تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
خیلی دوست دارم یه روزی برم به این «گشت ارشادی»ها بگم شما خواب ندارین؟! از ساعت ۷ صبح تو ونک چه‌کار می‌کنن آخه؟
+ نوشته شده در  سی ام آبان 1386ساعت 11:37  توسط هندونه  | 

همینم مونده بود که راننده تاکسی ازم خواستگاری کنه!
 
+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1386ساعت 18:30  توسط هندونه  | 

ندا منو به یه بازی جدید دعوت کرده. اونم اینه که از چه کتاب‌هایی خوشم میاد. می‌تونم بگم تقریبا تمام کتاب‌هایی که خوندم رو دوست دارم. اما کتاب‌‌ شعرامو بیشتر از همه دوست دارم مخصوصا هشت کتاب سهراب، جاودانه فریدون مشیری، و شاعر شنیدنی است محمد علی بهمنی. از بقیه کتاب‌ها هم خاطرات حوا نوشته‌ی مارک تواین رو خیلی دوست دارم. از بین بقیه کتاب‌هایی که خوندم نمی‌تونم انتخاب کنم!
منم عاطفه، تیستو سبز انگشتی، بابا بهروز عریان، و حسام و نوترینو رو به بازی دعوت می‌کنم.
 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:20  توسط هندونه  | 

یعنی ارثی‌ه؟ من عمه‌م مجرده! عمه‌ی مامانم و خاله‌ی بابام هم تا آخر مجرد بودن، یه عمه‌ی بابام هم مجرد بود! نکنه یهو پرش زنتیکی داشته باشیم و به من برسه؟! من که عمه نمی‌ّشم! اگه به خاله‌ی بابام برم چی؟ کی پاسخگوئه این وسط؟ هــــــــــــــــــــا؟
می‌بینی تو رو خدا، ملت چه چیزایی به‌شون ارث می‌رسه، اما به من چی؟ :( از همون اولم شانس نداشتم!
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:23  توسط هندونه  | 

خالی‌ام از عشق و خاموشم، های و هوی تازه می‌خواهم....

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:19  توسط هندونه  | 

تست

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1386ساعت 7:32  توسط هندونه  | 

زی‌زی‌گولوآسی‌پاسی‌دراکوتاتابه‌تا یادتونه؟! یادتونه مهمون میومد واسشون بعد زی‌زی‌گولو ورد می‌خوند یه سفره رنگین پهن می‌شد؟ بعد ملت هرچی می‌خوردن سیر نمی‌شدن؟ انقد که دیگه از خوردن خسته می‌شدن و از حال می‌رفتن. شده ماجرای شرکت ما! با بچه‌ها به این نتیجه رسیدیم که آشپز ما با همکاری زی‌زی‌گولو غذا درست می‌کنن! آخه ناهارا هر چی می‌خوریم سیر نمی‌شیم! روزایی که من از خونه غذا می‌برم با اینکه کمتر از ناهارای شرکت می‌خورم اما سیر سیر می‌شم! دلیلش چیز دیگه‌ای می‌تونه باشه؟!
 
+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1386ساعت 19:42  توسط هندونه  | 

امروز عصر رفتم درمانگاه سر کوچه آمپول بزنم. دیدم یه آقای مسنی هست (همیشه یه خانومه بودا) بعد مجبور شدم بدم بهش بزنه. رفتم دراز کشیدم دیدم اومده با شدت هر چه تمام‌تر پنبه‌ی الکلی رو داره می‌زنه به محل تزریق! (با ادبم مثلا) بهش می‌گم حاج آقا پنبه رو اینجوری می‌زنی، آمپول رو چطوری می‌خوای بزنی دیگه؟! مرد از خنده! گفت بابا با این کار سطح پوست بی‌حس می‌شه! گفتم آها، باشه. بعد که این کارش تموم شد بهم گفت سرفه کن! O: منم سرفه کردم و پشتم اومد بالا یه کم و آمپول رفت تو :)))))))))) خدایا نجــــــــــــــــــــــــاتم بده :)))) هم دردم اومده بود هم خنده‌م گرفته بود. نمی‌دونستم چی‌کار باید بکنم. تازه بعدش هم کلی عذرخواهی کرد که ببخشید بد زدم و اینا!
 
+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1386ساعت 18:56  توسط هندونه  | 

امروز موقع ناهار یکی از همکارا بهم می‌گه، اندیشه چته؟ چرا ناراحتی؟ چرا چشات نمی‌خنده دیگه؟ گفتم مریضم، حالم خوب نیست. همین الان یه پنی‌سیلین زدم. گفت معلومه. همیشه ته چشات می‌خنده اما امروز بی‌حالن.
نمی‌دونستم که چشام اینقد واضح من رو لو می‌دن :)
 
+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1386ساعت 14:0  توسط هندونه  | 

من بازم خونـــــــــــواده می‌خوام :( مریض شدم :( محبت می‌خوام. مامان کجــــــــــــــــــایی؟ :((
 
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1386ساعت 18:19  توسط هندونه  | 

اون موقع‌ها که دانشگاه می‌رفتم، ترم 3 بود که سیالات داشتم. موقعی که استاد داشت درباره پمپ‌ها توضیح می‌داد، به یه سری نمودار اشاره کرده بود در باره بازدهی و قدرت پمپ بود که می‌گفت اینا با سازنده پمپ‌ه. من همیشه تو ذهنم می‌گفتم اینا چطورین؟ یعنی چی این حرفا! می‌شه اونا رو من ببینم یه روزی؟! اما حالا تو شرکت من شدم مسئول پمپ‌ها و الان هم کلی تکنیکال آفِر اومده از طرف سازنده که من باید چکشون کنم! الان که داشتم چک می‌کردم به همون نمودارها رسیدم و یاد اون موقع افتادم که دیدنشون به نظرم خیلی دور از دست‌رس میومد اما حالا چی؟ من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟!
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1386ساعت 11:36  توسط هندونه  | 

هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم که بخوام یه روز قرمز هم برم شرکت! اما الان شرکتم. تقویمو ورق زدم دیدم که قرمزه :(
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1386ساعت 9:35  توسط هندونه  | 

آهای آوازه خون دیگه نخون که عاشقت منم
رفیق گریه‌هات همدم تنهایی‌هات منم

نه دیگه این واسه ما دل نمی‌شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی‌شه
هر چی من به‌ش نصیحت می‌کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی‌شه
میگه یا اسم آدم دل نمی‌شه
یا اگر شد دیگه عاقل نمی‌شه
به‌ش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا
یک کدوم مثل دل خراب صاحب‌مرده‌ی من
پا پی زن های خوشگل نمی‌شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه‌ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی‌شه
می‌گه یک دل مگه از فولاده
می‌گه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره
می‌گم آخه باباجون اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه
دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمی‌شه
می‌گه هر سکه که می‌شه قلب باشه
اما هر چی قلب شد دل نمی‌شه
نه دیگه نه دیگه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

وای که من چقد این شهر قصه رو دوست دارم
 
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1386ساعت 17:26  توسط هندونه  | 

دلم افسر مین جانگو می‌خــــــــــــــواد :(
 
+ نوشته شده در  نهم آبان 1386ساعت 22:30  توسط هندونه  | 

امروز جناب لید از لندن تماس می‌گیرن در مورد دیتا شیت یکی از پمپ‌ها سوال بپرسن از من. بعد قرار شد چند لحظه گوشی دستش باشه تا من اون صفحه‌ها رو پرینت بگیرم تا پشت تلفن راحت صحبت کنبم. تا برم پرینت بگیرم و بیام دیدم قطع شده. بعد من نشستم منتظر پای تلفن تا زنگ بزنه. همون لحظه تلفن زنگ خورد و من برداشتم گوشی رو. بعد گفتم سلام، قطع شده بود! از اون طرف دیدم می‌گه خانوم فلانی شمایی؟ خوبی؟ گفتم نه منم! بعد دیدم می‌گه اِ، ببخشید من دیروز آخرین بار با خانوم فلانی صحبت کردم، ست پوینت مغزم رو ایشون بود! ببخشید شما رو نشناختم! بعد من گفتم اِ، مگه شما آقای لید نیستین؟! اون گفت: نـــــــــــــــــــــــه! من چشام چهارتا شد! گفتم اِ، شمای آقای دیپیوتی هستین؟!!! ببخشید نشناختمتون.
مردیم از خنده جفتمون! تازه این وسط من گفتم رفتم پرینت گرفتم اومدم. چرا قطع شد؟! دیدم با تعجب حرف می‌زنه. اولش حال دیتاشیتامو پرسیده بود! من گفتم که لید هم خل شده‌ها همین الان صحبت کردیم! چی می‌گه این؟! نگو که اصلا لید نبوده! بعد من می‌گم بهش الانم شما زنگ زده بودین؟! گفت کی؟ امروز؟ نه اولین باره! شک کرده بودم نکنه اونی که من فکر می‌کردم لیده هم لید نبوده باشه! D:
خلاصه بسی خنده رفت با ایشون و بعد هم با همکاران
 
+ نوشته شده در  هشتم آبان 1386ساعت 21:7  توسط هندونه  | 

"عشق مانند هوا در همه جا، جاری‌ست.
تو نفس‌هایت را قدری جانانه بکش."
اما مواظب باش اون دور و بر کسی در حال سیگار کشیدن نباشه که خفه شی!

‌*یعنی اگه یه بار صبح، تو خیابون هوس کنی یه نفس! بکشی، حالا عمیق نه، همین معمولی انقدر بوی دود و سیگار میاد که ترجیح می‌دی نفس نکشی اصلا!

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1386ساعت 7:56  توسط هندونه  | 

عزيزم، ازعشق تو مستم، آخه من دوستت دارم دل به تو بستم
عزيزم، با من تو نکن قهر، که من به خنده تو زنده هستم
عزيزم، رحمی به دلم کن، تو با من بمونو حل مشکلم کن
عزيزم، من دیگه پیرم، کنار من بمون نذار بمیرم
ذره ذره توی جونم رخنه کرد هوای تو، دل با وفای من عمری نشست به پای تو
می‌میرم برای خنده های تو، هنوزم بهار من نشسته تو چشای تو
عزيزم با رقیب نشستی، تو نمک خوردی نمکدونو شکستی
عزيزم، به نفرينم اسیری، اگه منو دوست نداری الهی بمیری
عزيزم، ازعشق تو مستم، آخه من دوستت دارم دل به تو بستم
عزيزم، با من تو نکن قهر ، که من به خنده تو زنده هستم
عزيزم، رحمی به دلم کن، تو با من بمونو حل مشکلم کن
عزيزم، من دیگه پیرم، آرزو دارم کنار تو بمیرم
ذره ذره توی جونم رخنه کرد هوای تو، دل با وفای من عمری نشست به پای تو
میمیرم برای خنده های تو، هنوزم بهار من نشسته تو چشای تو
عزيزم با رقیب نشستی، تو نمک خوردی نمکدونو شکستی
عزيزم، به نفرينم اسیری، اگه منو دوست نداری الهی بمیری

خیلی باحاله :)))) فکر کـــــــــــــــــــــــن، بری به یکی بگی اگه منو دوست نداری الهی بمیری :))) وای که من چقدر با این شهرام شب‌پره حال می‌کنم. دو روزه همش دارم شهرام شب‌پره گوش می‌دم و باهاش حال می‌کنم. چه دنیای هیجان‌انگیزی D:
اینجا می‌تونین گوش بدین و حالی ببرین.

 
+ نوشته شده در  سوم آبان 1386ساعت 22:16  توسط هندونه  | 

78%How Addicted to Blogging Are You?

Free Florida Dating



نمی‌دونستم دیگه اینقدر داغونم :(
+ نوشته شده در  یکم آبان 1386ساعت 6:16  توسط هندونه  |