تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
یواش یواش تا میاد صدای پاش
با صدای قدماش دلت می لرزه براش
یواش یواش گوش میدی به قصه‌هاش
مثل یک سنگ صبور تو غم و شادیاش
دست‌هاشو بگیر نگاهش کن با عاشقی صداش کن
دست‌هاشو بگیر نگاهش کن با عشق آشناش کن
یواش یواش میشی عاشق نگاش
تو کویر پر عطش مثل بارون بوسهاش
یواش یواش آشنا براش
فاصله بهونه نیست
وقتی هستی پا به پاش
دست‌هاشو بگیر نگاهش کن با عاشقی صداش کن
دست‌ها‌شو بگیر نگاهش کن با عشق آشناش کن
دستهاشو بگیر بگیر بگیر
یواش یواش
یواش یواش
اگر از عشقت نگی با شهامت تو چشاش
میاد اون روزی که تو میبینی خالیه جاش
رو لبات قفل سکوت
دل تو تنگه براش
رفت و موند خاطره‌ها‌ش
دست‌هاشو بگیر بگیر بگیر
دست‌هاشو بگیر بگیر بگیر
دست‌هاشو بگیر نگاهش کن با عاشقی صداش کن
دست‌هاشو بگیر نگاهش کن با عشق آشناش کن
دست‌هاشو بگیر بگیر بگیر
یواش یواش
خالیه جاش
یواش یواش
یواش یواش
خالیه جاش

×وبلاگم شده مثل وبلاگ این بچه دبیرستانیا! حس تایپ ندارم چه کار کنم خب؟ :( حالا انگار مجبورم حتما یه چیزی بنویسم!
+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:31  توسط هندونه  | 

چرا من هر چی می‌رم از این لیدِرمون می‌پرسم می‌گه تو ذهنم بود در آینده واستو توضیح بدم؟ یا اینکه می‌گه این سوالای شما باعث می‌شه که شما رو متولی یه سری از کارها بکنیم! مثلا امروز رفتم ازش می‌پرسم یه چک لیستی واسه P&ID چک کردن داریم؟ می‌گه سوال خوبی پرسیدی! پس خودت بشو مسوولش و تهیه‌اش کن! گفت خودمم یه لیستی دارم بهت می‌دم تو تکمیلش کن. یا دیروز رفتم ازش می‌پرسم کدوم یونیت‌ها تو اسکوپ کاری شرکت ماست؟ می‌گه اتفاقا می‌خواستم خودم رو پلات پِلن مشخص کنم. حالا که پرسیدی بیا خودت مارکشون کن. یه نمونه دیگه هم بگم! امروز رفتم ازش درباره این سیستم‌ها کنترلی که واسه safetyه سوال کنم، می‌گه تو ذهنم بود در ماه‌های آینده یه جلسه‌ای بذارم براتون واسه همه اینو توضیح بدم. من نمی‌دونم چرا زودتر از اون فکر می‌کنم. دیروز رفتم بهش می‌گم این P&ID development ناقص‌ه! کامل توضیح نداده بعد چیزایی که گفته با خود P&ID نمی‌خونه! چشاش گرد شد. گفت تو اولین کسی هستی که جرات کرده همچین حرفی بزنه! اینو تکنیپ نوشته! بعد من اینجوری شدم :-> اینم از واقع شرکت!
* نشد معادل فارسی‌ها رو بنویسم D:
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:0  توسط هندونه  | 

رویای ما به سر اومده حالم بده، حالم بده
سر رفتن و چه خوب بلده حالم بده، حالم بده
حالم بده دلم واسه تو لك زده
نون خامه ای دیده باز ناخنك زده!
حالم بده، حالم بده
شمع بنفش هنوز روشنه، حالم بده، حالم بده
تلفن هم زنگ نمی زنه حالم بده، حالم بده
شال سیاه دلیل با تو بودنه
عطر خوب تو تنها رفیق منه حالم بده، حالم بده
گل های سرخ بی صاحب چه خوب، چه خوب
همه دنبال یك هم شب چه خوب، چه خوب
همه در فكر یك بوسه چه خوب، چه خوب
همه بی سر، همه بی لب چه بد، چه بد
شبِ بندر شبِ شیون چه بد، چه بد
شبِ از گریه آبستن چه بد، چه بد
النگوها همه بی تو چه بد، چه بد
ترانه ها همه بی من چه بد، چه بد
حالم بده، حالم بده
It’s gonna be all right, Tonight, tonight…
به نبضِ تندِ من، برقص، برقص وقت رها شدن، برقص برقص
به نبضِ تندِ من، برقص، برقص وقتِ طلا شدن، برقص، برقص

It’s gonna be all right, Tonight, tonight

«شهیار قنبری»
+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:45  توسط هندونه  | 

راستــــــــــــــــــــــی! الان یادم اومد! امروز دقیقا یه سال می‌شه که من دارم اینجا از این چرندیات می‌نویسم! تاریخ و که دیدم یادم اومد! همیشه بدم می‌اومد وقتی می‌دیدم یکی تو وبلاگش می‌‌گه وااااای امروز تولد وبلاگمه و کلی عکس کیک و شمع می‌ذاشت! حالا منم شدم مثل اونا! می‌‌گن که خنده نزن بهر کسی، اول خودت دوم کسی! حالا شده مصداق من. ولی من دیگه از این عکسا نمی‌ذارم! D:
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:1  توسط هندونه  | 

همیشه وسط خیال‌پردازی‌ها (شاید رویاپردازی بهتر باشه) که دیگه داری به اون بالا بالاها می‌رسی و کلی خوش خوشانته، یهو یه فکر بد که بی‌ربط‌م هست معمولا میاد تو ذهنت که تا اعماق وجودتو می‌لرزونه! من که بارها این و تجربه کردم و از اون حالت خوشی با سر افتادم زمین :( بعدشم حالم حسابی گرفته شد. حالا چرا اینو نوشتم نمی‌دونم. شاید چون دیشبم همین حالو پیدا کرده بودم.
+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1386ساعت 23:57  توسط هندونه  | 

عاشقم من عاشقی بی‌قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افق‌ها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه‌گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه‌گر کن
هم‌چو بلبل نغمه سر کن
+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1386ساعت 22:16  توسط هندونه  | 

دلم به یه صفحه‌ي کوچیک خوشه! بعضی موقع‌ها چقد دلم کوچیک می‌شه. با چیزای خیلی ساده شاد می‌شم. با چیزای خیلی ساده‌تر هم ناراحت...
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1386ساعت 3:11  توسط هندونه  | 

زلف بر باد مـــــــــــــــده تا ندهی بر بادم
ناز بــنیــــــاد مکن تا نکَنی بـنــیــــــــــادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشــــد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکـــُنـــــــــی در بندم
طرّه را تاب مده تا ندهــــــــــــــی بر بادم
یار بیگانه مشــــــــــــو تا نبَری از خویشم
غم اغیـــــــــار مخور تا نکنــــــی ناشادم
رخ بر افـــــــروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافــــــــــــــراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشــو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکـــــــــن تا نــــــروی از یادم
شهره‌ی شهر مشــو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منمـــــــــــا تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرســـــــــــــد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگردانــــــد روی
من از آن روز که در بـنـــــــــــد توام آزادم
+ نوشته شده در  نهم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط هندونه  | 

چقدر بارون میاد آخه؟! خسته شدم. منم که از بارون فراری! هر جا می‌رم بارون. تمام اون چند روزی که شمال بودم بارون بارید. اینم از الان که از روز اول که رسیدم تهران همینجور ذاره می‌باره. تو این همه سال که اینجا بودم تا حالا ندیده بودم که بارون اینجوری یه ریز بباره. دیروز که انقد بارون شدید بود شده بود مثل این بارونایی که تو کارتونهای ژاپنی میاد. یه سری خط مورب از آسمون به زمین. انگار واقعا خط کشیده بودن. دلم آفتاب می‌خواد!
+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1386ساعت 20:42  توسط هندونه  | 

راستی از طرف بابا بهروز عریان به بازی آرزوهای شب عید دعوت شدم. خواستم تشکر کنم. سر فرصت شاید اومدم و نوشتم. نمی‌دونم. دوست داشتم سال جدید یه اندیشه جدید باشم اما فعلا که انگار همونم شایدم حتی بدتر از قبل. حالا میام و می‌گم آرزوهامو :)
+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1386ساعت 21:48  توسط هندونه  | 

حال که رسوا شده‌ام می‌روی
واله و شیدا شده‌ام می‌روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
وین همه تنها شده‌ام می‌روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده‌ام می‌روی

حال که همراه خراباتیان،
همدم صهبا شده‌ام می‌روی

حال که در وادی عشق و جنون
وامِق عذرا شده‌ام می‌روی

حال که در بحر تماشای تو
غرق تمنّا شده‌ام می‌روی

این همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می‌روی
+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1386ساعت 21:28  توسط هندونه  | 

دلم واسه اینجا تنگ شده بود :)
+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1386ساعت 15:27  توسط هندونه  |