟ خسته شدم! به کانون و پیشکسوتاش که افتخار می کنم. به این که الان داره فاز 9 و 10 افتتاح می شه و شرکت ما انجام داده افتخار می کنم. به اینکه خودمم دارم رو پروژه فاز 17 و 18 کار می کنم افتخار می کنم. موقع راه اندازیش فکر کنم در پوست خودم نگنجم اصلا! بازم کلی چیز هست که بهشون افتخار می کنم. اینکه خواهرمم قراره مجری جشن سالگرد باشه هم افتخار می کنم! به فنی بودنم هم که از قبل افتخار می کردم!
پ.ن. عاشق این آهنگهای دهه فجرم.
پ.ن. این شهردار منطقه 3 چه لاوی ترکونده واسه امام خمینی! یه بیلبورد نصب کردن عکس امام خمینیه با یه لبخند ملیح! بعد زیرش نوشتن «لبخند تو خلاصه همه خوبی هاست!»
پ.ن. با کمال تشکر از آقای اتاق که یادآوری فرمودن، من به شدت به سمپادی بودنم هم افتخار می کنم!
+
نوشته شده در پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:25 توسط هندونه
|
طبق معمول هر روز تا رسیدم خونه کامپیوتر رو روشن کردم و کانکت شدم. بازم طبق معمول هر روز فایر فاکس رو باز کردم تا تمام اون صفحاتی که قبلا باز کرده بودم دوباره باز شن. اَه! بازم یه بارون اومد سرعت اومده پایین. (تو دلم گفتم، البته فرقی هم نمیکرد اگه بلند هم میگفتم!) دیسکانکت کردم تا دوباره وصل شم شاید درست شه. تا این وصل شه پا شدم رفتم آشپزخونه بذارم غذا گرم شه. شیر آب رو که باز کردم دیدم فشارش کمه. تو دلم گفتم (البته بازم فرقی نمیکرد حتی اگه داد میزدم) اَه، سرعت پایینه آبم با فشار کم میاد!!!
حالم خیلی بده فکر کنم!
+
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:11 توسط هندونه
|
اون ساختمون شرکت که بودیم، درسته که همه خز و خیلی بیش نبودن و ما هم تلاشی نمی کردیم (اصولا که چه معنی داره ما تحویل بگیریم اونا خودشون باید بفهمن!) حداقل خوبیش این بود که اگه ما کاره خاصی انجام نمی دادیم دلمون هم خوش بود که کس دیگه ای هم نیست که حرکتی در راستای تورازیسیون انجام بده. اما اینجا که اومدیم میبینم که به به چه دخترای فعالی! و ماها کجاییم و اونا کجا! از صبح که میریم میشینیم پشت میز و به زور از جامون بلند میشیم اونم واسه ناهار مثلا. اما بیا و بقیه رو ببین...
+
نوشته شده در هشتم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط هندونه
|
اینجوری که دارم پیش میرم، فکر کنم به اینجا برسم که اول بچه دارم شم، بعد ازدواج کنم، بعدشم اگه وقت شد باهاش (بابای بچه منظورمه!) دوست شم!
+
نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت 18:45 توسط هندونه
|
هر روز که میگذره بیشتر این آقای هووووف رو میشناسیم. تا حالا نمیدونستم که خاله زنک هم هست. میدیدم زنگ خورش زیاده. تو دلم میگفتم یعنی چی میگه این همه حرف میزنه. بعد گفتم شاید مثه بقیه آقایون از این کارای پکیجی و خارج شرکتی داره. اما این دفعه که تلفنش زنگ زد من کارم کم بود و داشتم با یکی از بچهها صحبت میکردم. یهو نظرم جلب شد به حرفای آقای هوووووف که میگفت: خب چه خبر؟ کجایی؟ چه کارا میکنی؟ ... بچه چی؟ بچهدار شدی؟! O: جدی؟ کی؟!!! اسمش چیه؟! آها از این اسمایی که معلوم نیس دختره یا پسر! خوبه!
خدای من این چه سوالاییه آخه؟ مثلا بدونی کی چه سودی به حالت داره؟ خوبه تاریخ دقیق همه چی رو نخواست بدونه. ماها که یهو برگشتیم همو نگاه کردیم با چشمای از حدقه در اومده.
همون لحظه که تلفنش تموم شد، پرید وسایلشو جمع کرد یه خدافظ گفت و رفت. یهو همه با هم گفتیم رفت بچهدار شه :)))))
چقدر تاثیر گذاشت دوستش روش. همیشه تا 6-7 میموند شرکت. اما اون روز 4 نشده زد بیرون!
فرداش یعنی دیروز، تو شرکت یه کلاسی داشتیم. ایشون هم بودن. حالا بماند که تو کلاس چه طوری نشسته بود که زانوش تو دهن سمت راستیش بود و سرش هم تو شکم سمت چپیش! ایناش بماند! اما انقد خسته و داغون بود که ما واسمون ثابت شد که حتما رفته بود بچهدار شه :)))))
+
نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت 8:40 توسط هندونه
|