تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...
امروز دو بار من و عاطفه رو دعوا کردن! یه بارش داشتیم از ونک میومدیم اکباتان تو تاکسی داشتیم بلند بلند حرف می‌زدیم که یهو راننده‌ه گفت خانوما می‌شه یه کم یواشتر؟! بعدشم وقتی رسیدیم اکباتان تا خونه سوار یه ماشین دیگه شدیم که آقاهه داشت از بدی جامعه می‌گفت و اینکه چند روز پیش یه خانوم رو تو میدون ونک دزدیدن و 48 ساعت بعد ولش کردن! نه پولی، نه طلایی، نه فلانی! (دقیقا حرف راننده است) بعد من و عاطفه خندیدیم! بعد اقاهه دعوامون کرد که خنده نداره اینا همش واقعیته. همون لحظه یه زانتیا از کنار ماشین رد شد، گفت مثلا شما جرات می‌کنین سوار این ماشین بشین؟! منم گفتم ما واسه یه چیز دیگه داشتیم می‌خندیدیمD: دروغ و حال کردین؟ منم شروع کردم از بدی جامعه و اینکه اصلا امنیت نداریم و اینا داد سخن سر دادم! P:
+ نوشته شده در  18 Feb 2007ساعت 21:4  توسط Andi  | 

چقدر دلم واسه غذا درست کردن تنگ شده. الان داشتم تو این فایلهام می‌گشتم اینا رو پیدا کردم. از وقتی که می‌رم سر کار به جز صبحا که چایی می‌خورم دیگه گازم روشن نمی‌شه. می‌رسم خونه هم ترجیح می‌دم بخوابم یا به اینترنت وصل شم! آخه کجای دنیا دیدین تو شرکت نذارن از اینترنت استفاده کنن؟! فقط تحت شبکه می‌شه ای-میل‌های شرکت و چک کرد یا مثلا بری تو سایت شرکت ببینی چه اطلاعیه تازه‌ای گذاشتن یا تایم شیت پر کنی یا اینکه ببینی این هفته و هفته بعد ناهار چیا قراره بدن! البته از حق نگذریم٬ چیزای جالبی تو سایت شرکتمون هست. کلی آدم سرگرم میشه! ؛)

                    قیمه

                     پلو

 

+ نوشته شده در  17 Feb 2007ساعت 22:43  توسط Andi  | 

وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب

وقتی تو نیستی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

چقدر من این شعر ابی رو دوست دارم :)
+ نوشته شده در  17 Feb 2007ساعت 21:17  توسط Andi  | 

این یاهو! هِلپِر کجاست؟
+ نوشته شده در  11 Feb 2007ساعت 9:30  توسط Andi  | 

خدایا چرا نمی‌ذاری حداقل واسه یه هفته خوشحال باشم و نزنی تو حالم؟  )X 
+ نوشته شده در  11 Feb 2007ساعت 9:21  توسط Andi  | 

آه٬ اگر دیروز برگردد٬ لحظه‌ای امروز من باشد...
+ نوشته شده در  9 Feb 2007ساعت 10:21  توسط Andi  | 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبــــــیر رفت و کـــــار به دولـــت حواله بود
+ نوشته شده در  9 Feb 2007ساعت 9:47  توسط Andi 

به این دقت کردین؟
دوست داشتن مثل یه زنجیره است؛ یکی تو رو دوست داره٬ اما تو یکی دیگه‌رو٬ اون یکی هم حتماً یکی دیگه‌رو دوست داره! این زنجیره ادامه داره. حالا کیا این وسط سرشون بی کلاه می‌مونه خدا می‌دونه.
یهو به این نتیجه رسیدم!
یه چیز دیگه هم هست٬ بگم تا دل اون اولی نسوزه! حتما یکی هم هست که اونو دوست داشته باشه!
یه نکته دیگه رو هم یادم رفت بگم. الان تو کامنتها نوشتم. گفتم اینجام بگم بد نباشه. بعضی وقت‌ها هم این وسط زنجیره پاره می‌شه٬ و اون دو نفر جفتشون همو دوست دارن! البته ممکنه یه سری شاخه از کناراشون بیرون بیاد٬ مثل هیدروکربن‌های شاخه‌دار!

* می‌گم مطلبم علمی بوداااا! آخرش رسید به شیمی! D:
+ نوشته شده در  6 Feb 2007ساعت 23:3  توسط Andi  | 

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست٬
بیا زندگی را بدزدیم٬ آن وقت
میان دو دیدار تقسیم کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین٬ عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن.

.
.
.

و آن وقت من٬ مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم٬
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

«سهراب سپهری»
+ نوشته شده در  6 Feb 2007ساعت 22:18  توسط Andi  | 

امروز دقیقاً یه ماه از سر کار رفتن من می‌گذره. چقدر زود گذشت.
+ نوشته شده در  5 Feb 2007ساعت 21:0  توسط Andi  | 

خوشحالم!
+ نوشته شده در  3 Feb 2007ساعت 23:4  توسط Andi  | 

روز اول سایه بودی ته کوچه٬ پشت شمشاد
پشت خواب سبز لادن
یه جایی بین دو میلاد
روز دوم نامه بودی٬ نامه ای از جنس پولک
عطر سرخ لاله بودی٬ سیب نازک٬ سیب قندک
چه روزهایی خالی از بغض حسادت
چه هوایی پر اکسیژن عادت
چه شب‌هایی همه دل‌تنگ سپیده
چه صدایی پر نُت های کشیده

روز سوم روز بازی گُل یا پوچ و سنگ و شیشه
تن تو ترد و تازه٬ ترس من ترس همیشه
روز چهارم خط خطی شد دفتر مشق سپیده
دستای جوهر مومرنگ تن رو به گل رسیده
چه روزایی
روز پنجم روز بوسه فصل تا ستاره رفتن
با نگاهی مات و خوش‌بو جای پاهات و شمردن
ششمین روز من و تو روز خلق این ترانه
انفجار رود و جنگل
انفجاری عاشقانه

چه روزهایی خالی از بغض حسادت
چه هوایی پر اکسیژن عادت
چه شب‌هایی همه دل‌تنگ سپیده
چه صدایی پر نُت‌های کشیده

«شهیار قنبری»
+ نوشته شده در  23 Jan 2007ساعت 0:27  توسط Andi  |