چه حالی میده تو این هوای داغ تو قطب باشی. اونوقت بشینی روی یه صخره یخی، آبمیوهتو میخوردی :دی
وای که چه حالی میداد.
من دارم ذوووووووووووووب میشم اینجا :(
+
نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:58 توسط اندیشه
|
ای کاش میشد از بو هم عکس گرفت!
+
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:19 توسط اندیشه
|
اکانت خوری میکنم!
+
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:26 توسط اندیشه
|
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
+
نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:55 توسط اندیشه
|
چرا اینترنت شرکت اصلا فیللتر نداره؟!

+
نوشته شده در بیستم خرداد 1386ساعت 10:16 توسط اندیشه
|
اینام با این اینترنت ترسونکیشون :( آدم می ترسه یه صفحه باز کنه!
+
نوشته شده در نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:7 توسط اندیشه
|
ای فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که
تو دنیا را جز برای او
و جز با او نمی خواهی...
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1386ساعت 22:6 توسط اندیشه
|
مجبورم کردین که از این به بعد واسه نظرا تاییدیه بذارم. واقعا آدم میمونه چی باید بگه از دست بعضیها!

+
نوشته شده در شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:5 توسط اندیشه
|
چرا کسی روز تولدشو دوست نداره؟
+
نوشته شده در شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط اندیشه
|
بالاخره شرکت به ما روزی یه ساعت اینترنت داد!
+
نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:18 توسط اندیشه
|
خورشید اگر محو تماشای تو نیست دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است
از وبلاگ
حسام دزدیدم!
+
نوشته شده در یازدهم خرداد 1386ساعت 10:37 توسط اندیشه
|
بالاخره بعد دو هفته دارم غذا درست میکنم. اونم اگه بابام نمیومد احتمالا خرت و پرت میخوردم خودم! هوس کشمش پلو کردم بدجور :دی پس نتیجه میگیریم که امروز ناهار کشمش پلو داریم!؛)
+
نوشته شده در یازدهم خرداد 1386ساعت 10:2 توسط اندیشه
|
خیلی وقته که رفتم رو اسکرین سیور. یکی بیاد یه تکونی بده منو از این حال در بیاره!
+
نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 21:6 توسط اندیشه
|
حالم بسی گرفته شد!
+
نوشته شده در هشتم خرداد 1386ساعت 20:56 توسط اندیشه
|
کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
+
نوشته شده در چهارم خرداد 1386ساعت 10:41 توسط اندیشه
گفتم از سیاهی نیستم
گفتم از سپیدی نیستم
گفتم آنچه از خود من
در خورِ من دیدی نیستم
از نواحی شمال
جلگههای سبز و خیسم
مثل بارون سادگیمو
رو تنِ گُل می نویسم
یه سلام گرمی دارم
که می لرزونه صدامو
دریای سخاوتم من
پُر کن از من کوزههاتو
حسّ دستای غریبم
حس گندم و برنجه
خونم از خاکه و سبزه
دلِ من صندوق گنجه
آره من شمالی هستم
بوی بارون میده دستم
شهرم از جاییه که دریای پیرش
یادگاری از زمانهای قدیمه
جایی که خواستن و خوشبختی و موندن
یه آلونک، یه چراغ و، یه گلیمه
جایی که معجزهی سادهی بارون
عطر نارنجو می بخشه به تن خاک
جایی که دیدنیه صبح و غروبش
روی ساحل ، روی ماسههای نمناک
آره من شمالی هستم
بوی بارون میده دستم
+
نوشته شده در سوم خرداد 1386ساعت 8:29 توسط اندیشه
|