چه حالی میده تو این هوای داغ تو قطب باشی. اونوقت بشینی روی یه صخره یخی، آبمیوهتو میخوردی :دی
وای که چه حالی میداد.
من دارم ذوووووووووووووب میشم اینجا :(
+
نوشته شده در
17 Jun 2007ساعت 19:58 توسط Andi
|
ای کاش میشد از بو هم عکس گرفت!
+
نوشته شده در
16 Jun 2007ساعت 18:19 توسط Andi
|
اکانت خوری میکنم!
+
نوشته شده در
16 Jun 2007ساعت 10:26 توسط Andi
|
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
+
نوشته شده در
14 Jun 2007ساعت 16:55 توسط Andi
|
چرا اینترنت شرکت اصلا فیللتر نداره؟!

+
نوشته شده در
10 Jun 2007ساعت 10:16 توسط Andi
|
اینام با این اینترنت ترسونکیشون :( آدم می ترسه یه صفحه باز کنه!
+
نوشته شده در
9 Jun 2007ساعت 11:7 توسط Andi
|
ای فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که
تو دنیا را جز برای او
و جز با او نمی خواهی...
+
نوشته شده در
8 Jun 2007ساعت 22:6 توسط Andi
|
مجبورم کردین که از این به بعد واسه نظرا تاییدیه بذارم. واقعا آدم میمونه چی باید بگه از دست بعضیها!

+
نوشته شده در
6 Jun 2007ساعت 21:5 توسط Andi
|
چرا کسی روز تولدشو دوست نداره؟
+
نوشته شده در
6 Jun 2007ساعت 0:0 توسط Andi
|
بالاخره شرکت به ما روزی یه ساعت اینترنت داد!
+
نوشته شده در
3 Jun 2007ساعت 12:18 توسط Andi
|
خورشید اگر محو تماشای تو نیست دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است
از وبلاگ
حسام دزدیدم!
+
نوشته شده در
1 Jun 2007ساعت 10:37 توسط Andi
|
بالاخره بعد دو هفته دارم غذا درست میکنم. اونم اگه بابام نمیومد احتمالا خرت و پرت میخوردم خودم! هوس کشمش پلو کردم بدجور :دی پس نتیجه میگیریم که امروز ناهار کشمش پلو داریم!؛)
+
نوشته شده در
1 Jun 2007ساعت 10:2 توسط Andi
|
خیلی وقته که رفتم رو اسکرین سیور. یکی بیاد یه تکونی بده منو از این حال در بیاره!
+
نوشته شده در
30 May 2007ساعت 21:6 توسط Andi
|
حالم بسی گرفته شد!
+
نوشته شده در
29 May 2007ساعت 20:56 توسط Andi
|
کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
+
نوشته شده در
25 May 2007ساعت 10:41 توسط Andi
گفتم از سیاهی نیستم
گفتم از سپیدی نیستم
گفتم آنچه از خود من
در خورِ من دیدی نیستم
از نواحی شمال
جلگههای سبز و خیسم
مثل بارون سادگیمو
رو تنِ گُل می نویسم
یه سلام گرمی دارم
که می لرزونه صدامو
دریای سخاوتم من
پُر کن از من کوزههاتو
حسّ دستای غریبم
حس گندم و برنجه
خونم از خاکه و سبزه
دلِ من صندوق گنجه
آره من شمالی هستم
بوی بارون میده دستم
شهرم از جاییه که دریای پیرش
یادگاری از زمانهای قدیمه
جایی که خواستن و خوشبختی و موندن
یه آلونک، یه چراغ و، یه گلیمه
جایی که معجزهی سادهی بارون
عطر نارنجو می بخشه به تن خاک
جایی که دیدنیه صبح و غروبش
روی ساحل ، روی ماسههای نمناک
آره من شمالی هستم
بوی بارون میده دستم
+
نوشته شده در
24 May 2007ساعت 8:29 توسط Andi
|