تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...
نمی‌دونم چرا من با همه فرق دارم. معمولا همه اول هفته کلی با انرژی از خونه‌شون میان بیرون، اما من با انرژی منفی از خونه در میام شنبه‌ها. یعنی این سیر نزولی انرژی از عصر جمعه شروع می‌شه و شنبه به اوج خودش می‌رسه (یعنی منفی‌ترین انرژی) اما همین‌طور که به آخر هفته نزدیک می‌شیم من انرژی‌م مثبت‌تر می‌شه. نمی‌دونم من چرا این‌طوری شدم. 4شنبه‌ها هم اوج انرژی مثبتم تا شب شارژ شارژم... عجیب نیست؟!
 
+ نوشته شده در  15 Feb 2008ساعت 22:11  توسط Andi  | 

امروز فیلم سنتوریو دانلود کردم! (واقعا شرمنده‌ام که به صنعت سینما ضربه وارد کردم!) خیلی قشنگ بود البته خیلی جای کار داشت. بازی بهرام رادان معرکه بود... اینم تیکه آخرشه
من، با زخم زبونات رفیقم مرهم بذار، با حرفات، رو زخم عمیقم با توام که داری به گریه‌م می‌خندی کاش می‌شد بیایی، به من دل ببندی. تنها بودن یه کابوس شوم‌ه عزیزم کار دل، نباشی، تموم‌ه عزیزم....
 
+ نوشته شده در  15 Feb 2008ساعت 16:28  توسط Andi  | 

یکی از کابوس‌های زندگی‌م اینه که صبح وقتی می‌خوام از خونه برم بیرون، موقعی که در رو باز می‌کنم یه گربه بپره بیاد تو خونه! s-: یعنی هر روز که در رو باز می‌کنم منتظر هم‌چین صحنه‌ای هستم!
 
+ نوشته شده در  14 Feb 2008ساعت 23:24  توسط Andi  | 

هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی....
 
+ نوشته شده در  11 Feb 2008ساعت 11:40  توسط Andi  | 

من دیگه دارم افسردگی می‌گیرم بس که آفتاب ندیدم :( کی بهار می‌شه پس؟ از این همه ابر و برف و بارون دیگه خسته شدم :( یعنی من بهار رو می‌بینم؟! احساس رخوت بهم دست داده دیگه بس که همش ابری هوا! دلم آفتاب می‌خواد٬ دلم هیجان می‌خواد٬ دلم می‌خواد اینقد هوا سرد نباشه دیگه که هی بلرزی :(
+ نوشته شده در  9 Feb 2008ساعت 10:3  توسط Andi  | 

به شدت هوس سینما دارم :(( یکی بیاد بریم سینما :(
 
+ نوشته شده در  7 Feb 2008ساعت 17:38  توسط Andi  | 

وای خیلی ذوق دارم! این تابلوم هم تموم شد! اون قدیما تو خونه‌مون دو تا تابلوی نقاشی داشتیم (هنوزم داریم فکر کنم) همیشه آرزوم بوده که بتونم یه روزی یه تابلو مثل اونا بکشم. فکر کنم دارم به این آرزوم می‌رسم... :)

+ نوشته شده در  6 Feb 2008ساعت 10:14  توسط Andi  | 

ليز خوردن بهانه‌ای‌ست تا دست‌هايي را که دوست داری محکم‌تر بگيری...
 
+ نوشته شده در  2 Feb 2008ساعت 19:28  توسط Andi  | 

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه‌ی ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش‌نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه‌ام
عشقت غم دیرینه‌ام
باز آ کنون در این بهار
سر را بنه بر سینه‌ام

*استاد بنان
 
+ نوشته شده در  1 Feb 2008ساعت 22:37  توسط Andi  | 

بیشتر از همه دلم واسه مامان بزرگم می‌سوزه... دو تا از بچه‌هاش جلو چشمش پرپر شدن. دیروز رفتم پیشش. تا منو دید شروع کرد به گریه؛ دیدی درد عمه درمون نداشت :((دلم می‌خواست همون جا تو بغلش کلی گریه کنم. نمی‌دونم چرا همیشه تو اینجور مواقع من خودمو کنتر می‌کنم تا اشکم نریزه :( شاید اگه می‌ریخت الان بهتر بودم. هنوز هم باورم نمی‌شه که عمه‌م مرده باشه. با اینکه دیر به دیر می‌دیدمش اما ته دلم دوسش داشتم....
 
+ نوشته شده در  1 Feb 2008ساعت 21:47  توسط Andi  | 

دیروز آخر وقت...

لید: خانوم فلانی؟
من: بعله؟
لید: دیگه از بقیه پروژه‌ها هم واستون کار می‌فرستن!
من:...
لید: شما رو واحد شیرین سازی گاز کار می‌کردین دیگه؟
من: بعله!
لید: خب این پروپزال لایسنسره مال فلان پروژه!
بعد شروع کرده به توضیح درباره پروژه...منم گفتم خب همون که ام‌سی‌ش دست شرکت ماست دیگه؟ گفت خب راحتم کردی! همه چیو می‌دونی خودت دیگه! اینو بخون بعد بیا باهم در این رابطه صحبت کنیم! گفتم باشه٬ تا کی وقت داره؟! گفت ارجنته! تو دلم گفتم طبق معمول! گفتم باشه. فعلا یه کار دیگه دستمه انجام بدم اونو بعدا! گفت باشه زودتر فقط. آقای مدیر عامل شخصا فرستاده!
تو دلم گفتم ای آقا!

دیگه هیچی همین. الانم حسش نیست بخونمش. ای کاش می‌گفتم مجانی نمی‌خونمش! (:<

+ نوشته شده در  29 Jan 2008ساعت 10:1  توسط Andi  | 

از دیشب یه حس بدی داشتم. کل امروز هم یه جوری بودم... الانم که سر درد شدیدی دارم. تازه رسیدم خونه. زنگ زدم به مامان اینا که چه خبر. می‌گه هیچی،‌ تو چه خبر؟ می‌گم طبق معمول شرکت و کانون. می‌گم از عمه چه خبر؟ بهتره؟ هیچی نمی‌گه. می‌گم چی شد؟ می‌گه راحت شد.... :(((
 
+ نوشته شده در  28 Jan 2008ساعت 21:54  توسط Andi  | 

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم...
سهم کمی نیست...
 
+ نوشته شده در  27 Jan 2008ساعت 20:40  توسط Andi  | 

می‌خوام برم....

+ نوشته شده در  27 Jan 2008ساعت 14:7  توسط Andi  | 

با استاد نقاشی‌م خیلی حال می‌کنم. با اینکه همیشه خدا دارم به جونش غر می‌زنم، تو خونه هم اصلا به تابلوم دست نمی‌زنم اما بازم باهام خیلی خوبه.... چیزی نمی‌گه می‌دونه که حسابی سرم شلوغ کاره. هر دفعه هم می‌گه فلان جا رو کار کن ببینم چطوریه... بعد منم سه سوته رنگ می‌زنم صداش می‌کنم اونم که چشاش گرد می‌شه...که چقدر سریع کار می‌کنی... امروز هم رفته بودم کلاس. داشت واسه یکی از بچه ها کار می‌کرد یهو برگشته می گه ای اندیشه تو که تمام وجودت ذوق و هنره چرا استفاده نمی کنی؟ چرا وقت نمی‌ذاری؟ چرا آروم کار نمی‌کنی؟ همه‌ش عجله می‌کنی؟! منم سرخ شده بودم اون وسط! (می‌دونین دیگه من خیلی خجالتیم! =))) همیشه می‌گه مهم نیست که تابلوت چقدر طول بکشه که تموم شه. مهم اینه که تو تکنیک‌ها رو یاد بگیری. منم می‌گم درسته اما حالا کی تموم میشه این؟! کفری می‌شه‌ها! منم کلی حال می‌کنم. خلاصه امروز کلی بهم حال داد D:
 
+ نوشته شده در  24 Jan 2008ساعت 21:46  توسط Andi  | 

دارم فکر می‌کنم با اینکه کارم خیلی زیاده و به همون نسبت هم فشار روم، اما با همه‌ی این‌ها کارمو خیلی دوست دارم. نشونه‌ی خوبی‌ه؟ نه؟!
 
+ نوشته شده در  24 Jan 2008ساعت 11:42  توسط Andi  | 

احساس می‌کنم این روزا خیلی سنگ شدم... هیچ چیزی ناراحتم نمی‌کنه، حتی خوشحال هم نمی‌شم!
 
+ نوشته شده در  23 Jan 2008ساعت 6:16  توسط Andi  | 

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی

*خیام

+ نوشته شده در  21 Jan 2008ساعت 9:53  توسط Andi  |