تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...
بشری اذا السلامة حلّت بذی سلم....لله حمد معترف غایة النّعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد....تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزلست....آهنگ خصم او به سرا پرده‌ی عدم
پیمان‌شکن هر آینه گردد شکسته حال... انّ العهود عند ملیک النهی ذمم
می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی... جز دیده‌اش معاینه بیرون ندادنم
در نیل فتاد سپهرش به طنز گفت.... الآن قدمت و ما ینفع الندم
ساقی چو یار مهرخ و از اهل راز بود.... حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

شاهد:
باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم... مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم

فال شب یلدای من. من که چیزی نفهمیدم ازش! کسی فهمیده یه توضیحی هم بهم بده. شب یلدای امسال خیلی دلگیر بود... تنهایی نشستم واسه خودم فال گرفتم :(


 
+ نوشته شده در  سی ام آذر 1386ساعت 23:56  توسط اندیشه  | 

دو روزه یه ریز نشستم پای کامپیوتر دارم جودی ابوت نگاه می‌کنم. 40 تا ترک 23 دقیقه‌ای! کلا اون چیزی که به خورد ما دادن فرق می‌کرد! خیلی قشنگه. اگه بی سانسورشو پیدا کردین ببینین حتما!

پ.ن: واسه چند روز اینترنت ندارم احتمالا :(
 
+ نوشته شده در  سی ام آذر 1386ساعت 23:24  توسط اندیشه  | 

امروز که می‌خواستم برم دانشگاه واسه گردهمایی با یکی از بچه‌ها از شرکت اومدیم گفتیم بریم پیچ شمرون از اونجا بریم انقلاب. بعد که رسیدم به تاکسی‌هاش یه راننده گفت دربست بریم؟! من گفتم نه مرسی. بعد برگشتم به دوستم می گم پولمون کجا بود! (آخر ماهه دیگه!) اونم برگشته می‌گه آره والا! اگه پول داشتیم که نمی‌رفتیم پیچ شمرون. یهو دوتایی باهم گفتیم آره می‌رفتیم پیچ لندن :))))
پ.ن 1: این لندن کلی ماجرا داره! برین ماجراهای من و لید رو بخونین :)))) لید جان هم اومدن از لندن.... باز خانوم‌ کشدار گفتنش شروع می شه! مام که دیگه اعصاب نداریم D:
پ.ن 2: دوست دارم یه هفته بمونم خونه فقط نقاشی بکشم! این تابلو هم داره تموم می‌شه. اولا دوسش نداشتم اما حالا که داره تموم می‌شه می‌بینم که داره قشنگ می‌شه. دیروز که کلاس داشتم آخر کلاس به استادم می گم من مدل جدید می خوام. یه سری بهم نشون داد گفتم از اینا نه! از اونایی که اون پشت دارین! اونا رو فقط به اونایی می‌ده که 5-6 تا تابلو کشیدن! منم که تازه سومیش داره تموم می‌شه. جلو من نمی‌تونه مقاومت کنه. گفت باشه برو بردار! بعد یکی انتخاب کردم. رفتم پیشش می گم اینو می تونم بکشم؟ می‌گه من بگم نه که تو حرف گوش نمی‌دی! ‌بگیر بکش :)))))) همیشه اولش مخالفت می‌کنه‌ها می‌گه نمی‌تونی بکشی اما وقتی تموم می‌شه می‌گه ایول چه خوب کشیدی و اینا. دیگه خودشم فهمیده فکر کنم. مقاومتی نمی‌کنه!
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:14  توسط اندیشه  | 

هر روزی که می‌گذره من بیشتر به این که دانشگاه تهرانی بودم و بالاتر از اون به فنی بودنم افتخار می‌کنم. اصلا یه حسی‌ه که هیچ جوری نمی‌تونم توصیفش کنم. امروز گردهمایی ماهانه کانون بود... و همه اعضای کانون فارغ التحصیلان فنی بودند. مخصوصا از یه سری‌شون دعوت مخصوص شده بود. اونایی که تو سال 32 همکلاس شریعت رضوی و قندچی و بزرگ‌نیا بودند. همونایی که تو 16 آذر 32 تو فنی کشته شدند. همه از خاطرات اون روز تعریف کرده بودند و اینکه بزرگ‌نیا بعد 2 سال اومده بوده دانشگاه. یعنی بهش خبر دادن که اگه نیای اخراج می‌شی از دانشگاه! بعد اونم بی‌چاره پا می‌شه میاد دانشگاه که اینجوری می‌شه...  خاطرات‌شون در عین حال که یه سری نکات خنده دار داشت اما خیلی غم انگیز بود طوریکه یکی‌شون وسط حرف زدنش دیگه نتونست ادامه بده و گریه کرد... یه سری پیرمر 75 ساله... من که حال می کردم از اینکه اونجا بودم... یه حس عجیبی داشتم اینکه منم همونجایی درس خوندم که اونا بودن....یه سری پیرمرد که انقدر شوخ بودن که اصلا از شنیدن صحبت‌هاشون خسته نمی‌شدی. بعد که مراسم تموم شد بیرون سالن همه دورشون جمع شده بودن و تا یه ساعت داشتن باهاشون حرف می زدند. یکی از اونا که خیلی هم مرد باحالی بود برگشته به ماها می‌گه اون زمان که ما می‌رفتیم دانشگاه خانوما دو قشر بودن! یا دانشجو بودن یا خوشگل :))))))) ماها مرده بودیم از خنده. بعد ادامه داد نمی دونم الان چی شده معجزه شده همه خوشگل شدن ؛)

خلاصه بسی حال بردم امروز. یکی از بچه‌ها هم از کانادا اومده بود صحبتش بود که تو آگوست سال دیگه فنی‌های مقیم کانادا قراره دور هم جمع شن. منم اون وسط پریدم گفتم تاریخ دقیقشو بگین به من که از طرف کمیته بازدید یه تور ونکوور و حومه بذاریم بیایم اونجا... بسی خنده رفت D:
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:36  توسط اندیشه  | 

یکی نیست بگه آخه دختر! تو رو چه به ریاست! بی‌کاری؟ دنبال دردسر می‌گردی؟!
*شدم نایب رئیس کمیته بازدید :)))))
 
+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:37  توسط اندیشه  | 

این چه وضعشه که تا یه بارون میاد کل شهر فلج می‌شه و تو باید ۲ ساعت تو راه باشی تا برسی دقیقا دو ساعت! تازه کل شهر رو هم که آب برداشته واسه این که تا کمر تو آب نباشی مجبوری از وسط خیابون بری و هزار تا هم فحش از این رانندگان محترم بخوری. تازه وقتی می‌بیننت با شدت هر چه تمام‌تر پاشونو می‌ذارن رو گاز تا هر چی آب رو زمین جمع شده بپاشه رو سر و صورتت!
+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:42  توسط اندیشه  | 

آخه این چه وضعشه؟ هنوز شبه :((( من کجا پاشم برم الان سرکار :( من می‌خوام بخوابـــــــــــــــــــــــــــــــــم!!
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1386ساعت 6:41  توسط اندیشه  | 

صبح که داشتم می‌اومدم شرکت وقتی به برج میلاد رسیدم یه لحظه به ذهنم رسید که اون کارگری که آجر رو تا اون نوک برج پرت کرده چه قدرتی داشته! ؛)

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:38  توسط اندیشه  | 

کسی قناری من رو ندیده؟! :(
+ نوشته شده در  بیستم آذر 1386ساعت 12:4  توسط اندیشه  | 

چه خیالی، چه خیالی،... می‌دانم
پرده‌ام بی‌جان است.
خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
 
+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1386ساعت 21:2  توسط اندیشه  | 

وقتی می‌بوسه تو رو ياد من می‌افتی هيچ‌وقت
وقتی نازت می‌كنه ياد من می‌افتی هيچ‌وقت
وقتی گل می‌ده بهت ياد ميخكا می‌افتی
وقتی زل زدی بهش ياد شكلكا می‌افتی
يا كه نه ؟...
ياد من می‌افتی هيچ‌وقت
يا كه نه ؟...
ياد من می‌افتی هيچ‌وقت
***
وقتی گريه می‌كنی سرتو بغل می‌گيره
وقتی می‌خندی بهش برای خنده‌هات می‌ميره
وقتی با همديگه‌اين كنار هم اينور و اونور
وقتی چشم غره می‌ری واسه چشمات می‌زنه پرپر

تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش می‌ذاره يا كه نه ؟

تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش می‌ذاره يا كه نه ؟

وقتی آهنگی كه با هم می‌شنيديم و گوش می‌دی يادم می‌افتی؟
اونجاهايی كه باهم رفتيم می‌ری يادم می‌افتی؟
وقتی دوستای قديمو می‌بينی از من می‌پرسی؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستی؟
هنوز عكسامو نگه داشتی يا نه ؟
هوای طوطيمونو داشتی يا نه ؟
ياد من می‌افتی هيچ‌وقت ؟
***
وقتی گريه می‌كنی سرتو بغل می‌گيره
وقتی می‌خندی بهش برای خنده‌هات می‌ميره
وقتی دلگيره ازت تو رو می‌بخشه مثل من
واسه خندوندن تو می‌كشه نقشه مثل من
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
اشكات رو تنش مي‌باره
يا كه نه
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
تو رو رو چشاش می‌ذاره
يا كه نه
مثل من يا كه نه ؟ مثل من يا كه نه ؟ مثل من
تو رو دوست داره مثل من؟

دوسش داشتم! اینجا می‌تونین گوش بدین.

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1386ساعت 10:44  توسط اندیشه  | 

- عشق خربزه‌ایست که می‌تواند یک خر را به یک بز برساند!
- عشق سیبی‌ست که جاذبه دارد البته باید به سرتان بزند!

*مجله‌ی طنز و کاریکاتور- انگور عسگری

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1386ساعت 20:14  توسط اندیشه  | 

حالم از این آدمای مهربونی که وقتی هوا تاریک می‌شه (مخصوصا غروب پنج‌شنبه و جمعه) می‌خوان برسوننت (البته تا خونه‌شون!) بهم می‌خوره!

پ.ن: بلاگفا یه چیز جدید اضافه کرده اونم اینه که می‌شه به کامنت‌هایی که می‌ذارن دسترسی داشت. اضافه کردن مطلب و از این جور چیزا! داره باحال می‌شه کم کم.
 
+ نوشته شده در  هشتم آذر 1386ساعت 21:4  توسط اندیشه  | 

دیگه دارم از خودم ناامید می‌شم :(
+ نوشته شده در  ششم آذر 1386ساعت 10:1  توسط اندیشه  |