به یک ماساژور مغز نیازمندیم
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 21:47 توسط اندیشه
|
به پايان فكر نكنيد. انديشيدن به پايان هر چيز، شيريني حضورش را تلخ ميكند. بگذار پايان تو را غافلگير كند، درست مثل آغاز!
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:34 توسط اندیشه
|
کنار دریا دراز کشیدن، با صدای موج خوابیدن و خوردن باد به بدن انقد آرامش بخش بود که دلم میخواست تا آخر همون جا بخوابم....
+
نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:54 توسط اندیشه
|
روز خارجی٬ میدان ونک٬ خیابان ملاصدرا:
گل فروش دورهگرد از ماشینش پیاده میشه و من دلم واسه خودم میسوزه!
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1387ساعت 8:43 توسط اندیشه
|
چقدر دلم واسش تنگ شده واسه صداش واسه خندههاش واسه موقعهایی که زنگ میزد به موبایلم و بهم حال میداد واسه وقتهایی که میخواستم اذیتش کنم باهاش بابلی صحبت میکردم و فارسی جوابمو میداد تا حالمو بگیره. واسه خونهش که دیگه بی اون هیچ صفایی نداره هر بارم که بعدش رفتم اونجا حضورشو حس کردم همهش میگم تو اون اتاقه. دلم خیلی تنگه واسش واسه وقتهایی که رو میز واسه خودش ضرب میگرفت و زیر لب میخوند و ما هی میگفتیم مامان جون نخون. خیلی دلم تنگه خیلی. منم مثه اون عاشق رمانهای عاشقانهم چقدر داستان یوسف و زلیخا رو دوست داشت یاد اون شبها بخیر که تو اتاق من میخوابید. هنوزم وقتی اسمش میاد یه بغض گنده جمع میشه تو گلوم و اگه دست خودم بود همون جا میزدم زیر گریه... مثه الان... دلم واست خیلی تنگه :(
+
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط اندیشه
|
چقدر گذر زمان این روزا سریع به چشمم میاد. هیچی نشده تابستونم داره تموم میشه وپاییز میرسه. این یعنی عمرمونه که داره میره.... نمیخوام پیر شم :((
+
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:59 توسط اندیشه
|
داشتم فکر میکردم چی میشد بچههای فوق و دکترا هم میرفتن کارآموزی! آخه این چه وضعشه! ما یه کارآموز داریم اینجا الان اومده میگه کی بیام بهم محاسبات پمپ یاد بدی! ای بابا! به چه امیدی بهش یاد بدم؟! گفت برو یه ساعت دیگه بیا فعلا کار دارم! :دی
+
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:33 توسط اندیشه
|
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لالهزاره دل من
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
+
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 6:48 توسط اندیشه
|
امروز که گذشت فردا رو بگو...
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 23:3 توسط اندیشه
|
انقده دلش پاك بود كه براى عروسيش يه تخت دو طبقه خريد.
* از
اینجا
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط اندیشه
|
وای چقدر زود تموم شد و بازم شب جمعه است و من کلی کار دارم که انجامشون بدم! اگه یه ماه هم تعطیل باشم بازم همهی کارام میمونه واسه لحظهی آخر! با پررویی تمام از جلو کامپیوتر تکون هم نمیخورم! البته یه تکونی به خودم دادم و رفتم چک کردم ببینم حقوقمون واریز شده یا نه بالاخره. دیدم بله! پولدار شدم! الان میتونم بی استرس نفس بکشم. کسی راهی واسه پولدار شدن بلد نیست؟ که هی نگران آخر ماه نباشم؟!
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 21:8 توسط اندیشه
|
این آلبوم جدید سیاوش قمیشی رو گوش بدین. مثه همهی آلبوماش معرکه است.
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 21:5 توسط اندیشه
|
اگه یکی بپرسه این سه روز تعطیلی رو چی کار کردی با کمال افتخار میگم که یا خواب بودم یا اینجا پای کامپیوتر داشتم وبلاگ میخوندم. تا حالا وقت کردم دو تا از این وبلاگها کل آرشیو
شون رو بخونم اون
یکی رو هم تا وسطاش خوندم حیف که تعطیلات زود داره تموم میشه :( یه روز رو هم در گیر گوشی خریدن بودم! بله بالاخره بعد از سالها بختمون (بخت من که نه البته! گوشی) باز شد و عوضش کردم. که میتونین در زیر ببینینش! الان هم در حال ذوقم در حد تیم ملی!
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 19:18 توسط اندیشه
|
: حوصلهم خیلی سر رفته با هیچی هم سر جاش نمیاد!
- اگه تام کروز الان زنگ در و بزنه میاد؟
:نه، اگه یکی دیگه بزنه شاید بیاد! D:
+
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 23:40 توسط اندیشه
|
آقا ما یه جلسهای رفتیم این دفعه با یکی از همکارا، قبل جلسه لید کلی سفارش کرد که یواش یواش به سازنده بگیم که دیتا شیتامون تغییر کرده. یهو نگیم که شوک شن بگن ما نمیسازیم. گفتیم باشه و راهی جلسه شدیم. اینم بگم که دیتا شیتهای جدید رو هم ریختیم رو سیدی با خودمون بردیم. رفتیم تو جلسه و نشستیم. بعد این همکارمون شروع کرد به هلو هاواریو و اینا (سازنده خارجستانی بودن!) بعد دیدم یهو شروع کرده به توضیحات اضافه که دیس سیدی ایز اور نیو رویژن او اور دیتا شیتس! آقا من داشتم سکته میکردم اونجا هی میخواستم از زیر میز نیشکونش بگیرم که ساکت شه نمیشد! زشت بود. آقا تا اینا رو گفت طرف قرمز شد! این اروپاییام که بدجور سفیدن تا عصبانی میشن رنگشون میشه مثه گوجه. گفتم الان پا میشه جلسه بهم میریزه! بعد که سخنرانیش تموم شد زیر لب بهش میگم بهتر نبود میذاشتین آخر جلسه میگفتین؟! میگه آره اینم میشد! آقا میخواستم بزنمشااااا. خدا به دادمون برسه این همکار! مرد به این چاپلوسی ندیده بودم. ماها کلی کار سرمون ریخته علاوه بر کارای مربوط به واحدامون تو پالایشگاه هر کدوم مسئول طراحی یه دستگاه هم هستیم. یعنی هزار تا کار. از تکنیکال آفرها بگیر تا دیتا شیت و اینا. بعد الانم که کارای detail شروع شده ماها حجم کارامون صد برابر شده اما ایشون کاری جز مدارک مربوط به واحدش نداره. بعد تا لید میاد میگه فلان مدرک چی شد؟ ماها کلی سخنرانی که نمیرسیم و اینا بعد یهو این آقا از پشت میزش میپره وسط سالن میگه آره من اینو ایشو کردم من فلان چیزو چک کردم! بعد ماها با چشای گرد شده نگاش میکنیم. رسما داره زیراب ماها رو جلو خودمون میزنه! ما موندیم چی کار کنیم باهاش. کسی نظری داره؟!
+
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط اندیشه
|
دیوانه
برایش فرقی ندارد
که ساعت هشت صبح باشد یا هشت و بیست دقیقهی بعد از ظهر
دیوانه
برایش فرقی ندارد
که شربت انار بخورد یا از سوراخهای آسمان باران بمکد
دیوانه
آزاد است
که گلهای شیپوری را یونجه بنامد و شبدر را گل گاو زبان
دیوانه
همیشه
روزنامه را تراکتور بزرگی میبیند
که نخلستانهای بصره را درو میکند
دیوانه
هیچ وقت نفهمید
که از قندهار تا سائوپائولو چند ساعت راه است
دیوانهی سر کوچهی ما
هر وقت مرضیه را میبیند از او میپرسد:
میبخشید آقا ساعت چند است؟
همهی مردم قوری را با چای میشناسند
دیوانه سر ِ ساعت هشت و بیست دقیقهی بعد از ظهر
روی نقشهی جغرافیایی پارهای صبحانه میخورد:
نان و کره و آدیس آبابا
دیوانه با قلم مو
روی یک پارچهی سفید خمیازه میکشد
مرضیه میگوید:
او قادر است تمام لک لک ها را داخل قوری زندانی کند
از اینجا
+
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 17:35 توسط اندیشه
|
من، اينجا... دلم سخت معجزه میخواهد و تو، انگار معجزههايت را گذاشتهای برای روز مبادا
+
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 20:27 توسط اندیشه
|
او مرا دوست میدارد، من دیگری را، دیگری...؟!
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1387ساعت 22:40 توسط اندیشه
|
آغوشی باش
تا بوی تو بگیرم....
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1387ساعت 11:23 توسط اندیشه
|
آقا این خونه من بدجوری کارش درسته. ملت به هر چی میخوان میرسن توش. آخر هفته هم عمهم اینا میان اینجا که برن واسه پسر عمهم خواستگاری! ای بابا!
تصمیم دارم یه پورسانت بگیرم! با این اوصافی که پیش میریم آخرشم من باید برم خواستگاری زن بگیرم :))) هیچ جور دیگهای در نمیاد! D:
+
نوشته شده در یکم مرداد 1387ساعت 8:52 توسط اندیشه
|