الان فهمیدم که 6 سال دارم تنها زندگی میکنم. سنگ هم بود دیگه کم میوورد و به محبت احتیاج پیدا میکرد٬ چه برسه به من :(
+
نوشته شده در
18 Jan 2007ساعت 10:14 توسط Andi
|
دچار کمبود محبت شدم

یکی بیاد بهم محبت کنه. من کانون گرم خونواده میخوام

+
نوشته شده در
17 Jan 2007ساعت 14:15 توسط Andi
|
آقا اگه یه دونه بد شانس باشه تو دنیا اونم منم!
1-یه خبری رو چند روز پیش خونده بودم تو
بالاترین که بانک فرانسوی که قرار بود با پروزه پارس جنوبی همکاری کنه خودشو از پروِِژه کنار کشیده! امروز دیدم تو شرکت هم صحبتش شده. نگو که موضوع جدیه. حالا اینا به من چه ربطی داره؟ ربطش اینجاست که این همون پروژهای که من رو بخاطرش استخدام کردن! امروز داشتم با این دوست جدیدم در این باره حرف میزدیم می گفتیم که دیگه ما الان ته شانسیم و دوباره به نقطه انگلیمون داریم نزدیک میشیم! جالب اینجاست که دیروز که فهمیدیم قرار تا عید به ماها حقوق ندن داشتیم میگفتیم خدا کنه امریکا تا عید نیاد اینجا! که حقوقامون بپره! D: حالا امروز اینجوری! نمیدونم چرا نگران نیستم! کلی هم خندیدیم امروز سر این با این دوستم.
2- یه نمونه دیگه: ما از صبح که میریم سرکار تا عصر که اونجاییم اون Basic Design هایی که کارشناس ارشدمون بهمون داده رو میخونیم تا برسیم به پروژه. مثلا آشنایی با واحده. اما از شانس خوب ما هر وقت خواستیم استراحت کنیم یا یه موضوعی پیش اومده که میبایست باهم حرف بزنیم نمیدونم یهو از کجا سر و کلهی این کارشناس ارشدمون پیدا میشه. الانم لابد فکر میکنه ما همش در حال خندیدنیم :( درصورتیکه همش داریم میخونیم!
اینا کافی نبودن؟!
+
نوشته شده در
14 Jan 2007ساعت 21:44 توسط Andi
|
+
نوشته شده در
14 Jan 2007ساعت 21:11 توسط Andi
|
کلی اتفاقای باحال افتاد امروز سر کار. نمیدونم بنویسم یا نه! اگه یکیشون بیاد اینجارو بخونه چی؟! D:
امروز یکی از همکارای شرکت تولدش بود شیرینی اورد. بعد خبر دادن که بیاین شیرینی بخورین همه پا شدن که برن. اومدن به من و دختر که باهم استخدام شدیم هم گفتن بابا پاشین بیاین خجالت نکشین! آخه روز قبلش یکی از مدیرا بستنی خریده بود ما نرفتیم بعد واسمون آوردن! مام گفتیم خب رومون نمیشه یه هفته نشده پاشیم بیایم شیرینی بخوریم و اینا. که یکی از مهندسا برگشته میگه بابا بیاین ببینین یاد بگیرین شمام باید بیارین! میگه تولدتون باید شیرینی بیارین؛ اولین حقوق شیرینی؛ خلاصه تکون میخوری باید شیرینی ببری شرکت! یکی از خانوما که تو مصاحبه هم بود گفت من نقش تعیین کننده داشتم که شما بیاین اینجا حواستون باشه! منم برگشتم گفتم واسه شما که شیرینی مخصوص میاریم! D: بعد ازم پرسیدن تولدت کی؟ منم گفتن خرداد. گفتن اوووه کلی مونده که. گفتم آره دیگه باید موقع استخدام دقت میکردین به این موضوع! مثه بچه بیادبا جواب دادم! بعد گفتم پس زودتر حقوق بدین شیرینی بیاریم! فکر کن یه هفته میری سر کار میگی حقوق بدین!
دیگه همینا. احساس می کنم جملهبندیام سر و ته ندارن. بس که خوابم. سرم رو گردنم نمیمونه. همش میفته! انگار مجبورم بیدار بمونم!
+
نوشته شده در
10 Jan 2007ساعت 23:26 توسط Andi
|
امروز دومین روز کاری بود. خیلی بهتر از دیروز بود. تازه کلی هم ازمون نظر خواهی کردن! ( من و یکی دیگه تازه استخداممون کردن) از قتی هم اومدم خونه دارم دنبال جواب یه سوال می گردم که خودمو اونجا فعال نشون بدم و اونام بگن: به! چه دختر فعال و کوشایی! اما هنوز که به نتیجه نرسیدم الانم دیگه چشام باز نمیشه. دلم واسه نور تنگ شده:( صبحا که میرم تاریکه عصرم تا برسم خونه بازم تاریکه. من نوووووووور میخوام. چقدر چیز خوبیه. قدرشو بدونین!
دیگه مغزم کار نمیکنه. بعدا مفصل میام مینویسم. الانم انگار مجبورم که تو خواب بیام این چرت و پرتا رو بنویسم.
+
نوشته شده در
8 Jan 2007ساعت 0:28 توسط Andi
|
در دیگران میجوییام -اما بدان ای دوست
اینسان نمییابی ز من٬ حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم زا بشنوی پژواکسان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان٬ ای دوست
گفتی بخوان -خواندم- اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی٬ پس خود بخوان ای دوست
من قانعم٬ آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه٬ تو هم با هر بهانه - شانه خالی کن٬
از من٬ -من این بر شانهها بار گران - ای دوست
نا مهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان٬ ای دوست
آنسان که میخواهد دلت با من بگو -آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان٬ ای دوست
"محمد علی بهمنی"
+
نوشته شده در
5 Jan 2007ساعت 21:24 توسط Andi
|
1- یهو احساس کردم که چقد دلم تنگه. نمی دونم چرا. همینجوری یهویی الکی دلم تنگ شد!
2- چقدر این کانون فارغ التحصیلی ماها رو که عضو کمیتههاشیم تحویل میگیره! چند روز پیش از کانون زنگ زدن بهم گفتن که واسهی 5 شنبه بهزاد فراهانی شما رو به تئاتر دعوت کرده! 2 تا بلیط رایگان. اسم تئاترشم هست دنیای دیوانه تو تئاتر شهر هم هست. 5 شنبه 6:30 تا 9ه شب. کلی حال کردم!
3- یه خبر خیلی داغ هم دارم که نمی خواستم حالا حالاها اینجا بنویسمش. اما دلم طاقت نیوورد. اونم اینه که از شنبه باید برم سر کار. اونم همون جایی که دوست داشتم از اول. اون هفته بهم زنگ زدن که 2 شنبه برم اونجا تا در باره استخدام باهاشون صحبت کنم. منم کلی ذوق کردم. 2 شنبه رفتم. مدیر واحد پروسس گفت ما کارهای استخدامی شما رو انجام دادیم. فقط میخواستیم مطمئن شیم هنوز میخوای بیای اینجا کار کنی یا نه؟! اینکه برنامهت چیه واسه آینده؟ زندگی خصوصی٬ درس٬ خارج. گفت این پروِژه حداقل 3 سال طول می کشه یه وقت یه ماه دیگه ما مجبور نشیم بریم امور اداری بگیم این خانوم نمیتونه دیگه بیاد! اینجام کلی ذوق کردم. میخواستم وقتی قرارداد بستم اینجا بنویسم اما بس که ذوق زدهام نشد صبر کنم. تا قرارداد نبندم خیالم راحت نمیشه. شنبه باید یه سری مدرک ببرم واسشون تا بعد قرارداد ببندیم
4- این کار گرفتن من باعث شد که خدا کلی سرش خلوت شه. بس که همه دست به دعا نشسته بودن!
5- حالا فقط نه هیچی! باشه بعدا!
+
نوشته شده در
3 Jan 2007ساعت 10:14 توسط Andi
|
دلم واسه حل کردن مسائل ریاضی تنگ شده. یادش بخیر آقای غلامی -معلم دیفرانسیلمون- واسه حل همه مسئله ها دو تا راه حل می نوشت. یکی روش خودش، یکی هم روش اندیشه. یادش بخیر خدای انتگرالگیری بودم. چه دورانی بود. از بس واسه هیچ مسئله ای فکر نکردم احسای میکنم تو مغزم خلا ایجاد شده، دیگه خالیه از هر چیزی. چقدر با ریاضی حال می کردم و میکنم الان. حاضرم یه روز از صبح تا شب بشینم فقط قضیه اثبات کنم! فکر کنم می رفتم دانشگاه ریاضی می خوندم موفقتر بودم. نمی دونم والله!!!
+
نوشته شده در
29 Dec 2006ساعت 18:59 توسط Andi
|
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو،
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام در آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
+
نوشته شده در
25 Dec 2006ساعت 20:10 توسط Andi
|
دیگه فکر کنم همه راجع به این بازی بدونن. البته ۲روز از زمانش گذشته ولی خب، بازی جالبیه.
ندا هم منو به این بازی دعوت کرده. منم کلی ذوق کردم سریع اومدم که بنویسم. وای که چه بازی سختیه. بهتره زیاد حرف نزنم برم سر اصل مطلب:
1- وقتی اولین بار تو
بالاترین دیدم همچین بازی راه انداختن خیلی دلم می خواست که یکی منم بازی بده!

اما گفتم حتما مال وبلاگ نویسای حرفه ای ه نه من! تازه تو ذهنم کلی مطلب ردیف کرده بودم که اگه یه جوری شد و قرعه به اسم من افتاد اونا رو اینجا بنویسم اما الان بس که هل شدم همه چی یادم رفته!ولی ای کاش یه چیز دیگه میخواستم از خدا!

2- شاید یکی از بدیهام اینه که من خیلی رویایی ام

. همیشه واسه خودم تو ذهنم میشینم داستان زندگیمو اون جوری که دوست دارم میسازم اما هر وقت در باره هر چی رویا پردازی کردم، دقیقا اونی اتفاق افتاد که من نمی خواستم. بنابراین همیشه خورده تو حالم، حالا تو هر زمینه ای که بخوای. همیشه هم به خودم میگم بهتره اینقدر واسه خودم نشینم آینده رو تو ذهنم نسازم که بر عکسش نشه، اما آدم نمیشم! همیشه دوست دارم وقتی ازدواج میکنم هم یه زندگی رویایی و سرشار از عشقولانه داشته باشم.
3- شاید خنده دار باشه اما، آرزو! شده واسم که یه روز بشتر از 5 ساعت درس بخونم. از بچگی همه فکر می کردن من چقدر خر خون باشم. نمی دونم چرا، شاید قیافم شبیه بچه درس خونا بوده. در صورتیکه هیچ وقت تا قبل از کنکور لیسانس بیشتر از 2 ساعت درس نخونده بودم. البته موقع کنکور هم به زور تمام ثانیه ها رو جمع می زدم بلکه زیاد شه زمان درس خوندم. مامان اینام که نا امید بودن ازم! حالام مثلا می خوام واسه فوق بخونم روزی بشتر از 2 ساعت نمیشه. هی میشینم برنامه ریزی میکنم که امروز دیگه ۵ ساعت بخونم اما نمی دونم چرا بازم آخرش وقت نمیشه! اینم بگم اگه یه روزی ارشد قبول شدم بعدش حتما دکترا هم امتحان میدم

یعنی دیگه تا تهش میرم.
4- خیلی ادعام میشه از این که دانشگاه تهران خوندم و تیزهوشان بودم! به قول معروف بعضی موقعها به فخر فروشی هم ممکن برسه. واسه همینم یه سری فرصت شغلیو از دست دادم، چون گفتم من دانشگاه تهران خوندم برم اونجا کار کنم؟! یا مثلا با این حقوق پایین؟!
5- اگه کامپیوتر و اینترنتُ ازم بگیرن می میرم. وقتی میرم بابل 2-3 روز اول همه چی عادیه اما از روز 3 ام احساس کمبود شدید میکنم تو زندگیم! همش انگار یه چیزی گم کردم! بهش چی میگن؟! اعتیاد؟!!! البته خُب دلیلش واضح ه همدم تنهاییام ه اینجا. صبحا با هم بیدار میشیم شبا هم با هم می خوابیم.
البته یه سری چیز های دیگه هم وجود داره که من روم نشد اونا رو اینجا بنویسم.
خب مثل اینکه آخرش باید منم یه سری و به بازی دعوت کنم! منم از اینا می خوام که بازی رو ادامه بدن:
عاطفه،
حسام،
دچار و
مریم و
همخونه
+
نوشته شده در
23 Dec 2006ساعت 19:19 توسط Andi
|