تبليغاتX
اندیشه‌ی من
با طعم هندونه...

این مطلبو باید تو همون پست به این میگن نیمرو می ذاشتم اما الان یهو یادم اومد ! می گم این کامپیوتر بد روم تاثیر گذاشته ها. اون شب با دختر خالم داشتیم شام می خوردیم من گفتم دوس دارم این زردهه خراب نشه کلشو بذارم لای نون بخورم کلی حال میده! خلاصه منم با مهارت و دقت تمام داشتم اول سفیده ها رو می خوردم به امید رسیدن به زرده که در حین عملیات سفیده خوری یهو اشتباهی قاشقم خورد به زرده و زردهه وا رفت و خراب شد منم یهو گفتم اااااا اشتباهی رو زرده کلیک کردم!!!!!!!! کلییییییییییییییک!!!!!!! خدایا!!! تا دو ساعت همینجور داشتیم می خندیدیم

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385ساعت 23:48  توسط اندیشه  | 

داوطلب گرامي اين اطلاعات کاملا شخصي و محرمانه مي باشد . جهت حفظ اطلاعات خود حتما پس از مشاهده پنجره مرورگر خود را بسته و کامپيوتر را ترک نماييد.!!!!
آدمو یاد گجت میندازه که نامه های رئیسش خود بخود بعد یه زمانی منفجر می شد ! ;)
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:50  توسط اندیشه  | 

اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، باید خود نیز این پیام را ارسال کنیم
-مادر ترزا
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:12  توسط اندیشه  | 

 
+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:57  توسط اندیشه  | 

هنر معشوقه ای حسود است و اگر مردی استعداد نقاشی، شعر، موسیقی و معماری یا فلسفه داشته باشد، شوهری بد و مشکل ساز خواهد بود.

- رالف والدر امرسون

* وای بلا بدوووووووووووور D:
+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:18  توسط اندیشه  | 

تو شعرم می گی؟
- نه این هنرو دیگه ندارم.
هنرای دیگه ت مثلا کدومه؟
- حالا!
- نمی گم تا ریا نشه! ;;)
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:5  توسط اندیشه  | 

واااااااااااای تا این ثبت نام تموم شد دیس کانکت شد!!! چه شانسی اووردم که وسط ثبت نام دیس کانکت نشدم .... قلبم داشت میومد تو دهنم ! :d آخه ما رو جه به ثبت نام اینترنتی؟!!! همون روشهای قدیمی بهتره بابا. به ریسک و استرسش نمی ارزه با این اینترنتای زپرتی(؟) که ما داریم!!!
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:21  توسط اندیشه  | 

هرچه [که] را دوست بداری، زیباست.

-جین آنوئیل

*چقدر جمله ش قشنگه.....
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت 8:33  توسط اندیشه  | 

این دندونم منو کشته!!! مجبور شدم مثه این پیر زنها یه غذایی درس کنم که احتیاج به جویدن نداشته باشه!!!

شام

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:55  توسط اندیشه  | 

ای خدا به کی بگم به کی بگم؟ که داره تنهایی آبم می کنه.
حیفه من زندونی غم بمونم غم داره خونه خرابم می کنه
چرا هیچ کس نمی خواد حرفامو باور بکنه باره این تنهایی رو برام سبک تر بکنه
کی میاد و کی میاد اون که چشاش واسه من شب و چراغون بکنه
دست گرمشو تو دستام بذاره خلوت دستامو ویرون بکنه
چرا هیچ کس نمی خواد حرفامو باور بکنه بار این تنهایی رو برام سبکتر بکنه
دارم از تنهایی دیوونه می شم چرا هیچ کس به سراغم نمیاد
نمی خوام دیوونه ی تنها باشم دیوونه همدم دیوونه می خواد
چرا هیچ کس نمی خواد حرفامو باور بکنه بار این تنهایی و برام سبکتر بکنه
دارم از تنهایی دیوونه می شم چرا هیچ کس به سراغم نمیاد
نمی خوام دیوونه ی تنها باشم دیوونه همدم دیوونه می خواد
چرا هیچ کس نمی خواد حرفامو باور بکنه بار این تنهایی رو برام سبک تر بکنه
"گلهای رنگارنگ - اجرای زیبای فرخزاد"

اینو این چن روز که خونه بودم پیداش کردم. دوسش داشتم گفتم بذارمش اینجا :)

کلیپشو اینجا می تونین ببینین

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:22  توسط اندیشه  | 

هیچی همین! خواستم بگم که بر گشتم. رفته بودم شمال یه شرکتی واسه مصاحبه کلی تست هوش و کامپیوتر و زبان گرفتن ازم!!! تست هوشش که منو یاد اون امتحان تیزهوشان انداحته بود یادش بخیر! بعد اینکه همین امروز برگشتم سر خونه زندگیم. تا رسیدم خونه از "سازه" زنگ زدن گفتن 4 شنبه بیا مصاحبه. ببینیم اینجا چی میشه. اونجام که جواب ندادن. فعلا هم دارم از درد دندون می میمرم :(
+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:1  توسط اندیشه  | 

ای که دایم به خویش مغروری..... گر ترا عشق نیست معزوری
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 11:22  توسط اندیشه 

یه کنکور به کنکورایی که باید بدم اضافه شد!ای خدا خسته شدم دیگه دلم می خواد یه جا برم دیگه خبری از هیچ نوع کنکوری نباشه! احساس می کنم دیگه شرطی شدم. هر جا می بینم یه کنکوری بر گزار می شه منم باید حتما توش شرکت کنم. الان داشتم فرم ثبت نام شرکت گاز و پر می کردم! اونم مثه شرکت نفت! دیدم امتحانش تو آذر ه و من هنوز درسامو تموم نکردم. اینم شده غوز بالا غوز! ببینیم چی میشه بالاخره! مام دولتی میشیم یا اینکه همچنان به امید یه شرکت خصوصی باید بشینیم.
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 9:0  توسط اندیشه  | 

نیمرو
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1385ساعت 20:58  توسط اندیشه  | 

زاهد برو که طالع اگر طالع منست           جامم به دست باشد و زلف نگار هم
+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1385ساعت 1:49  توسط اندیشه 

الان تی وی و روشن کردم دیدم میگه 13 آبان روز دانش آموز مبارک و اینا! یاد اون موقعهای خودمون افتادم که ماها رو به زور می بردن راهپیمایی! ما هم همش دنبال یه فرصت بودیم که سر مدیر ناظم گرم بشه و ماهام جیم شیم بریم خونه ! الان هنوزم می برن راهپیمایی؟!
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 11:10  توسط اندیشه  | 

عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مسخ یک عشق پرآوازه شدن
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 10:12  توسط اندیشه  | 

از خانه که آمدی
یک دستمال سفید
پاکتی سیگار
گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور... .
احتمال گریستن ما بسیار است.
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 8:8  توسط اندیشه  | 

دلتون بسوزه ظهر اومدن و سر منم شمردن !!! آقاهه پرسید چن سالته و اینا بعد گفت کار می کنی؟ گفتم نه!گفت درس میخونی؟ گفتم نه! گفت سواد داری؟!!!!!!!!!!! می خواستم بگم نه ! اما گفتم آره. احتمالا آقاهه فکر کرده من سیکل دارم! آخه قیافمم دیدنی بود!!! داشتم با مامانم تلفنی حرف می زدم صدای اسپیکر هم بلند بود بعد این آقاهه همینجور واسه خودش تو ساختمون راه افتاده بود در واحدا رو میزد. منم نمی خواستم درو باز کنم! اما دیدم طرف ول کن نیست و با مشت و لگد افتاده به جون در! گفتم دیگه ضایع است صدای موزیک هم که میاد تابلو ه که خونه ام. حالا خونه انقدر شلوغ بود که نگو. از دیشب که اومده بودم خونه لباسا همینجور رو مبلا افتاده بود این خونه مام که درشو باز کنی کل خونه معلوم میشه! منم که طبق معمول یه لباس درست و درمون که تنم نبود (خب تو خونه آدم باید راحت باشه دیگه!) بعد کلی حرف با مامانم گفتم برم درو باز کنم دیگه! حالا هر چی فکر می کنم چی بپوشم برم درو باز کنم همه چی طول می کشید تا بخوام لباس عوض کنم یادم اومد که یه چادر نمازی داشتیم ما اینجا! حالا بگرد اونو پیدا کن که آخرش از لایه رختخوابا پیداش کردم!واقعا قیافم دیدنی بود! با چادر نماز با آرایش نصفه و نیمه با موهای چرب و چیلی رفتم دم در! آقاهه حق داشت بپرسه شما سواد دارین یا نه !خلاصه کلی این قیافه من دیدنی بود ضرر کردین اینجا نبودین! یه چیز جالب! این آقاهه دیده من با چادر رفتم دم در بعد می پرسه شما مسلمونین؟! به نظر شما دینم چیزه دیگه ای بود با چادر می رفتم دم در؟!!!این دومین باری بود که چادر می ذاشتم سرم اونم چادر نماز یه بار دیگه هم که رفته بودم عیادت عمم بیمارستان اونجا باعث شادی کلی آدم شده بودم:دی آها اینو یادم رفت بگم به آقاهه گفتم خدا کنه این سر شماریتون باعث شه ما بیکارا واسمون کار پیدا شه! اونم گفت بعید می دونم احتمالا تو دلش داشته می گفته واسه سیکل کاری نداریم :دی
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1385ساعت 15:28  توسط اندیشه  | 

کلی استرس گرفتم. همینجوری رفتم به سایت سازمان سنجش سر بزنم ببینم چه خبره دیدم که دفترچه کنکور ارشد اومده. نمی دونم چرا یهو اینجوری شدم. ثبت نامشم کلا اینترنتی شده. با این اینترنت داغونی که داریم خدا به داد برسه! امیدوارم که بشه تا اخرین مرحله بدون دیس کانکت شدن پیش بریم. نوشته بود که وقتی وارد محیط ثبت نام شدین فقط 30 دقیقه وقت داریم این استرس منو بیشتر کرده. حالا اون شیوه قدیم ثبت نام چش بود مگه؟!! اینجوری تا روز کنکور باید استرس داشته باشی که آیا ثبت نام شدی یا نه؟ کارت واست صادر میشه یا نه !
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1385ساعت 9:21  توسط اندیشه  | 

روبرو خونم یه مدرسه ابتدایی داره که من معمولا با صدای بچه ها از خواب بیدار میشم صبحا. امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چفدر شادن همه بچه ها چه آهنگ شادی گذاشتن سر صبح واسشون. کلی واسه خودشون بالا پایین می پریدن. لباساشونم که کلی رنگ و وارنگ بود یاد زمان خودمون افتادم که اگه جوراب سفید می پوشیدیم سر صف نمی ذاشتن بریم کلاس !!! واقعا ما تو چه دوره ای بزرگ شدیم بچه های الان کجان ! چقدر بد بود همه چی. پریشب دختر خالم پیشم بود کلی در باره اینها صحبت کرده بودیم که همش نگران بودیم وااااای الان جنگه چی میشه؟ یا تو زمستون همش نگران بودیم که نکنه نفتمون تموم شه اون وقت تو سرما چی کار کنیم؟! یادمه اون موقع تو زمستون همه تو یه اتاق جمع می شدیم تا فقط یه بخاری روشن باشه نفت زیاد مصرف نشه ! از یاد آوریشم حالم بد میشه اینایی که می گم فکر نکنین مال جنگ جهانی دومه ها نه خیر مال 10-15 سال پیشه ! یا یادمه یه بار منو مامانم رفته بودیم بیرون تو خیابون پسر عممو دیدیم وایسادیم سلام علیک کردیم فقط سلام علیک! شاید 2 دقیقه هم طول نکشید ! کمیته اومد بهمون تذکر داد ! همش موقع بیرون رفتن نگران بودیم وای نگیرنمون؟!! همش با ترس و لرز و نگرانی بزرگ شدیم! حق می دم هم سن و سالای ما یه جوری دپرس باشن اما هیچ کی درک نمی کنه چرا! واقعا بچه های این دوره باید خدا رو شکر کنن که تو همچین جو خوبی !!!! ( خب نسبت به اون موقعها خوبه دیگه!) دارن بزرگ میشن ! خیلی می ترسم که دوباره جنگ شه . اگه جنگ شه مطمئنم وضع از سابق هم بدتر میشه ! خدا به دادمون برسه. از کجا به اینجا رسیدم همش با دیدن این بچه مدرسه ایا ....
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1385ساعت 9:11  توسط اندیشه  | 

وقتی ستاره نیز
سوسوی روزنی به رهایی نیست؛
آن چشم شب نخفته، چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین،
ژرفای آسمان را
می کاوید؟
آنگاه باز می گشت،
نومید،
می گریست!

"فریدون مشیری"
+ نوشته شده در  دهم آبان 1385ساعت 8:59  توسط اندیشه  | 

پرواز دسته جمعی مرغابیان شاد،
بر پرنیان آبی روشن،
در صبح تابناک طلایی.

آه،
ای آرزوی پاک رهایی.

"فریدون مشیری"
+ نوشته شده در  دهم آبان 1385ساعت 8:52  توسط اندیشه  | 

کی گفته که فقط اعتیاد به مواد مخدر بده من الان معتادم اما نه به مواد مخدر یه چیزی بد تر از اون. هر کار می کنم هم نمیشه ترکش کرد!!! حالا می گین من چی کار کنم؟! من به اینترنت معتاد شدمممممممممممممم ):
+ نوشته شده در  هشتم آبان 1385ساعت 19:40  توسط اندیشه  | 

هر وقت تو خونه دنبال چیزی می گردم و پیداش نمی کنم و گیج میشم با خودم می گم ای کاش همه چی یه جای search داشت اونوقت کافی بود که فقط اسم اون چیزی که می خوای و بنویسیو بعدش Enter دیگه خلاص ! با خیال راحت می رفتی سراغش !!!! کامپیوتر هم بد دردیه ها ادمو دیوونه می کنه !!!! D:
+ نوشته شده در  هشتم آبان 1385ساعت 6:36  توسط اندیشه  | 

دل، خواره
del, khaare
که پا بوئه
ke paa booe
به را بوئه
be raa booe
کینه و دشمنی جا
kine o deshmenie jaa
جدا بوئه
jedaa booe
سوا بوئه
seva booe
صادق و با صفا بوئه
sadegh o ba sefa booe
دل، خواره
del, khaare
که دوس داره
ke doos dare
زیبایی ره
zibaee re
شیدایی ره
sheydaee re
اگرم که پیش بیه
agarem ke pish bie
یار وسه رسوایی ره
yaare vesse resvaee re

اینم از اثرات چن روز شمال بودن !!!

north

+ نوشته شده در  ششم آبان 1385ساعت 8:38  توسط اندیشه  | 

هر کجا رفتی پس از من                                                                                               
محفلی شد از تو روشن
یاد من کن، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن


یاد من کن، یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
یاد من کن، یاد من کن

                                                                                                            

+ نوشته شده در  ششم آبان 1385ساعت 8:24  توسط اندیشه  | 

تعطیلاتتون مبارک!!!! ما که رفتیم شمال... به شمام خوش بگذره .....
+ نوشته شده در  یکم آبان 1385ساعت 21:59  توسط اندیشه  | 

ساقی چو یار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم
+ نوشته شده در  یکم آبان 1385ساعت 7:52  توسط اندیشه