تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...
اینم بگم تا دل عاطفه نسوزه! من کتاب شعرامو از همه بیشتر دوست دارم. نمی‌تونم جدا کنم شاعراشو. همشونو دوست دارم.
+ نوشته شده در  19 May 2007ساعت 19:28  توسط Andi  | 

انقدر خسته ام که نگو. به یه استراحت طولانی نیاز دارم. دلم می‌خواد یه هفته فقط یه هفته بمونم تو خونه بیرون نرم. هیچی هم نمی‌خوام، فقط یه کامپیوتر و اینترنت و یه موس! از صبح تا شب بشینم همینجور. هیچ کاری نکنم. حتی غذا هم درست نکنم. ظرف هم نشورم. ته انگلی باشم! واقعا بهش احتیاج دارم. دلم واسه دیر خوابیدنا تا صبح بیدار موندنا تنگ شده. اینقدر خسته‌ام که دو شب پشت سر هم نمی‌تونم دیر بخوابم! 4 شنبه شب دیر خوابیدم اما 5 شنبه 11 نشده خوابم برد. دلم وقت زیاد واسه تلف کردن می‌خواد. یه وقت طولانی که تموم نشه تا ازش خسته شم!اون هفته هم که خیلی پر کار بود. تو شرکت که کلی کار سرم ریخته بود بعدشم که تندی میومدم می‌رفتم کلاس! این کلاس هم که تا 13 خرداد ادامه داره. وااااااای دلم استراحت و تعطیلی می‌خواااااااااااد :(
+ نوشته شده در  19 May 2007ساعت 19:27  توسط Andi  | 

یکی یه ساعته اومد پشت در واحد وایساده هر چی هم درو باز نمی‌کنم نمی‌ره! نمی‌دونم کیه! اصلا احساس امنیت نمی‌کنم که یکی پشت در وایساده باشه. فکر می‌کنم الانه که بیاد تو :( ای کاش دو تا قفل می‌کردم. اونجوری بهتر بود :( نمی‌دونم چرا نمی‌ره. همین جور وایساده درو نگاه می‌کنه! حتما خونه نیستم خب! اصلا کی در پایین رو باز کرده راش داده تو؟! امان از این همسایه‌ها که همین جوری درو باز می‌کنن.
وای بازم در زد :((
+ نوشته شده در  18 May 2007ساعت 18:20  توسط Andi  | 

منو بگو با کلی ذوق و شوق رفتم رنگ و قلم‌مو خریدم! این هفته کلاسم تشکیل نشد :((
+ نوشته شده در  17 May 2007ساعت 13:17  توسط Andi  | 

هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده‌ی شب زنده‌دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه‌ی او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه‌ی احزان عاشقان آئی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله‌ی خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کز لبت کرده‌یی وظیفه‌ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم بخود که نیم شبی
بجای اشک روان در کنار من باشی
من ارچه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
+ نوشته شده در  14 May 2007ساعت 1:5  توسط Andi  | 

وای ذوق دارم. امروز رفتم وسیله‌های نقاشی‌مو خریدم. کلی رنگ و قلم‌مو و پالت و این چیزا. البته بوم نخریدم. استادم گفت اینجا بهت می‌دم. الانم هی دارم باهاشون ور می‌رم. چطوری تا سه شنبه صبر کنم؟‌ذوق‌مو چه کار کنم؟! D:
+ نوشته شده در  10 May 2007ساعت 22:14  توسط Andi  | 

بوی بهار نارنج‌م آرزوست.
دلم تنگ شده :(
+ نوشته شده در  10 May 2007ساعت 21:30  توسط Andi  | 

مرسی ندا که منو دعوت کردی. والا فعلا آرزوی خاصی ندارم. جز دو تا چیز! که اونا رو هم نمی‌گم اینجا!D: دیگه همین.
وااااااااای چرا اینقدر پول کم ارزش شده؟ این همه کار می‌کنی، آخرش می‌ری یه چیز کوچیک می‌خری می‌شه هوار تومن. ای بابا!
+ نوشته شده در  9 May 2007ساعت 21:3  توسط Andi  | 

امروز اولین جلسه کلاس نقاشی‌م بود. کلی مخ استاد رو زدم تا بذاره از جلسه دیگه رنگ و روغن کار کنم! می‌گه تا حالا نشده بود اینجا یکی با یه جلسه طراحی بره رنگ روغن کار کنه! کلا استاد باحالیه. اما یه کم فروتن نیست اصلا!‌ (جمله رو داشتین؟)
یه خبر دیگه اینکه مجبورم خونه‌مو عوض کنم :(
+ نوشته شده در  8 May 2007ساعت 22:3  توسط Andi  | 

گل پژمرده‌ای را هر شب و روز
به آب دیده کردم آبیاری
ز خون دل جلا می‌دادم هر صبح
رخ رنجور او، در بی‌قراری

به روزی باغبان پیر گفتم
چه منظورست از این پاسداری؟
نباشد بن به گل، اندیشه‌ات چیست
چه گردد حاصل بیهوده کاری

بدو گفتم نه گل نزدم عزیز است
عزیز آنست که اینش یادگاری
دو روزی همنشین یار من بود
ز لطفش بود غرق شرمساری
اگر خواهان او گشتم از اینروست
که بوئیدش نگارم روزگاری
+ نوشته شده در  3 May 2007ساعت 13:49  توسط Andi  | 

هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست.
+ نوشته شده در  27 Apr 2007ساعت 0:58  توسط Andi  | 

- آنکو که اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند. همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل این اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست،‌ چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد او را هرگز.
-هرگز نخواه که دیگری تغییر کند. در هر پیوندی تغییر را از خود آغاز کن.
-در تنهایی، خیال‌ها می‌پرورانی که برقراری رابطه چه شادی و سروری برایت به ارمغان خواهد آورد. و پس از برقراری این رابطه خیال‌ها می‌پرورانی که بهتر آن است که تنها باشی.
- هیچ مردی، زن را نمی‌فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی‌فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است.
-عشق در انتظار زنده است -در دیدار می‌میرد و به امری عادی نزول می‌کند.

بر گرفته از کتاب «پیوند»، نوشته‌ی «اوشو».
پیشنهاد می‌کنم حتما بخونیننش.
+ نوشته شده در  26 Apr 2007ساعت 10:40  توسط Andi  | 

لبخند بزن... فردا روز بدتريه
+ نوشته شده در  25 Apr 2007ساعت 20:59  توسط Andi  | 

حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي‌خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي‌خواستم
مي‌خواهم
تمام لغاتي را كه مي‌دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم

(احمدرضا احمدی)
+ نوشته شده در  23 Apr 2007ساعت 23:1  توسط Andi  | 

بالاخره کشف کردم ملت چطوری کلی اشانتیون می گیرن تو نمایشگاه‌ها! امروز خودمم در نقش یکی از همونا بودم! به بهونه نمایشگاه نفت و گاز ماموریت اداری! گرفتیم و رفتیم نمایشگاه. کلی خوش گذشت و خندیدیم. کلی هم تحویلمون گرفتن. فهمیدیم تا یه سوال بپرسی سریع می‌پرن واست کلی چیز میز میارن. حالا بسته به این که سوالت در چه حدی باشه این بسته‌ها پر بارتر می‌شه. ما هم امروز کلی از این اطلاعاتی که تو این مدت یاد گرفته بودیم جمع کردیم و هی رفتیم از این و اون سوال پرسیدیم. خیلی‌هاشونم تابلو بود که اصلا وارد نیستن. اونوقت ماها شروع می‌کردیم به توضیح دادن. یکیشونم برگشت گفت بابا شما که خودتون این کاره‌این! بعدشم هی می‌پرسیدن از کدوم شرکت اومدین! قبلنا می‌پرسیدن دانشجویین؟ اونم با اکراه! خوبه حداقل شبیه مهندسا شدیم. D:
+ نوشته شده در  22 Apr 2007ساعت 19:26  توسط Andi  | 

چه زندگی مسخره‌ای دارم. آخه که چی؟ صبح زود پاشی بری سر کار، شب هم خسته و کوفته برسی خونه. دیگه نا نداری حتی یه قدم بر داری. مگه نمی‌گن کار می‌کنه تا زندگی کنه؟ فکر کنم زندگی من بر عکس شده. احساس می‌کنم وارد یه دوره‌ی جدید از زندگی انگلی شدم! انقدر دلم می‌خواد وقتی می‌رسم خونه انقدر فِرِِ ِش باشم که بتونم کتاب بخونم، برم بگردم. اما انقدر خسته‌ام که هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. تا می‌رسم خونه می‌شینم پای کامپیوتر یه چند تا رای تو بالاترین می‌دم بعدش می‌رم می‌خوابم و روز از نو. کسی راهی به ذهنش می‌رسه من از این حالت در بیام؟!
ندا حالا از اون حالت در اومد؟ اینم یه کم در مورد مسائل اجتماعی

البته باید بگم که سر کار کم بهم خوش نمی‌گذره‌ها! محیط‌شم دوست دارم. اما خب نمی‌شه که غر نزد!

+ نوشته شده در  22 Apr 2007ساعت 7:1  توسط Andi  |