تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
چقدر دلم می‌خواد یه روز که می‌رم خونه چراغ خونه‌م روشن باشه. یکی باشه یه چایی برام بریزه غذا آماده باشه! خلاصه یکی بیاد استقبالم. فکر کنم دیگه وقتش شده که برم زن بگیرم!
+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:27  توسط اندیشه  | 

حالم از اونایی که حتی یه ذره مدیریت بلد نیستن اما ادعاشون می‌شه بهم می‌خوره. الانم حالم خیلی بده :(
+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:3  توسط اندیشه  | 

خیلی سردمه

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:54  توسط اندیشه  | 

با مهندس بودنم خیلی حال می‌کنم. هر چند که ممکنه کسی از ظاهرم متوجه نشه که من مهندسم و بچه دبیرستانی یا حتی دانشجو نیستم!
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:28  توسط اندیشه  | 

همیشه دوست داشتم اختلاف سنی من و بچه‌م خیلی کم باشه. بهترین سن هم تو ذهنم 18 سالگی بود! فکر کن! 18 سالگی، الان بچه‌م باید می‌رفت کلاس اول! آخی.... از آب و گل هم در اومده بودا! ؛)
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:24  توسط اندیشه  | 

وقتی دلگیری و تنها
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:58  توسط اندیشه  | 



خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته
در به دری تموم می‌شه با این تن شکسته
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:37  توسط اندیشه  | 

کاش‌کی زودتر می‌رسیدی
خیلی چشم انتظار نشستم....
+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط اندیشه  | 

امن‌ترین جای دنیا! کی بهت می‌رسم پس؟
 
+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:55  توسط اندیشه  | 

5 شنبه تولدم بود. از شب قبلش که دوستان کلی لطف کردن با مسیج و زنگ بهم تبریک گفتن. همیشه هم خاله‌م وشوهرش و دختراش جز اولین نفراتی بودن که بهم تبریک می‌گفتن اما این دفعه اصلا به رو خودشون نیورده بودن منم که کلی دپرس شده بودم که اینا چرا یادشون نیست. خلاصه منم ظهر با ناراحتی پاشدم رفتم خونه عمه‌م اینا ناهار دختر عمه‌مو ببینم (امروز رفت از ایران) تا عصر که اونجا بودم بازم همه زنگ زدن به جز فک و فامیل البته مامان بابام که همون صبح کادوشونو دادن و تبریک هم گفتن. خلاصه غروب رفتم پیش مامان و خاله‌م. گفتیم دلمون گرفته بریم بیرون! بعد تو راه داییم اینا زنگ زدن که کجایین بریم دور بزنیم. همه جمع شدیم اما بازم کسی به رو خودش نیورد. قرار شد بریم همه شام خونه‌ی ما و بابا کباب بگیره. زنگ زدیم به اون یکی داییم که اونام بیان که گفتن نه نمیان! دعوتن جایی اما یه سر میان خونه‌ی ما که یه چیزی واسه خالم بیارن. منم همون جور دپرس نشسته بودم که دیدم اونا رسیدن و زن داییم با کیک و شام اومد تو! D: بعله دیگه! کلی برنامه‌ریزی کرده بودن که منو سورپرایز کنن و واسه‌م تولد بگیرن! منم که انقد ذوق کرده بودم که نگو D: خلاصه بسی خوش گذشت و کادوهای فراوانی خوردیم!
 
+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1387ساعت 18:50  توسط اندیشه  | 

    مگه من تروریستم که از من انگشت نگاری کردن و عکس گرفتن؟ یهو یه شماره هم می‌دادن دستم! خیلی بهم بر خورده. آخه به کجا رسیدیم که دنیا به خودش اجازه می‌ده با ماها این‌طوری برخورد کنه؟ خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم اونجا! من خیلی غیرتی‌م و به شدت عرق ملی دارم...
 
+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1387ساعت 6:18  توسط اندیشه  | 

فکر کنم دیگه دارم رفتنی می‌شم. امروز لید جان اومده می‌گه وقت سفارت چی شد؟ سعی کن بندازیش زودتر. هی برو چک کن ببین کی خالی می‌شه جاها؟ گفتم باشه چک می‌کنم باز! که بالاخره واسه فردا یه جا خالی شد منم می‌رم ببینم چی‌ می‌شه؟ استرس منو کشته! از دو هفته دیگه هم جلسات شروع می‌شه. من اونجا رفتم فقط بلدم بگم: آی ام اِ یونیت 101 اند 116 (تازه باید 101 و 116 هم فارسی تلفظ شه!) اون اندش منو کشته! لید جان که می‌گفتن برو خوب استفاده کن. فقط به خاطر خودت گفتم تو هم بری. گپفتم شمام هستین؟ گفت نه داره می‌ره فرانسه یه جلسه دیگه :((((( منم با آه گفتم ای کاش شمام بودیـــــــــــــــــــــن :(
با دو تا از همکارای مجردمون قرار شده که برم! بچه‌ها می‌گن خوبه دیگه برو حال کن!‌ منم شروع کردم به خوندن " میون دو تا دلبر من دو دلم کدوم ور؟! این ور برم یا اون ور!" بس که دلبرن اون دوتا! فقط می‌ترسم با یکی‌شون تا آخر ماموریت دست به یقه شم! :( s-:
 
+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:58  توسط اندیشه  | 

: چه احساسی داری الان که کریس دی برگ ایرانه و منم با یکی از بچه‌های آریان همکارم؟!
- احساس سوء استفاده!
+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت 19:23  توسط اندیشه  | 

همه هراس من باری،
مردن
      در تنهایی‌ست
 
+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط اندیشه  | 

روزا که شمارنده‌ی وبلاگمو چک می‌کنم به نتایج جالبی می‌رسم که یه سری‌ش قابل گفتن نیست! (واه واه روم به دیوار) یه سری‌شم که می‌شه گفت. تقریبا می‌شه فهمید که ملت به چه چیزایی علاقه دارن! که بیشترشم جز همون دسته‌ی اول می‌شه اما اینکه چطوری به اینجا می‌رسن خدا می‌دونه. یه سری هم که به مطالب علمی علاقه دارن که شاید یکی از کلمه‌های مورد نظرشون (یا حتی مطلبش!) در اینجا به‌ش پرداخته شده باشه. اما اکثریت قریب به اتفاقشون دنبال اینن که بدونن چطوری می‌شه به یه دختر شماره داد! :)))))
 
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 21:26  توسط اندیشه  | 

زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتي شكسته از كوله بار غربت
در جستجوي مرهم راهي شدم زيارت
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 8:42  توسط اندیشه  | 

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
در بستن، پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا،

محبت دلها به دلها بماند،
بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی‌خوانی
ازاین غم چو حالم نمی‌دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

نمی‌دونم چرا لینک ویدئوشو گذاشتم همه چی قاطی شد اینجا :(


+ نوشته شده در  دوم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط اندیشه  | 

دیدی یادت رفت.....!
 
+ نوشته شده در  دوم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط اندیشه  |