تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:39  توسط اندیشه  | 

شاید این جمعه بیاید٬ شاید....
+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:30  توسط اندیشه  | 

به هر سو که می‌نگرم باز هم اوست...
+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:21  توسط اندیشه  | 

پیشنهاد می‌کنم هر از گاهی این آهنگ‌های قدیمی مال زمان مامان باباهامونو گوش بدین، عهدیه، پوران... دلکش و مرضیه هم جای خود دارن، خیلی حس خوبی داره. تازه می‌فهمیم که الان چه چرت و پرت‌هایی می‌خونن و به خورد ملت می‌دن. نه صدا دارن نه مفهومه خاصی داره شعراشون...
+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:44  توسط اندیشه  | 

بس که از صبح تا شب پای کامپیوتر هستم و رو صندلی می‌شینم احساس فلترون بودن بهم دست داده دیگه!
+ نوشته شده در  بیستم تیر 1387ساعت 22:35  توسط اندیشه  | 

انقد آقاهه خوب صحبت می‌کرد که می‌خواستم ازش بپرسم ببخشید کجا کلاس رفتین؟! :))))
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1387ساعت 13:10  توسط اندیشه  | 

قلبم داره میاد تو دهنم! الان باید برم یه جلسه‌ای که آدماش خارجستانی‌ان! منم اولین جلسه‌ی رسمی‌ای که دارم می‌رم اونم با خارجستانیا! احساس می‌کنم الان حتی آی ام ا بوک هم نمی‌تونم بگم! مردم از استرس. جلسه‌ش هم به شدت تکنیکال‌ه! منم که معرف حضور ته با سابقه‌ام دیگه الان می‌رم اونجا و از تجربیاتم واسشون می‌گم که تجربه کسب کنن!

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1387ساعت 10:3  توسط اندیشه  | 

دیگه وقت رفتن سفر دور و درازه...

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1387ساعت 9:35  توسط اندیشه  | 

: بچه‌های انقلابین دیگه
- به ما چه. شماها انقلاب کردین!

+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1387ساعت 10:15  توسط اندیشه  | 

انقدر این  حس تنهایی عمیق‌ه که حتی حضور مامان هم کم‌رنگش نمی‌کنه :(
 
+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1387ساعت 22:47  توسط اندیشه  | 

یکی بیاد کارای منو انجام بده من برم خونمون! من هنوز شرکتم :(((
+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1387ساعت 19:17  توسط اندیشه  | 

پرم از حسرت و خواهش
واسه یک لحظه نوازش
کوله بار غم رو دوشم
رهسپار شهر سازش
 
+ نوشته شده در  نهم تیر 1387ساعت 22:31  توسط اندیشه  | 

خب وقتی بیچاره می‌خواد مواظبت باشه چرا نمی‌ذاری و حالشو می‌گیری؟! گناه داره خب! :دی
+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 8:57  توسط اندیشه  | 

وقتی بابا بهت بگه لات شدی، ببین دیگه چی شدی! :))) دی‌شب 12.5 رسیدم D: وای هنوزم تو ذوقم!
 
+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 21:51  توسط اندیشه  | 

دیروز با بچه‌های دانشکده از طرف کانون رفتیم الموت. خیلی خیلی به من خوش گذشت. از لحظه‌ی اول که سوار شدیم مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم تا پیاده شدیم. آخرش که من برگشتم گفتم به خدا ما تو محیط کارمون خیلی باشخصیتما! اینجوری ماها رو نگاه نکنین! تو دانشگاه هم کسی ماها رو در این وضعیت ندیده بود تا حالا. بازم بگم که خیلی خیلی به هم خوش گذشت دیروز!
+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 10:52  توسط اندیشه  |