تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...
وقتی انقدر تغییر می‌کنی که حتی فروشنده‌ای که ماهی یه بار می‌ری مغازه‌ش متوجه این تغییر می‌شه چه حسی پیدا می‌کنی؟ یه مغازه‌ای هست که من معمولا یه سری چیزامو اونجا می‌خرم. امشب رفته بودم اونجا یه فروشنده خانوم داره از بس رفتم با دوستم اونجا و بهم ریختیم مغازه رو ما رو می‌شناسه. منو که دیده می‌گه چقدر عوض شدی! چقدر لاغر شدی! P: و من باز هم مثه همه دفعاتی که تو این مدت بهم این جمله گفته شد ذوق کردم!
 
+ نوشته شده در  17 Mar 2008ساعت 23:22  توسط Andi  | 

امسال چقدر زود تموم شد. اصلا هیچی نفهمیدیم ازش. فقط دو روز دیگه! باورم نمی‌شه. منم که همچنان مشغول کار! ؛) ولی به یه استراحت خیلی طولانی احتیاج دارم. می‌رم که تا ۱۷ام استراحت کنم! امیدوارم که یه سال خیلی خوب در انتظارم(مون) باشه پر از اتفاقای خوب :دی 
+ نوشته شده در  17 Mar 2008ساعت 9:57  توسط Andi  | 

آن قدر عاشق نشدیم تا ماند برای آخرین شب، و بعد تا سالها افسوس آن یک هفته را خوردیم...
*از اینجا

+ نوشته شده در  11 Mar 2008ساعت 10:13  توسط Andi  | 

غمت چو کوهی به شانه‌ی من
ولی تو بی‌غم از غم شبانه‌ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه‌ی من
خدا تو را از من نگیرد
ندیدم از تو گرچه خیری
به یاد عمر رفته گریم
کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید....
 
+ نوشته شده در  8 Mar 2008ساعت 23:12  توسط Andi  | 

دیشب از طرف کانون دعوت شده بودیم واسه‌ی شام. بچه‌های کمیته‌های کانون (تجلیل، بازدید...) دعوت شده بودن همراه اعضای هیئت مدیره. خیلی جو خوبی بود... دو سه نسل در کنار هم. همیشه با خونواده‌ی فنی بودن واسه من خاطره انگیزه. اصلا یه حس غیر قابل وصفه. هیجان‌انگیزه. دیشب هم دقیقا همین حس رو داشتم. از لحظه‌ای که وارد رستوران شدیم گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم تا لحظه‌ی آخری که داشتیم میومدیم بیرون. البته فکر کنم به زور بیرونمون کردن! چون هیچ کدوممون دل نداشتیم از هم جدا شیم و از اون فضای خوب بیایم بیرون. آخرشم ازمون تقدیر کردنD: هر چی از دیشب بگم کم گفتم. همیشه این خاطره گوشه‌ی ذهنم می‌مونه :)
 
+ نوشته شده در  6 Mar 2008ساعت 17:16  توسط Andi  | 

ای آقا! امروز رفتم از داروخونه شامپو بخرم. یه کم سر این که چی بگیرم با آقای داروخونه صحبت کردیم. من گفتم پنتن واسه موهای چرب با نرم کننده بده (2 in one) بعد اون گفت نداریم گفتم مگه می‌شه؟ خودم خریدم از اینا. می‌گه نمی‌شه  که مو هم چرب باشه هم  گره بخوره. می‌گم مال من اینطوریه خب. بعد به یه خانوم دکتر دیگه گفت اونم گفت آره داره ما نداریم ولی! حالا اینا همش به کنار! یه شامپو گرفتم با یه نرم کننده‌ی جدا. به‌ش می‌گم چقدر باید تقدیم کنم؟! بعد حساب کرد گفت اینقدر. منم پولو گذاشتم رو میز. دیدم داره با ماشین حساب یه چیزایی حساب می‌کنه. تو دلم گفتم چه خنگه! حالا 500 تومن دیگه حساب کتاب نداره! دیدم کارش تموم شد ماشین حساب رو برگردونده طرف من! نگو آقا داشتن شماره‌شونو می‌نوشتن!! ای خدا آخه چی باید بگی به همچین آدمی؟!
 
+ نوشته شده در  2 Mar 2008ساعت 22:9  توسط Andi  | 

هر چند ز باغ رخ تو میوه نچیدیم
در راه غمت محنت بسیار کشیدیم
آن مرغ گرفتار و اسیریم که صد بار
آزاد شدیم از قفس اما نپریدیم
آن باده خور مست و ملولیم که هرگز
جز زهر فراقت می دیگر نچشیدیم
آواره‌ی عشقیم ولی از دهن خلق
فریاد که دیوانه بیامد نشنیدیم
دیوانه‌تریم از ره مجنون، ولی افسوس
در کوی تو آزردن اطفال ندیدیم
ای رهزن دل، کبر و جفا هیچ روا نیست
با که به جز عشق تو راهی نگزیدیم
 
+ نوشته شده در  1 Mar 2008ساعت 22:47  توسط Andi  | 

دیروز حدودای ساعت 5 لید جان صدام می‌زنه: خانوم فلانی؟ (با لحن کشدار بخونین!) گفتم بعله؟
: تشریف بیارین اینجا
منم با نیش باز پاشدم رفتم. دیدم می‌گه بیا تو درم ببند اینجا بشین. داشتم سکته می کردم. یه سری برگه دستش بود گفتم وای حتما تو دیتا شیت Column ها یه گندی در اومده می‌خواد یقه‌مو بگیره اما نمی‌خواد بچه‌ها بفهمن! (دیتا شیت Columnها با منه) من با ترس و لرز نشستم رو صندلی. قلبم داشت میومد تو دهنم که دیدم می‌گه سطح زبانت تا چه حدیه؟! کلی توضیح دادم که کانون زبان تا فلان لول خوندم و اینا. بعد می‌گه همین روزا دیگه مجبورین برین جلسه با وندورها... شمام که رو واحدهای لایسنسی کار می‌کنین. اگه یه وقت بری یه جلسه که همه انگلیسی صحبت کنن چه کار می‌کنی؟فتم هیچی مجبورم بفهمم اونا چی می‌گن! D: بعد گفت می‌تونی یه جلسه رو هندل کنی؟! گفتم که والا این خیلی به تجربه ربط داره. گفت بله بله درست می‌گین. گفت اگه بخوایم بفرستیمت ماموریت مشکلی نداری؟ گفتم فعلا که مشکلی ندارم (یه نکته داشتا! هر کی فهمید یه جایزه داره! D:) گفت اگه یه ماه باشه چی؟ گفتم نه مشکلی نیست! P: دیگه اینطوریا! از دیشبم دارم از استرس می‌میرم! خوبه که هنوز جدی نیست قضیه من اینجوری‌ام!
 
+ نوشته شده در  28 Feb 2008ساعت 9:17  توسط Andi  | 

*۵ اسفند روز مهندس مبارک

 

+ نوشته شده در  24 Feb 2008ساعت 10:42  توسط Andi  | 

چقدر بده که احساس کنی به هیچ دردی نمی‌خوری....
 
+ نوشته شده در  22 Feb 2008ساعت 22:52  توسط Andi  | 

چه خوش صید دلم کردی به نازم چشم مستت را...که کس مرغان وحشی را از این خوش‌تر نمی‌گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است....چه سود افسون‌گری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
 
+ نوشته شده در  22 Feb 2008ساعت 10:2  توسط Andi  | 

خدا نکنه تو تاکسی پیش دو تا آقا بشینی. اول از همه که باید به شیشه بچسبی چون اصولا که جایی نداری واسه نشستن. بعدشم همچین نگات می‌کنن انگار که تو عمرشون اصلا خانومی رو از این فاصله‌ی نزدیک ندیدن! همیشه هم که پولشون تو اون جیبشونه که طرف توئه! خدایا می‌خوام بزنمشون! همه‌ش در حال وول خوردن هم که هستن! چه کار می‌شه کرد با اینا آخه؟!
+ نوشته شده در  20 Feb 2008ساعت 10:54  توسط Andi  |