تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
هنوزم با اینکه 10 روز گذشته و من اونجا نیستم و می‌دونم که دیگه نیست، هر روز که با مامان حرف می‌زنم همه‌ش می‌خوام بپرسم از مامان جون چه خبر؟ خوبه؟ رفتی پیشش؟ و خودمو کنترل می‌کنم که نپرسم تا مامانم هم ناراحت نشه. اما خیلی سخته خیلی... فکر می‌کردم مامان جونو تا ابد داریم هیچ وقت این روز رو نمی‌دیدم حتی تو اون گوشه‌های تاریک ذهنم...
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:28  توسط هندونه  | 

هوا بد دو نفره است....
 
+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:21  توسط هندونه  | 

- تو هم حاضری نی‌نی رو نگه داری؟
: نه، قربون شما! D:
- چرا؟ خوبه‌ها!
: بچه دوست ندارم.
- تمرین می‌کنی. برات خوبه!
: نه، من فقط باباشو دوست دارم! D:
- =))
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط هندونه  | 

امروز لید جان همه رو صدا می‌زنه که درباره موضوعی صحبت کنه. بعد بحث می‌رسه به یه جایی که 4 شنبه بحث شده بود و من نبودم. بهم می‌گه نپرسیدی از بچه‌ها؟ گفتم چرا، وقتی اومدم پرسیدم شرکت چه خبر بود؟ گفتن هیچی! می‌گه آها. بعد یکی از بچه‌ها می‌گه باید درباره می‌نیمم دیزاین دما می‌پرسیدی خودت! لید هم گفت آره راست می‌گه باید می‌پرسیدی از می‌نیمم دیزاین چه خبر؟! منم برگشتم گفتم اِ، خودتون گفتین اسمشو نیاریم دیگه! اسمشو نیار گذاشتین اسمشو!‌( قرار بود اون موضوع رو یه جوری ببندیم آخه!) لید جان هم از خنده روده بر شد و گفت خانوم فلانی شمام تو جواب دادن کم نیاری یه وقتا!! D:
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط هندونه  | 

1- از تنهایی متنفـــــــــــــــــــــرم!
2- بهار نارنج با بوی غم
 
+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:20  توسط هندونه  | 

باورم نمی‌شه....یعنی دیگه نیست؟ تو دلم مونده. نتونستم آرزوشو برآورده کنم :(

« باورم نیست که صدایت رفت
باورم نیست که لحظه های با تو بودنم خاطره شد
باورم نیست که که صبح آن روز
پایان همه قصه ها شد
با تو رفت همه کودکی هایم در آغوشت
با تو رفت آواز هایت
با تو رفت ضرباهنگ انگشتانت
و کتابهایی که میخواندی

قصه هایی که میگفتی
کاش در آن لحظه در کنارت بودم
کاش آن صبح هیچوقت نمیرسید
کاش من در این غربت نبودم»

- انقد اخگر خوب نوشته که من کپی کردمش اینجا. چیز دیگه نمیتونم بگم. همه چیو گفته...

 
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:35  توسط هندونه  | 

وقتی خدا
مزرعه‌ی درخت قهوه را
در چشمان تو کاشت
من تمام عمر
بی‌خوابیم را
شب‌ها ورق زدم
مرور کردم
دروغ‌هایی که از خود
در مقابل عشقت ساختم
و به یادت
تا سحر نشستم
من لرزان، لرزان
به سراغ گوشه‌ی
تنهایی‌ام رفتم
در آن خلوت
تو را
با دستانی پر از صداقت و پاکی
با آن عشق جاودان و دیرین
یافتم.

" مجله‌ی بار فروش-فاطمه بهزادیان"
 
+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:10  توسط هندونه  | 

به نام خدا
من امسال عید به شمال رفته و در آغوش گرم خانواده سال را تحویل نمودم. البته چه تحولی، با این صدا و سیما که مثلا می‌خواستن نوآوری داشته و آخرش هم معلوم نشد که سال تحویل شد یا نه. و سفره‌ی هفت‌سین بی ماهی (بار اولی بود که ماهی نداشتیم. دلیلشم نمی دونم چرا). پس از رو بوسی و تبریک عید و گرفتن عیدی به خانه‌ی مادر بزرگمان رفتیم تا نهار در کنار سایر فامیل باشیم.
تصمیم داشتیم امسال عید را به شدت خوش بگذرانیم اما دست روزگار مانع از آن شد. در نیمه راه خوشی بودیم که بانگی از خانه‌ی مادر بزرگمان بر آمد که مامان جون زمین خورده بردنش بیمارستان. بعد ما موندیم و باقیمونده‌ی تعطیلات و بیمارستان. تا امروز که ما بر گشتیم مامان جون رو هم قرار بود مرخص کنن. بعیده دیگه بتونه رو پاش وایسه :( امیدوارم که فقط حال عمومیش بهتر شه.....
خلاصه این عید هم با همه‌ی خاطرات تلخ و شیرینش اومد و رفت فقط خدا کنه از این به بعد تا پایان سال خوشی باشه همش.
این بود انشای من.
 
+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:32  توسط هندونه  |