خوشگلي بانمکي يک رخ زيبا داري
بي جهت نيست که در کنج دلم جا داري
:دی
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:11 توسط اندیشه
|
به شدت هوس «خربزه عسل» کردم!
+
نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:30 توسط اندیشه
|
از همه کس/ چی متنفــــــــــــــرم!
+
نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1386ساعت 6:19 توسط اندیشه
|
بر باد رفتـــــــــــــه!
+
نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:37 توسط اندیشه
|
جلسه واسه واحدهای لایِسِنسری
(مثلا من مسئول این واحدهام)
من و لید و یکی دیگه از همکارا.
تازه این مسئولیت به من واگذار شده و من فقط رسیده بودم واسه جلسه یه دور پروپازالها رو نگاه بندازم. فقط نگاه.
تو جلسه:
خط به خط خونده میشد
یه جا احتیاج به بحث پیدا کردیم.
منم که فقط کلیات رو میدونستم. فقط نگاه میکردم. فقط نگاه. اونم فقط به لید!
بعد یهو لید منو نگاه کرد، دیده من دارم نگاهش میکنم. دستشو تکون می ده، به مفهوم این که نظر تو چیه؟! منم سرمو تکون دادم یعنی اصلا نمیدونم ماجرا چیه و یهو جفتمون از این کار من خندمون گرفت. منم شرمنده شدم :دی
گفتم الان پشیمون میشه چرا این واحدها رو داده به من! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
: الان بودم جلسه
- اِ، خب؟
: هیچی من فقط نگاه کردم. از هیچی با خبر نبودم :(
- اگه به من یه ماچ میدادی تجربیاتم منتقل میشد بهت. اونوقت تو هم میتونستی حرف بزنی تو جلسه.
: :O !
+
نوشته شده در هجدهم مرداد 1386ساعت 15:34 توسط اندیشه
|
میخوام برقصم اما در آغوش تو با تو
بیا با هم برقصیم عاشقونه یه تانگو
میخوام برقصم اما فقط با تو عزیزم
تا که یه دنیا عشق رو زیر پاهات بریزم
بیا درعالم عشق جدا بشیم زدنیا
با هم دیگه بشینیم رو بال نرم ابرا
بیا با هم برقصیم بیخبر از دقایق
بیخبر ازعذاب سنگینی حقایق
بیخبر ازعذاب سنگینی حقایق
رویای با تو بودن بذار که جون بگیره
میخوام همه بدونند دل عاشق و اسیره
عطر نفسهای تو مثل خود بهاره
برای من یه عالم گل و شکوفه داره
قلبم با هر بار تپیدن اسم تو رو میخونه
عشقت واسه همیشه تو قلب من میمونه
ببین که تو وجودم حس شریف عشقه
توی تمام رگهام بغض لطیف عشقه
میخوام برام بخونی حرفهای عاشقونه
بگی که عشق پاکت برای من میمونه
+
نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت 23:40 توسط اندیشه
|
پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است، درخت گرانبار شب است.
ساقه نمی لرزد
آب از رفتن خسته است
تو نیستی، نوسان نیست.
تو نیستی و تپیدن گردابی است.
تو نیستی
و غریو رودها گویا نیست
و دره ها ناخواناست
می آیی: شب از چهره ها بر می خیزد
راز از هستی می پرد
می روی: چمن تاریک می شود
جوشش چشمه می شکند.
چشمانت را می بندی
ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد
و آب بیدار می شود
می گذری
و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است
تو باز نخواهی گشت
و چشمم به راه تو نیست
پگاه
دروگران از جاده روبه رو سر می رسند:
رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند
+
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت 6:51 توسط اندیشه
|
کاشکی یه شونه داشتم!
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:50 توسط اندیشه
|
حیات، غفلت رنگین یک دقیقهی حوّاست.
+
نوشته شده در یازدهم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط اندیشه
|
کجا سفر رفتی،
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی؟
از من دل چرا بریدی؟
پا از من، چرا کشیدی؟
که پیش چشمم، بر دگر رفتی
بیا به بالینم، که جان مسکینم،
تابِ غم، دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد،
جان، بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم؟
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من،
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر، به خدا خبر، ز خدا نداری
رَوَد آتش از، سرِ آن سرا، که تو پاگذاری
سوزِ دلم را تو ندانی،
آتش جانم ننشانی
با غمت درآمیزم، از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم
رو به تو کردم، به خدا خو به تو کردم، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم، به امیدت بنشستم، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر، خبری، زِ توآرد،
به کس دگر، نکنم نظر که دلم، نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
کجا سفر رفتی،
که بی خبر رفتی
+
نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 7:29 توسط اندیشه
|
لید: ویکلی ریپورت دیگه از مد افتاده. دمده شده، نه؟ دیگه نمی فرستین.
من: من که فرستادم این هفته! (در نقش یه خود شیرین :دی)
لید: شما فکر میکنین که فرستادین. برو چک کن.
من: مگه ۲۵ ام نبود ۴شنبه؟ (۲۵ جولای)
لید: چرا.
من: خب من فرستادم دیگه. تو سنتم هست!
لید: ولی خالیه! یادت رفته اتچ کنی!
همه: =)))))))

ضایع شد! :-"
+
نوشته شده در هفتم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط اندیشه
|
: عابر بانک کارتم رو خورد :(
- اِ، زود باش کنسل رو بزن
: زدم، فایده نداشت. الان دو نفر دیگه بعد من کارتشونو زدن مال اونا رو نخورد
- اونام خوشگل بودن؟!
: سیبیل کلفت بودن!
- شاید دستگاهش گِی بوده!
: شاید :(
+
نوشته شده در ششم مرداد 1386ساعت 12:47 توسط اندیشه
|
محبتش غنچه داد٬ گل کرد و خشکید!
* از اینجا
+
نوشته شده در پنجم مرداد 1386ساعت 8:35 توسط اندیشه
|
بو ش میاد!
* من هنوز شرکتم
+
نوشته شده در چهارم مرداد 1386ساعت 14:17 توسط اندیشه
|
اینم تابلوی من

+
نوشته شده در چهارم مرداد 1386ساعت 7:25 توسط اندیشه
|
یوهوووووووووووو اولین تابلوم امروز تموم شد. استادم میگه اولیش این شده بعدیاش دیگه چی بشه

استاد میگفت همه تابلو اولشون رو میندازن دور، اما تو باید یه قاب خوشگل واسش بگیری!
+
نوشته شده در دوم مرداد 1386ساعت 21:24 توسط اندیشه
|