تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
برم صحبت کنم بهم لیسانس عمران هم بدن! آخه مهندس شیمی و چه به پروژه‌های عمرانی که بیاد و مقاله عمرانی هم ترجمه کنه! تو شرکت که در نقش آدِر دیسیپلین (!) عمل می‌کنی و مجبوری هزارتا چیز که مربوط به اونا می‌شه و چک کنی کامنت هم بدی تازه. اینم از خونه که میای واسه فامیل مرام می‌ذاری و کار ترجمه‌شون رو هم انجام می‌دی. شدم همه فن حریف دیگه!

+ نوشته شده در  سی ام دی 1387ساعت 22:38  توسط هندونه  | 

چشات بس كه قشنگه، واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواست، وای وای وای وای چه هوايي
صورتت پر از ستاره‌ست، واسه من غرق اشاره‌ست
واسه بي‌زبون صداست، وای وای وای وای چه صدايي
جهان، در سخن تو، پر از باغ و بهاره
صدا، در نگه تو، چقدر روشني داره
واسه من چراغ مياري، وسط چشام مي‌ذاري
مي‌گي شب تموم شده، وای وای وای وای چه كلامي
مي‌گي باز بهار رسيده، ميون اتاق دميده
موسم سلام شده، وای وای وای وای چه سلامي
چشات بس كه قشنگه، واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواست، واي واي واي واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره‌ست، واسه من غرق اشاره ست
واسه بي‌زبون صداست، وای وای وای وای چه صدايي
شب بي‌ستاره گم شد، دم بي‌اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده‌هاي عاشقانه‌ست
آسمون پر از سپيده، دلامون پر از اميده
ديگه گريه و عزا و نااميدي يك بهانه‌ست
واسه من چراغ مياري، وسط چشام مي‌ذاري
مي‌گي شب تموم شده، وای وای وای وای چه كلامي
مي‌گي باز بهار رسيده، ميون اتاق دميده
موسم سلام شده، وای وای وای وای چه سلامي
جهان، در سخن تو، پر از باغ و بهاره
صدا، در نگه تو، چقدر روشني داره
تو که آتيشو مياري، روي قلب من مي‌ذاري
بيا باز سفر كنيم، وای وای وای وای چه بهاري
چشات از كجا مي‌دونن، كه همه بايد بخونن
توي چشات چي چي داري، واي واي واي واي چي چي داري
چشات بس كه قشنگه، واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواست، وای وای وای وای چه هوايي
صورتت پر از ستاره‌ست واسه من غرق اشاره‌ست
واسه بي‌زبون صداست، وای وای وای وای چه صدايي
شب بي‌ستاره گم شد، دم بي‌اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده‌هاي عاشقانه‌ست
آسمون پر از سپيده، دلامون پر از اميده
ديگه گريه و عزا و نااميدي يك بهانه‌ست
واسه من چراغ مياري، وسط چشام مي‌ذاري
مي‌گي شب تموم شده، وای وای وای وای چه كلامي
مي‌گي باز بهار رسيده، ميون اتاق دميده
موسم سلام شده، وای وای وای وای چه سلامي

-فریدون فرخزاد

اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:26  توسط هندونه  | 

واسه جشن سالگرد کانون من رو مسئول خلاصه کردن رزومه‌ها کردن. جشن سالگرد، مراسمی‌ه که کانون هر ساله برای تجلیل از فارغ‌التحصیلای 50 سال پیش فنی برگزار می‌کنه. داشتم رزومه این مهندسای پیشکسوت رو می‌خوندم و واسه خودم تایپ می‌کردم یه نیم نگاهی هم داشتم به کتابچه رزومه‌ی جشن پارسال. یهو دیدم همه چیو گذاشتم کنار و محو تماشای عکسای کتابچه شدم. عکسایی که تو دوران دانشجویی انداخته بودن. فنی همون فنی همیشگی بود... اما آدما بعد این همه سال گرد پیری رو چهره‌شون نشسته بود.
47 سال دیگه باید از من و هم‌دوره‌ای‌هام تجلیل کنن! اون موقع چه شکلی هستیم؟ چقد دلم بگیره اون روز وقتی می‌رم تو فنی. همین الانشم بغضم گرفته. اصلا اون موقع کانونی وجود داره؟ کی می‌خواد ماها رو پیدا کنه اصلا؟
بعد به فکر این افتادم که باید تا اون موقع کلی چیز داشته باشم واسه ارائه تو رزومه. کلی حال کردم با این رزومه‌ها. به‌شون افتخار می‌کنم! ؛)

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1387ساعت 21:44  توسط هندونه  | 

یه تکون به خودت می‌دی یا من باید تکونت بدم؟!

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1387ساعت 11:32  توسط هندونه  | 

یعنی کی می‌شه یه روزی بیاد و من یه ذره، فقط یه ذره خانوم باشم تو شرکت! این همه هم شلنگ تخته نندازم و آروم از پله‌ها بیام پایین. نتیجه این همه شلنگ تخته انداختن این می‌شه که یهو یکی رو می‌بینی که باهاش رو در واسی هم داری اما یهو هل می‌کنی و بهش می‌گی مشتاق دیدار!!! آخه مشتاق دیدار چیه که از دهنت می‌پره؟! اگه یه ذره آروم باشی می‌تونی فکر کنی چی بگی وقتی یکیو دیدی!!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:28  توسط هندونه  | 

Audio

Lyric




Lyrics | Demis Roussos lyrics - Goodbye My Love lyrics-



-by Demis Rousoss

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 22:59  توسط هندونه  | 

به شدت با یکی از موزیک ویدئوهای افشین حال کردم. خوشگله خانم اسمشه. اولش با این شروع می‌شه که افشین داره یه نامه می‌نویسه اونم به شمالی :))) کلا با این قسمتش خیلی حال کردم :))) الانم دارم دانلود می‌کنم کلیپشو!

+ نوشته شده در  بیستم دی 1387ساعت 19:34  توسط هندونه  | 

سکوت دیگه واسم آرامش بخش نیست. یه عذابه. از سکوت متنفرم دیگه... مخصوصا سکوتی که باد از جاهای دور با خودش صداهای نامفهومی رو میاره :-s

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط هندونه  | 

کسی می‌دونه که مسابقات جهانی هووووف کشیدن کی و کجا برگزار می‌شه؟! می‌خوام به این همکار هوووفیمون پیشنهاد بدم بره شرکت کنه. مطمئنم که مقام میاره. امروز پشت میزم نشسته بودم. مشغول انجام کارها. از اونجایی که به هوووووووفش حساس شدم هروقت هوووووف می‌کشه نظرم جلب می‌شه و تو دلمو یه چیزی به‌ش می‌گم. یهو دیدم یه زمان طولانیی طی شده و هنوز به ف هوووووف نرسیده! همه‌ش به خودم نهیب (!) می‌زنم که چرا تایم نگرفتم :(( شاید می‌شد تو کتاب رکوردها ثبتش کنیم :( حیف شد جلو پیشرفتشو گرفتم با این کارم!
خیلی دوست دارم یه بار ازش بپرسم که آقای هوووووف ناهار رفتن و ناهار خوردن و برگشتن از ناهار هم هووووووف داره؟ آخه چرا؟ چرا رو اعصاب ماها قیقاژ! می‌دی؟! آخه چرا؟ چرا همه‌ی حرکاتت باید با سر و صدا همراه باشه؟! در کشو باز کردن، ‌چایی خوردن، مداد برداشتن و نوشتن، با صندلی چرخیدن، میل چک کردن و ... سر و صدا باید داشته باشه؟! یکی بیاد منو (یا اونو) روشن کنه آخه :((

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1387ساعت 23:10  توسط هندونه  | 

آسمون به اون گپی(؟) گوشه‌ش نوشته
هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته

-بعد از کمی فکر؛ همه‌تون میرین جهنم حالا که این طور شده! D:

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1387ساعت 18:57  توسط هندونه  | 

فکر کنم اگه یه روز یه تار موی سفید تو موهام ببینم دق کنم :(
+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1387ساعت 16:13  توسط هندونه  | 

بالاخره این تابلومم تموم شد. خودم خیلی راضی نیستم ازش اما استادم می‌گفت که خوب شده گفت دیگه داری حرفه‌ای می‌شی اینی که کشیده بودی یه زمانی استاد من کشیده بود. البته باید قابش کنم تا خودشو خوب نشون بده.
حالا هم قرار شده یه جدید شروع کنم که تیپ مدلش با تابلوهای دیگه‌م خیلی فرق داره. ببینیم این چی می‌شه.
ما 4-5 تا دختریم بین همکارای خانوممون تو شرکت که بد جور احساس مرد بودن می‌کنیم! بس که کارای مردونه انجام دادیم تو این چن وقته. من یه عکسی  از این تابولم گرفته بودم (اون موقع هنوز تموم نشده بود) و به بچه‌ها نشون دادم. یهو یکی‌شون برگشت گفت بی‌خود ادعا نکن مردی! اصلا هم مرد نیستی!! می‌گم چرا چی شده مگه؟ می‌گه آخه نقاشی می‌کشی!!  با احساسی:O :)))
دیگه نگفتم به‌ش که با خشانتم می‌شه نقاشی کشید. من در برابر استادم یه آدم بسیار خشنم :)))) استادم تعریف می‌کرد هفته‌ای یه روز رو به گریه کردن اختصاص می‌ده!!! :O حالا من با احساسم؟! من که کل شرکت اون زبون کوچیکمو دیدن؟!!
+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1387ساعت 20:25  توسط هندونه  | 

پروانه هم آخرش خسته می‌شه و می پره می‌ره یه جا دیگه. حالا می‌بینیم!

+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت 23:6  توسط هندونه  | 

آقا ما یه همکار داریم به اسم آقای هووووف که جاتون خالی تقریبا هر 15 دقیقه یه بار یه هوووووفی می‌گه که باید دو دستی میزتو بچسبی که بادش نبردت!! جونم براتون بگه که این آقای هوووف کلا با حرکاتشون رو اعصاب همه‌ی ماها پاتیناژ می‌رن خوبم می‌رن! همچین هووووف می‌کشه که یکی ندونه فکر می‌کنه که بچه چقد کار کرده و خسته شده –الهی واسش بمیرم- آخی! خب بچه خسته‌س چیکارش داریم آخه؟ از بخت بد ما این آقای هووووف هم فنی خوندن و هر چی من آبرو جمع می‌کنم واسه این دانشکده‌ی گرام در بخش ایشون همه‌شو به آسونی یک هووف (نه یک هوووووف) بر باد می‌دن!ا این آقای هووووف قصه‌ی ما یه گوش دارن که همیشه وسط حرفایی که داری می‌زنی وبه  ایشون اصلا مربوط نمی‌شه، مثلا اون گوشه‌ی سالن داری با یکی حرف می‌زنی، می‌پلکه!و یهو می‌بینی که شروع کرده به اظهار نظر که نه شما اشتباه می‌کنی! این‌جوری درسته! O: و تو باید با چشای از حدقه در اومده نگاه‌ش کنی! کلا هم در نقش یه سری توضیحات اضافه و البته واضح عمل می‌کنن! مثلا یکی می‌پرسه کامپیوترها رو آوردن؟ خب واضحه که نیوردن وقتی رو میز نیست! و آقای هووووف شروع می‌کنن. اول از همه که نه نه (چیزای تاکیدی باید دوبار گفته شه!) مال منو که نیوردن! و بعد ادامه می‌ده در باب کامپیوتر و نیروهای خدماتی که اونا رو قراره بیارن داد سخن سر دادن.

هر وقت هم که یکی یه چیز به ایشون بگه که بهش بر بخوره با یه لحن خاصی می‌گه اوکی اوکی! (دو بار تکرار برای تاکید بیشتر). آقای هووووف مثه یه بچه‌ای می‌مونه که فقط طولی رشد کرده یه کمم عرضی البته! مثه بچه‌ها که موقع راه رفتن دوست دارن هر چی تو مسیرشونه بزنن و بندازن ایشون هم همین حرکات رو انجام می‌دن! تا حالا نشده راه بره و چیزی رو جا به جا نکنه و اگه تو مسیرش باشی که وای به حالت کارت ساخته‌س چون از روت با سرعت هر چه تمام‌تر رد می‌شه. یه پیشنهادی به بچه‌ها دادم که بریم واسش از این ترمز‌های فرش بخریم که بچسبونه زیر کفشاش. همیشه یه خط ترمزی به اندازه 1-2 متر از خودش بجا می‌ذاره مثلا می‌خواد جلو در وایسه اما می‌بینی که وسط سالنه!! فقط ای کاش با این همه رو اعصاب بودنش زیراب زن نبود!! مرد هووووفی زیراب زن ندیده بودم. حالا اینکه چی‌شد من ماجرای آقای هووووووف رو واستون نوشتم خودمم نمی‌دونم!آآ      

+ نوشته شده در  نهم دی 1387ساعت 23:16  توسط هندونه  | 

یعنی به این جای جدید عادت می‌کنم؟ اون ساختمون رو خیلی بیشتر دوست داشتم حتی آدماشو... حتی خدماتیاشم هم بهتر از اینجا بودن همه جا احساس غریبی می‌کنم. دلم اون پنجره و اون خونه‌ی قشنگ پشتشو می‌خواد :(

دیگه کجا می‌تونیم ما 4 تا دختر بشینیم پشت سر اونا جلسه بذاریم و هی تصمیم بگیریم مثلا از این به بعد با اونا این‌طوری برخورد کنیم. کی دیگه می‌ِشه با هم حرص بخوریم؟! با افسردگی می‌گیم همش وعده‌ی ما راه‌روی طبفه سوم! اما اونجا هم نمی‌شه :((

امروز موقع ناهار یکی از همکارای ابزاردقیقی رو دیدم، می‌گفت افسرده نشدین اومدین اینجا؟ گفتم چرا خیلی. هی می‌گفتن اون ساختمون تبعیدگاه‌ه  اما اصلا نبود خیلی خوب بود اونم گفت آره انگار ماها رو از بهشت کندن انداختن تو جهنم!

ای بابا!

امروز اولین ناهار رو تو ساختمون مرکزی شرکت خوردیم. من مثه خُل‌ها آدما رو نگاه می‌کردم گفتم یعنی شرکت این همه خانوم داره؟! اینا کجان پس؟! و چقد احساس کردم تایم ناهار طولانی بود امروز. اصلا زمان نمی‌گذشت. دلم می‌خواست زودتر ساعت 1 بشه! تو اون ساختمون که بودیم مثه برق و باد زمان ناهار تموم می‌شد و یهو می‌دیدی که مسئول رستوران صدای آهنگ رو زیاد کرده (اینجا حتی یه آهنگ ملایم نذاشتن چه برسه به آهنگای دمبول و دیمبول اون طرف) یعنی پاشین برین و ما اصلا متوجه نمی‌شدیم که کی ساعت 1 شده. و با کلی ناراحتی پا می‌شدیم.

دیروز که دیگه همه‌ی وسایل رو جمع کردیم و اومدیم همه ناراحت بودن... هم ما هم اونایی که تو این دو سال با هم بودیم و موندگارن فعلا همونجا. بس که ما چندتا هی باهم رفتیم اومدیم و همیشه هم با نیش‌های باز بودیم (به قول خودمون زبون کوچیکه رو دیگه همه دیدن تو شرکت!) یکی از همکارا گفت خدا کنه یه روز شماها با هم قهر کنین! ما خوشحال شیم! یعنی تنها دلخوشیمون تو این ساختمون جدید ازمون گرفته شه :((

خیلی سخته... اما دارم سعیمو می‌کنم باهاش کنار بیام....

+ نوشته شده در  هشتم دی 1387ساعت 22:0  توسط هندونه  | 

داشتم فراموشت مي‌کردم اما باز دوباره ديدمت
تو غم‌ها غوطه‌ور شدم چرا ؟
داشتم فراموشت مي‌کردم اما تا صدات رسيد به گوش من
شکستم بي صدا چرا ؟

داشتي مي‌رفتي از خيال من، خزوني بود بهار من
ديدم تو رو خزونم جون گرفت
اين قلب سرد و ساکتم دوباره
با نگاه گرم و بي ريا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدی صدا رو، جون دادی گل بهارو
زخم دل دوباره تازه شد
شوق نگاه خستمو دوباره، دوختي آخر ستاره
حسرتم بي‌اندازه شد
يا راحتم کن و واسه هميشه، اين دلو بکن ز ريشه
از خيال سرد من برو
يا باغبون شو و بهارو، باز نشون بده گلارو
تو وجود خسته ام برو

چرا دوباره اومدي صدا رو، جون دادي گل بهارو
زخم دل دوباره تازه شد
شوق نگاه خستمو دوباره، دوختي آخر ستاره
حسرتم بي اندازه شد
يا راحتم کن و واسه هميشه، اين دلو بکن ز ريشه
از خيال سرد من برو
يا باغبون شو و گلارو، باز نشون بده بهارو
تو وجود خسته ام برو

داشتم فراموشت مي‌کردم اما باز دوباره ديدمت
تو غم‌ها غوطه‌ور شدم چرا؟

داشتم فراموشت مي‌کردم اما تا صدات رسيد به گوش من
شکستم بي‌صدا چرا‌؟
داشتي مي‌رفتي از خيال من، خزوني بود بهار من
ديدم تورو خزونم جون گرفت
اين قلب سرد و ساکتم دوباره
با نگاه گرم و بي‌ريا و عاشقت زبون گرفت

+ نوشته شده در  ششم دی 1387ساعت 11:28  توسط هندونه  | 

از شنبه باید نقل مکان کنیم به اون یکی ساختمون شرکتمون و من اصلا این قضیه رو دوست ندارم :( از همین الان به شدت دچار افسردگی شدم! همین جای دنجمونو بیشتر دوست دارم :((
+ نوشته شده در  پنجم دی 1387ساعت 11:53  توسط هندونه  | 

بیا بگو دیگه!

+ نوشته شده در  دوم دی 1387ساعت 21:49  توسط هندونه  | 

فکر کنم باید با این واقعیت کنار بیام :(
+ نوشته شده در  یکم دی 1387ساعت 0:29  توسط هندونه  |