تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
منم رفتم و صبر پیشه کردم
               هی صبر، هی صبر، بازم صبر
تا تو قلب سنگ‌ت ریشه کردم
+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1387ساعت 21:18  توسط اندیشه  | 

بد شانس که شاخ و دم نداره یکی‌شم من!
 
+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1387ساعت 8:47  توسط اندیشه  | 

تیریپت منو کشته... :(
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:50  توسط اندیشه  | 

تموم لحظه‌ها رو به انتظار شمردم
فقط واسه یه لحظه ست که تا امروز نمردم
برای اون لحظه که تموم بشه جستجوم
گم کردمو ببینم تو آیینه رو به روم...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط اندیشه  | 

غم عشق تو رو من با کی بگم؟
همه حرفا که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط اندیشه  | 

: وجدان درد گرفتم هات چاکلت خوردم الان :(
- احساساتی شدی خوردی؟
: نه! هوس کافی شاپ با بی‌اف کردم یهو! D:
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط اندیشه  | 

دیگه کسی نبود {نمونده؟} من عاشق‌ش بشم؟ نبوووووووووووووود؟ برم راحت سرمو بذارم زمین{ازدواج کنم!}؟
 
+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1387ساعت 19:9  توسط اندیشه  | 

 روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله‌ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله‌ها نیز به یادت مانده‌ست
نیزه بر باد نشسته‌ست و سپر یادت نیست
یادم هست
یادت نیست
یادم هست
یادت نیست
عطش خشـک تـو در ريـگ بيابـان ماسـيـد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگـر يـادت نيست
تو که خودسوزي هر شب پره را ميفهمي
باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست
تو به دل ريختـگـان چشـم نـداري بـي دل
آنچنان غرق غروبـي کـه سحـر يادت نيست
يادت هست يادت نيست
يادت هست يادت نيست
خواب روزانه اگـر درخـور تعبيـر نـبـود
پس چرا گشت شبانه در بـه در يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعـت کـردم
قاصدک کاش نگـويـي کـه خـبـر يادت نيست
يادت هست يادت نيست
يادت هست يادت نيست
+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط اندیشه  | 

وقتی عاشق شوی
راز دل‌ت و گفته  نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا!
 
+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1387ساعت 6:31  توسط اندیشه  | 

دلم انقد گرفته که فکر کنم به چنته نیاز داشته باشه!
 
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط اندیشه  | 

هوا بدجور بوی پاییز می‌ده...
 
+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:29  توسط اندیشه  | 

عاطفه می‌گه که زندگی زیر هر آسمونی که باشه فرقی نداره
ولی من می‌گم که مهم‌ه رو کدوم زمین زندگی کنی!
 
+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:53  توسط اندیشه  | 

چقد بده که بین دو نفر گیر کنی و مجبور شی یکیو انتخاب کنی! از همه بدترشم اینه که نخوای هیچ کدومشون ازت ناراحت بشن! عجب بساطیه‌ها!
 
+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:42  توسط اندیشه  | 

تو این چند روزی که فومن* بودیم به این نتیجه رسیدم که دلم می‌خواد با کسی ازدواج کنم که فنی خونده باشه و مثه من قلبش واسه اونجا بزنه. همیشه عاشق فنی بمونه درست مثه خودم!
* سه روز بودیم فومن همراه یه سری از فارغ‌التحصیلای دانشکده یه سری مهندسای پیر و باحال که وقتی باهاشون بودی احساس نمی‌کردی که پیرن و مال سال‌های دوری از فنی‌ان. یه حس قرابت داشتی باهاشون یه حس مشترک همون عشق به فنی...
+ نوشته شده در  نهم شهریور 1387ساعت 23:40  توسط اندیشه  | 

(دانشکده) فنی همیشه فنی می‌مونه
+ نوشته شده در  نهم شهریور 1387ساعت 6:39  توسط اندیشه  | 

کی گفته بهشت بهتر از جهنمه؟
اگه هی تا آخرش (که اصلا هم معلوم نیست آخرش کی و کجاست) بهت خوش بگذره و هی بهت برسن، هی حوری دور و برت باشه (بیچاره‌ ماها!)، هی از نهر شیر و عسل بخوری، بعد یه مدت دلت می‌خواد که بالا بیاری!
اما جهنم چی؟ سر شار از هیجان‌ه! همین که نمی‌دونی چه عذابی در انتظارته همین کافیه که هیجان داشته باشی!
+ نوشته شده در  دوم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط اندیشه  | 

به تو که فکر می‌کنم، از همه دیوونه‌ترم! :)))
+ نوشته شده در  دوم شهریور 1387ساعت 20:29  توسط اندیشه  |