تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
نقطه سر خط.
+ نوشته شده در  سی ام آبان 1387ساعت 7:15  توسط هندونه  | 

وقتی جای پروسس عوض می‌شه و می‌ره تو یه طبقه‌ای که اصلا خانوم نداره و آقایون دیسیپلینای دیگه میان به تماشای دخترای پروسس
+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت 22:10  توسط هندونه  | 

وقتی پایپینگ، پروسس رو به تو بشناسه!
+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت 22:7  توسط هندونه  | 

به یاد بچگی‌ها رفتم از این پاستیل نوشابه‌ای‌ها خریدم...یادش بخیر... خرسی‌شو کسی نمی‌دونه کجا دارن؟
+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط هندونه  | 

از صبح که همش استرس داشتم حالام دپرس شدم نمی‌دونم چرا! با اینکه از صبح هم بیرون بودم اما اصلا بهم خوش نگذشت. همش ظاهری بود تظاهر می‌کردم که خوش می‌گذره... :( دچار سرگشتگی شدم... کارم درسته؟ تا کجا می‌خوام پیش برم اصلا؟ اصلا همونه که من می‌خوام یا نه؟ دچار تناقضم :(((
+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1387ساعت 15:44  توسط هندونه  | 

" اوایل کوچک بود یعنی من اینطور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد. آنقدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من از چیزهایی که حجم‌شان بزرگتر از دل می‌شود می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم می‌ترسم.

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه‌اش کنم به شدت ترسیده‌ام.

از حقارت خودم لجم گرفته است. از نا‌توانی و کوچکی روحم. فکر می‌کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می‌کردم این منم که آن را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند. اما نماند.

به سرعت بزرگ شد از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور او شدم. آن قدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت. آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند "

 

  مصطفي مستور
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1387ساعت 22:26  توسط هندونه  | 

بالاخره یه باری از رو دوشم بر داشته شد!
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1387ساعت 15:30  توسط هندونه  | 

دکتر رو به مریض می‌کنه و می‌گه: آقا شما فشار بالایین؟
بیمار: نه قربان فشارم همیشه طبیعی‌ه
دکتر: با این وضعیتی که الان دارین باید فشارتون پایین باشه نه بالا... بعد یه نگاهی به دختر همراه بیمار می‌کنه و با خنده (اونم از ته دل) می‌گه: همه‌ش تقصیر شماستا خانوم!
دخترم یه نگاه عاقل اندر سفیه تحویل دکتر می‌ده!

-همین!
+ نوشته شده در  دهم آبان 1387ساعت 8:59  توسط هندونه  | 

چرا آمبولانس همیشه باید تو مسیری باشه که پر از ترافیکه؟!
 
+ نوشته شده در  نهم آبان 1387ساعت 5:36  توسط هندونه  | 

گند زدم به‌ش!
 
+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت 20:56  توسط هندونه  | 

اگه قراره دوستی‌ای هم باشه باید نقد باشه نسیه اصلا به درد نمی‌خوره!
 
+ نوشته شده در  ششم آبان 1387ساعت 20:54  توسط هندونه  | 

خدایا به همه‌ی مناطق ایران از ییلاق تا قشلاق آنتن عطا بفرما!
-آمین
 
+ نوشته شده در  دوم آبان 1387ساعت 20:0  توسط هندونه  | 

اون مثل فرشته‌ها بود
چشمه‌ی عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش
آيت پاک خدا بود
قصه‌هاش قصه‌ی بودن
قصه‌ی خاطره‌ها بود
قلب پاک و روشن او
جلوه‌ی آينه‌ها بود

مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجايی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پيش خدايی

يادمه از لب تو چه‌ها شنيدم
قصه‌ها به پاکی دريا شنيدم
چشم تو خورشيد آسمون من بود
دل تو گرمی آشيون من بود
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه‌ای نداره
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه‌ای نداره

مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجايی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پيش خدايی

موهای سپيد و نازت
مثل بخت من پر از خواب
خنده روی لب نازنين تو
خنده‌ی مهتـــــــــاب
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه‌ای نداره
اون شبای پر ستاره
بی تو جلوه‌ای نداره

مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجايی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پيش خدايی

اینجا گوش بدین

+ نوشته شده در  دوم آبان 1387ساعت 18:32  توسط هندونه  |