تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...
داشتم آرشیومو مرور می‌کردم. به اینجا رسیدم. دیدم چقدر دوسش دارم. گفتم دوباره بذارمش.


حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي‌خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي‌خواستم
مي‌خواهم
تمام لغاتي را كه مي‌دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم

(احمدرضا احمدی)
 
+ نوشته شده در  22 Oct 2007ساعت 21:15  توسط Andi  | 

قرار گذاشتیم امشب بریم سینما. سانس ویژه سینما سیپده، فیلم ترسناک. ساعت 9.5 شروع می‌شه. طبق معمول به بر و بچ پایه همکلاسی گفتیم که با هم بریم. موضوع جالب اینجاست که همه پسرا گفتن دیره و دخترا همه‌شون گفتم اِ چه خوب. باشه میایم!
دنیا داره عوض می‌شه!
 
+ نوشته شده در  21 Oct 2007ساعت 20:2  توسط Andi  | 

شیشه‌ی پنجره را باران شست،
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
 
+ نوشته شده در  20 Oct 2007ساعت 21:51  توسط Andi  | 

بره تا رفت تو خیال،
گرگ پرید و اونو خورد...
 
+ نوشته شده در  19 Oct 2007ساعت 9:57  توسط Andi  | 

: شنیدی یه دختر تو همدان خودشو کشته؟
- آره، جرم مشهود انجام داده بوده.
: جرم مشهود؟
- اوهوم، نمی دونی چیه؟ این عاقبت توئه‌ها
: نه. من؟ مگه چی کار می‌کنم؟
- آره. تو!
: ای بابا،
- یعنی گرفتن دست یک پسر در انظار عموم
: دست گرفتن؟
خب من آدم دستگیری هستم
از این و اون دستگیری می‌کنم D:
- بابا کمیته امداد
 
+ نوشته شده در  16 Oct 2007ساعت 21:40  توسط Andi  | 

یکی می‌گفت از نوشته‌هات می‌شه فهمید کجا بودی و با کی بودی. خواستم بگم که اشتباه می‌کنه. اونم اساسی. کی می‌دونه این چند روز که مثلا رفته بودم خونه چه اتفاقایی افتاد؟! اگه بگم شاخ در میارین. پس بهتره قضاوت نکنین :( اگه به پست قبلی باشه که خیلی هم باید خوش گذشته باشه در صورتی که اصلا اینطوری نبود :(((
+ نوشته شده در  15 Oct 2007ساعت 8:3  توسط Andi  | 

: بیا بریم خارج، اونجا همیشه گرم‌ه!
- گرمه؟!
:آره دیگه، خانوماشونو ببین چطوری می‌گردن! D:
 
+ نوشته شده در  14 Oct 2007ساعت 21:52  توسط Andi  | 

دوست دارم یکی بیاد منو بچلونه  تمام تنم کوفته است درد می‌کنه!
+ نوشته شده در  10 Oct 2007ساعت 11:31  توسط Andi  | 

کجا دیدین به زور بهتون اصرار کنن که برین مرخصی؟
این جانشین ِ جانشین لید اومده می‌گه تا می‌تونین این هفته برین مرخصی. از هفته دیگه کلی مدرک قرار بیاد دیگه وقت سر خاروندن ندارین! از اون‌جایی که ما یه مشت آدم زبون‌دراز بار اومدیم تو این مدت، در نقش یک حاضر جواب گفتیم که ما مدیریت زمان بلدیم! در اوج مدرک هم می‌ریم مرخصی. خیالتون راحت. درواقع تو یکی از دعواها خودش اینو گفته بود تا به قول خودش بگه ما بلد نیستیم و اونه که فقط بلده!
حالا من که دارم می‌رم شمال، قبل اینکه ایشون بهمون اجازه بدن تصمیم داشتم. احتمالا تا پایان پروژه دعواهایی داشته باشیم این‌جا! جاتون خالی از الان! ؛)

+ نوشته شده در  10 Oct 2007ساعت 9:51  توسط Andi  | 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است...
+ نوشته شده در  8 Oct 2007ساعت 8:51  توسط Andi  | 

دلمو دادم بری باهاش حال کنی
نه که بری جیگرکی باز کنی! :))))
 
+ نوشته شده در  5 Oct 2007ساعت 13:0  توسط Andi  | 

دیگه داره هیجان انگیز می‌شه. تابلو دومم هم تموم شد. سومی رو قراره شروع کنم. اونم رو یه بوم خیلی بزرگ. بعیده حالا حالاها تموم شه! P:
 
+ نوشته شده در  3 Oct 2007ساعت 8:59  توسط Andi  | 

: این منم دختری تنها در آستانه‌ی فصلی سرد
- این منم مردی سرد در آستانه‌ی دختری تنها
 
+ نوشته شده در  2 Oct 2007ساعت 6:58  توسط Andi  | 

دیروز قبل رفتن از شرکت رفتم تو اینترانت ببینم اطلاعیه جدیدی گذاشتن یا نه. دیدم نوشتن که فردا (یعنی امروز) ساعت کاری شرکت به جای ۷.۵-۸.۵ از ساعت ۸-۹ شروع میشه. منم خودمو کشتم ساعت ۸.۲۰ رسیدم شرکت. موقع کارت زدن می بینم نگهبانی یه جور عجیب نگام می‌کنه. منم سلام کردم اومدم بالا. طبق عادت هر روز که اولین کار سر زدن به اینترانته، اومدم دیدم نوشته ساعت کاری شرکت به علت شب قدر از ساعت ۹ شروع میشه! منو می‌گی چشام چهار تا شد!!! یه روز زود رسیده بودم می‌خواستم زود برما :( می‌بینی  تو رو خدا. این اوضاع ماست. :((
اومدم بالا دیدم همه جا تاریکه. حتی یه دونه لامپ هم روشن نبود! نمی دونم کی این طلاعیه رو عوض کردن ما که دیروز تا ۵ شرکت بودیم :( یه روز هم که میشد گرفت خوابید و دیر اومد ببین چی شد :(((

+ نوشته شده در  1 Oct 2007ساعت 8:49  توسط Andi  | 

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانه‌ی گریه می‌خوام
بهانه‌ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه‌ی گریه‌ی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه‌ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه‌اس
گونه‌هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی‌شه
درد سکوت درمون نمی‌شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی‌شه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

وقتی یه هفته همش ابی گوش بدی همین میشه دیگه!

+ نوشته شده در  28 Sep 2007ساعت 14:15  توسط Andi  | 

از صدا هم می‌شه عکس گرفت؟!
+ نوشته شده در  25 Sep 2007ساعت 22:59  توسط Andi  | 

مرد:
موجودی است با حجم مشخص و ثابت که اگر از جایی به جای دیگر برده شود شکل همان مکان را به خود می‌گیرد!
+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 17:55  توسط Andi  | 

امروز هوا بد جور مدرسه ای بود. یه بادی می‌‌وزید که تهش سرد بود با اینکه آفتاب پوستتو می‌سوزوند. امروز همه جا یه حال و هوای دیگه داشت. هر کیو می‌دیدی کیف و کفش نو پوشیده بود. خودم رو نگاه کردم دیدم امسال، سومین سالیه که من واسه مهر کیف و کفش نو نخریدم. چقدر خوب بود اون موقع ها. کلی هیجان داشت. همین خرید کردن واسه مهر. چقدر دلم تنگه واسه اون روزا. چقدر دلم روز اول مدرسه می‌خواد. روز اول دانشگاه. یادش بخیر. کار چقدر آدم رو عوض می‌کنه. حس می‌کنم که چقدر بزرگ شدم، حتی اگه کسی باور نداشته باشه. خودم می‌بینم چقدر تغییر کردم. هوس کوله پشتی دارم. هوس لوازم تحریر که باید همه مغازه ها رو زیر و رو می‌کردم تا تک باشه اونی که من می‌خوام. چند وقته می‌خوام برم مثه اون موقع‌ها واسه خودم کوله بخرم اما وقت نمی‌کنم :( دلم می‌خواد بازم واسه یه خرید کوچولو کل شهر رو بگردم و آخرش چیزی نخرم و برگردم تو همون اولین مغازه که دیده بودم، بعد هی بخوره تو حالم که اون هم اونو فروخته و دوباره از اول گشتن، شروع شه. آخرشم برم بابل خرید کنم... هنوزم همون اخلاق رو دارم که اونی که من می‌خوام باید تک باشه کسی نداشته باشه اما وقت گشتنش نیست...
از همه چی دور شدم انگار. از روزای سادگی...
+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 8:31  توسط Andi  | 

مگر خضر مبارک پی تواند، که این تنها، بدان تنها رساند....
+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 1:30  توسط Andi  |