یوهووووووووووو از شرکت نفت تماس گرفتن گفتن که قبول شدی !!! حالا بگو کجا؟! شانس که نداریم ! افتادم بندر عباس .... منم که دل ندارم جای دور برم پس نتیجه می گیریم که فقط به قبول شدنش باید دلمو خوش کنم و عطاشو به لقاش ( یا بر عکس! نمی دونم) ببخشم !!!
+
نوشته شده در سی ام شهریور 1385ساعت 9:2 توسط هندونه
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:12 توسط هندونه
|
آرزوی بزرگ من این است که از خستگی بمیرم نه از کسالت !!!
- انجس گراسارت
+
نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:53 توسط هندونه
|
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1385ساعت 12:0 توسط هندونه
بالاخره مصاحبه به خیر و خوشی تموم شد. تمام این ۱۴۰ واحدی رو که تو دانشگاه خونده بودم ازم پرسیدن البته بجز دروس عمومی ! حالا اینا به کنار آخرش بهم گفتن نظرتو در مورد مصاحبه انگلیسی بنویس منو می گی چشام چهار تا شد. هیچی دیگه مجبور شدم بنویسم دیگه. تازه کلی هم خوششون اومد و کلی هم از زبانم تعریف کردن!

یه چیز دیگه هم پرسیدن ، پرسیدن تو که تیزهوشان می رفتی تو درس دانشگات چه تاثیری داشت؟!!!

من گفتم تو قبولی شاید اما تو درس خوندن تو دانشگاه نه!

دیگه اینم از این. ما بریم که کلی کار داریم. مامان اینام فردا میان تهران و خونه انقد کثیفه که نمی شه پا رو توش بذاری

برم خونه بسابم تمیز شه

آبروم نره !
+
نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:35 توسط هندونه
|
الان باید برم یه شرکتی واسه مصاحبه. دارم از استرس می میرم. نمی دونم چرا ! دیروز رفته بودم اونجا فرم پر کردم بهم گفتم بررسی می کنیم می گیم بیای واسه مصاحبه. پرسیدم حدودا کی می شه قرار مصاحبه گفتن ۲-۳ هفته دیگه. منم اومدم خونه. یه ساعت نشده بود که زنگ زدن ! گفتن فردا بیا واسه مصاحبه!!!!! وااااااااااای چه زود ۳ هفته شد ! از اون موقع هم استرس گرفتم. با اینکه اولین بارم نیست که می رم واسه مصاحبه نمی دونم چرا این دفعه این جوریم. خیلی دوست دارم که اینجا جور شه. از وقتی درسم تموم شده دوست داشتم اینجا کار کنم.الانم بعد پیدا کردن یه آشنا تونستم برم فرمشو پر کنم. حالام که می گن بیا مصاحبه.واااااااااااای یعنی میشه درست شه!؟!ای کاش دیروز مصاحبه می کردن تموم میشد. اینجوری عذاب نمی کشیدم الان. الکی نشستم جزوه هایسیس مو ورق می زنم ! آخه دیروز پرسیدن ازم که هایسیس چقد بلدی !!! منم که طبق معمول گفتم خوب !!!!
* هم اکنون به دعای سبزتان نیازمندیم !
+
نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:3 توسط هندونه
|
One day at a time - this is enough. Do not look back and grieve over the past, for it is gone; and do not be troubled about the future, for it has not yet come. Live in the present, and make it so beautiful that it will be worth remembering
تنها یک روز در سراسر حیات کا فی ست ،
نگاه از گذشته بر گیر و بر آن غبطه مخور،
چرا که از دست رفته است،
در غم آینده نیز مباش،
چرا که هنوز فرا نرسیده است،
زندگی را در همین لحظه بگذران،
و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن را داشته باشد.
" آیدا اسکات تایلور"
+
نوشته شده در نهم شهریور 1385ساعت 10:3 توسط هندونه
|
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا در این سخن انکار کار ما نرسد
+
نوشته شده در نهم شهریور 1385ساعت 9:49 توسط هندونه
خسته شدم از بس خبر خوب نشنیدم. دلم می خواد یه جا برم فقط خبرای خوب بهم بدن. دیگه داره مثه یه عقده می شه. نه شرکت نفت قبول شدم نه ارشد نه کار پیدا کردم نه هیچی بازم بی کاری. بازم سکون. بازم سکوت. خسته شدم دیگه. نمی خواستم انقد اینجا غر بزنم اما دست خودم نیست. گفتم یه مدت هیچی ننویسم اینجا اما فایده ای نداشت این کارای من همش گره تو گره است .هیچ کی هم نیست بگه که چه کاری می شه کرد؟! دارم اعتماد به نفسمو از دست می دم که انگار تو هیچی موفق نمی شم. منی که همیشه حرف اول و می زدم چرا باید این جوری بشه؟!!! خدایا تو یه چیزی بگو ! تو هم که هیچی نمی گی ....
+
نوشته شده در ششم شهریور 1385ساعت 11:28 توسط هندونه
|
کلی با این عکس حال کردم تو سایت
Hoder دیدمش.

+
نوشته شده در چهارم شهریور 1385ساعت 23:21 توسط هندونه
|
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
+
نوشته شده در چهارم شهریور 1385ساعت 8:39 توسط هندونه
اغلب برای فراموشی ، برای فرار از خودم ، ایام بچگی خودم را به یاد می آورم. برای این که خودم را در حال قبل از نا خوشی حس نکنم - حس بکنم که سالمم - هنوز حس می کردم که بچه هستم و برای مر گم ، برای معدوم شدنم یک نفس دومی بود که به حال من ترحم می آورد ، به حال این بچه ای که خواهد مرد - در مواقع ترسناک زندگی خودم ، همین که صورت آرام دایه ام را می دیدم ، صورت رنگ پریده ، چشم های گود و بی حرکت و کدر و پره های نازک بینی و پیشانی استخوانی پهن او را که می دیدم ، یادگارهای آن وقت در من بیدار می شد- شاید امواج مرموزی از او تراوش می کرد که باعث تسکین من میشد-
این صادق هدایتم چقد دپرس بوده بی چاره
.... آدم غمش می گیره بوف کور و می خونه !!! بیشتر به درد اونایی می خوره که از زندگی سیر شدن نه ماهایی که تازه اول خوش خوشانمونه !!!
از آقای خرمگس یاد گرفتم !
به قول اون واسه شیک شدن خودت و وبلاگت باید از این مطالبم یه کم بنویسیم تو وبلاگ !!! که بگیم مام بعــــــــــــــله ! از این کتابا می خونیمو روشن فکریم دیگه !!!!
+
نوشته شده در سوم شهریور 1385ساعت 23:38 توسط هندونه
|
حالم دیگه داره از اینتر نت به هم می خوره . دو سه روز که ۲۴ ساعته من کانکتم !!!! خسته شدم دیگه

هر چی فکر می کنم هم کاری به ذهنم نمی رسه انجام بدم

گفتم به یکی زنگ بزنم حرف بزنیم اما هر چی این دفتر تلفن رو زیر و رو می کنم به نتیجه نمی رسم . خدایااااااا !!!! حوصله م بد جور سر رفته . الکی هی تو این سایت تو اون سایت می رم . اونجاهام که خبری نیست . اما تو این گشت و گذارا به یه
وبلاگ جالب رسیدم

البته هنوز همه آرشیوشو نخوندم اما تا اونجایی که خوندم جالب بود . مخصوصا اونجاهایی که داشته تاریخچه خودشو می گفته . کلی خندیدم

کلی هم با قالبش حال کردم .ایده ی جالبی بود .اما بازم فایده ای به حال من نداشت. چقد این بی کاری بده آخه !!!
+
نوشته شده در سوم شهریور 1385ساعت 20:52 توسط هندونه