تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
 

                 از متن بوف کور

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1385ساعت 19:7  توسط هندونه  | 

شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند              که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
+ نوشته شده در  سی ام تیر 1385ساعت 10:31  توسط هندونه 

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود              تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1385ساعت 7:55  توسط هندونه 

بالاخره بعد یه هفته این شبیه سازی ما تموم شد !! دیگه داشت کلافم می کرد ! آخرشم با کلی خطا ازش run گرفتم و فرستادم واسه این استادمون البته مهم هم نیست ! درسته که امتحانمون بوده اما اون که میلاشو چک نمی کنه !!! آخه هنوز جواب میلمو نداد به گفته ی خودش تا حالا باید 11 باری چک کرده باشه  دیشب با یکی از دوستام به این نتیجه رسیدیم که به احتمال زیاد کامپیوترش اصلا مودم نداره فقط بلوف زده که بگه اونم آره !!!!
+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:45  توسط هندونه  | 

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم         تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1385ساعت 7:57  توسط هندونه 

خیلی از اونایی که همش ادعاشون می شه و هیچ کاری هم ازشون بر نمی آد بدم می آد... اصلا احساس می کنم که آدمای غیر قابل تحملی هم هستن ....در نظر بیارین یکی هی بگه من فلان کارو می تونم انجام بدم یا بهمان کارو انجام دادم ! اما بعد که پرس و جو می کنی می بینی که همش بلوف بوده چقدر کفری می شی ... بعضیا که این شده جزئ ذاتشون ! یعنی تا یه بلوف نزنن آروم نمی شن .... جدا با این جور آدما باید چطوری بر خورد کرد که بفهمن بابا ما که بوق نیستیم میفهمیم دارین چاخان سر هم می کنین !!!! یکیشم مثه این استاد ما !!!! آخه واسه چی الکی می گی روزی ۵ بار میلاتو چک می کنی؟!! اگه این طور بود تا حالا باید ۳ بار چک می کرد ! منم که دیشب میل زدم پس میشه به روایتی ۴ بار ! یعنی نباید جواب می داد؟!!خودش میگه اگه اشکال دارین میل بزنین بپرسین !!! آدم می مونه که چی باید بگه به اینجور آدما !!!
+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1385ساعت 11:32  توسط هندونه  | 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند            همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:8  توسط هندونه 

ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی              شرح جمال حور ز رویت روایتی

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:58  توسط هندونه 

خوش خبر باش ای نسیم شمال           که به ما می رسد زمان وصال
+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:2  توسط هندونه 

خیلی دلم می خواد که اینروزا بازم بنویسم و فقط به فال بسنده نکنم ... اما فرصت نیس .... یه کمی سرم شلوغه !
به زودی میام و می نویسم

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:19  توسط هندونه  | 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند         آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:14  توسط هندونه 

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم                 که پیش چشم بیمارت بمیرم
+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1385ساعت 9:4  توسط هندونه 

آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم           خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:1  توسط هندونه 

در خرابات مغان نور خدا می بینم            این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:25  توسط هندونه 

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
اما دریغ
دریغ ....
دریغ از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند !

"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1385ساعت 16:14  توسط هندونه  | 

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم          ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
+ نوشته شده در  بیستم تیر 1385ساعت 16:12  توسط هندونه 

واعظان کاین جلوه در محراب و مبنر می کنند        چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385ساعت 8:49  توسط هندونه 

قهرمان شدن ایتالیا  رو به همه تبریک می گممممممممممم !!! یوهووووووووووووووو

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385ساعت 0:44  توسط هندونه  | 

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد           نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1385ساعت 9:52  توسط هندونه 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم              گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 8:8  توسط هندونه 

ای پیک راستان خبر یار ما بگو                احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1385ساعت 8:46  توسط هندونه 

گریه کن کریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق هق خالی دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بذار پروانه احساس دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثه ستاره تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

دلم خیلی تنگه اما واسه کی یا چی و نمی دونم اصلا از دیروز این جوری ام . هر چی سعی کردم حداقل ظاهرمو حفظ کنم نشد ... گفتم بشینم خاطراتمو بخونم شاید خوب شم رفتم تمام سال نامه هایی و که طی این چن سال دوران دانشجوییم با خاطرات خوب و بدم پر کرده بودمو اووردم و خوندم اما حالم بدتر شد ... یاد آوری بعضی هاشون منو برد به سالهای دور که الان دارم حسرت اون روزا رو می خورم که چرا استفاده نکردم ازشون و اینکه چقدر یهو بزرگ شدم .... چه چیزایی کوچیکی اون موقع واسم مهم بود و الان اونا تو اولویت های آخرم هم نیستن حتی بهشون هم فکر نمی کنم چرا یهو همه چی عوض می شه ؟!!!


 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1385ساعت 18:52  توسط هندونه  | 

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی                  لطف کردی سایه بر آفتاب انداختی
+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1385ساعت 11:14  توسط هندونه 

پری ظرف پنیر را روی سفره گذاشت و با صدای بلند گفت : بیا ، از دهن میفته .

و بلند بلند خندید . پدر دست هایش را خشک کرد ، نفس عمیقی کشید و کنار سفره نشست. ستاره دفتر و مدادش را روی کیف گذاشت و به سفره خیره شد .

پری این بار رو به ستاره گفت : مگه شام نمی خوری؟

ستاره آرام کنار سفره رفت . دست انداخت گردن پدر و گفت : بابا ، مگه الان شب نیست؟ پس چرا ما صبحانه می خوریم؟!!

الهییییییییییییییی

 

کامران محمدی ، روزنامه همشهری !

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1385ساعت 12:25  توسط هندونه  | 

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است             کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1385ساعت 8:16  توسط هندونه 

مردی که لب نداشت

یه مردی بود حسین قلی

چشاش سیا لپاش گلی

غصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت

خنده ی بی لب کی دیده ؟

مهتاب بی شب کی دیده ؟

لب که نباشه خنده نیس

پر نباشه پرنده نیس

شبای دراز بی سحر

حسین قلی نشس پکر

تو رخت خوابش دمرو

تا بوق سگ اوهو اوهو

تموم دنیا جم شدن

هی راس شدن هی خم شدن

فرمایشا طبق طبق

همگی به دورش وق و وق

بستن به نافش چپ و راس

جوشونده ی ملا پیناس

دم اش دادن جوون و پیر

نصیحتای بی نظیر :

حسین قلی غصه خورک

خنده نداری به درک

خنده که شادی نمیشه

عیش دومادی نمیشه

خنده ی لب پشک خره

خنده ی دل تاج سره

خنده ی لب خاک و گله

خنده ی اصلی به دله

حیف که وقتی خوابه دل

وز هوسی خرابه دل

وقتی که دل هواش پسه

اسیر چنگ هوسه

دل سوزی از غصه جداس

هر چی بگی باد هواس !

حسین قلی با اشک و آه

رف دم باغچه لب چاه

گف :« _ ننه چاه ، هلاکتم

مرده ی خلق پاکتم

حسرت جونم رو دیدی

لبتو امونت نمی دی؟

لب تو بده خنده کنم

یه عیش پاینده کنم »

ننه چاه گف : حسین قلی

یاوه نگو ، مگه تو خلی ؟

اگه لبمو بدم به تو

صبح ، چه امونت چه گرو ،

واسه یی که لب تر بکنن

چی چی تو سماور بکنن ؟

ظهر که می باس آب بکشن

بالای باهار خواب بکشن

یا شب میان آب ببرن

سبو رو به سرداب ببرن

سطلو که بالا کشیدن

لب چاهو اینجا ندیدن

کجا بذارن که جا باشه

لایق سطل ما باشه؟
دید که نه ولل لا ، حق میگه

حسین قلی با اشک و آ

رف لب حوض ماهیا

گف : بابا حوض ترتری

به آرزوم راه می بری؟

میدی که امانت ببرم

راهی به جماعت ببرم

لب تو رو مرد و مردونه

با خودم یه ساعت ببرم؟

حوض بابا غصه دار شد

غم به دلش هوار شد

گف : ببه جان ، بگم چی

اگه نخام که همچی

نشکنه قلب نازت

غم نکنه درازت :
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم مي‌پاشه
آبش مي‌ره تو پِي‌گا
به‌کُل مي‌رُمبه از جا.

ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه

حسين‌قلي اوهون‌اوهون
رَف تو حياط، به پُشت ِ بون

گُف: «ــ بيا و ثواب بکن

يه خير ِ بي‌حساب بکن:
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونت!
با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
لب ِتو بده اَمونت
باش يه شيکم بخندم
غصه رُ بار ببندم
نشاط ِ يامُف بکنم
کفش ِ غمو چَن ساعتي
جلو ِ پاهاش جُف بکنم.

بون به صدا دراومد

به اشک و آ در اومد :

ــ حسين‌قلي، فدات شَم،

وصله‌ی کفش ِ پات شَم
مي‌بيني چي کردی با ما
که خجلتيم سراپا؟
اگه لب ِ من نباشه
جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
ديفار که نَم کشينِه
يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
هر بابايي مي‌دونه
خونه که رو پاش نمونه
کار ِ بون‌اشم خرابه
پُلش اون ور ِ آبه
د.يگه چه بوني چه کَشکي؟
آب که نبود چه مَشکي؟

ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه

حسين‌قلي، زار و زبون
وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
لبش نبود خنده مي‌خواس
شادی پاينده مي‌خواس

پاشد و به بازارچه دويد
سفره و دستارچه خريد
مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دويد اين سر ِ بازار
دويد اون سر ِ بازار
اول خدا رُو یاد کرد

سه تا سِکّه جدا کرد
آجيل ِ کارگشا گرفت
از هم ديگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
بعد سر ِ کيسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضور ِ سرورم
چي بخرم چي‌چي نخرم:
خريد انواع ِ چيزا
کيشميشا و مَويزا،

تا نخوری نداني
حلوای تَن‌تَناني،
لواشک و مشغولاتي
آجيلای قاتي‌پاتي
اَرده و پادرازی
پنير ِ لقمه‌ْقاضي،

خانُمايي که شومايين
آقايوني که شومايين:
با هَف عصای شيش‌مني
با هف‌تا کفش ِ آهني
تو دشت ِ نه آب نه علف
راه ِشو کشيد و رفت و رَف
هر جا نگاش کشيده شد
هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوهای کبود
مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.

حسين‌قلي غصه‌خورک

خنده نداشتي به درک !

خوشی بیخ دندونت نبود

راه بیابونت چی بود ؟

راه راز بی حیا

روز راه بیا شب راه بیا

هف روز و شب بکوب بکوب

نه صب خوابیدی نه غروب

سفره ی بی نونو ببین

دشت و بیابونو ببین :

کوزه ی خشکت سر راه

چشم سیات حلقه ی چاه

خوبه که امیدت به خداس

و گر نه لاشخور تو هواس

حسين‌قلي،تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون

خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
تا به لب ِ دريا رسيد.
از همه چي وامونده بود
فقط‌اَم يه دريا مونده بود.

ــ ببين، دريای لَم‌لَم

فدای هیکلت شم

نمیشه عزتت کم

از اون لب درازوت

درازتر از دو بازوت

یه چیزی خیر ما کن

حسرت ما دوا کن

لبی بده امونت

دعا کنیم به جونت

دلت خوشِه حسين‌قلي

سر ِ پا نشسته چوتولي

فدای موی بورت !

کو عقلت کو شعورت ؟

ضررای کار و جم بزن

بساط ما رو  هم نزن !

مچده و مناره ش

یه دریاس و کناره ش

لب ِشو بدم، کو ساحلش؟

کو جیگرکی و جاهلش؟

کو سایبون کو مشتریش؟
کو فوفولش و ناز پریش ؟

کو ناز فروش و ناز خرش؟
کو عشوه ایش کو چش چرش؟

حسين‌قلي، حسرت به دل
يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
مي‌خونن و بشکن مي‌زنن

آی خنده خنده خنده

 رسيدی به عرض ِ بنده؟
دشت و هامونو ديدی؟
زمين و زَمونو ديدی؟
انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
خنده زدن لب نمي‌خواد
داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
يه دل مي‌خواد که شاد باشه
از بند ِ غم آزاد باشه
يه بُر عروس ِ غصه رُ
به تَئنايي دوماد باشه!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي!حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي

 

" شاملو"

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1385ساعت 17:2  توسط هندونه  | 

اینجا می تونین کلی از این کاریکلماتورا پیدا کنین بخونین. من که پیشنهاد میدم حتما یه سر بزنین خالی از لطف نیست

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1385ساعت 10:4  توسط هندونه 

ــ اي کاش مثل دم غروب بودي که حتي وقتي داشتي مي رفتي ، هوا گرم مي بود
ــ هرچقدرم که سعي بکنم ، آخرش اونايي که بيشتر از همه دوستشون دارم ، بيشتر از همه اذيت مي شند
ــ فردا را دوست دارم. چون «طعمی» دارد که هنوز نچشيده ام
ــ ديروز را هم دوست دارم. چون «طعم» آن هرچه که بوده، اگر خوب و شيرين، پر از يادها است و اگر تلخ و بد اکنون چندان برجای نيست و تنها يک ياد گنگ است
ــ شعار من در زندگي اين است : نه عشق و نه آفتاب چون هر دو غروب مي كنند
ــ حاصل جمع پاها ، مطمئن ترين وسيله براي رسيدن به مقصد است
ــ با حاصل جمع تنهائي ها وعده ديدار دارم
ــ گوش خسته عاشق خداحافظي است
ــ عشق های امروزی به ماهی کوچکی می ماند که بايد مواظب بودازدست ليز نخورد
ــ وقتي که در آينه مي نگري ،آينه مي شکند ، يا بغض تو ؟
 ــ آدم خسيس سعي مي كند يكي در ميان نفس بكشد
ــ هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است
ــ آدم خودخواه كسي است كه مي خواهد خورشيد را در چراغ قوه اش جا دهد
ــ دونه های بارون برای سبز کردن بذر اميد توی دل من فرستاده شده
ــ سيب به درخت چسبيده به فرضيه نيوتون دهن كجي مي كند
ــ كرم سيبها ، از درون خود آنهاست

"حمید شاد" و "پرویز شاپور"

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1385ساعت 9:56  توسط هندونه  | 

دوش با من گفت پتهان کاردانی تیز هوش              وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1385ساعت 8:54  توسط هندونه 

         بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست          وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1385ساعت 9:16  توسط هندونه 

مهم نيست کی به دنيا بيايی و کی از دنيا بروی ،‌ مهم اين است که بين اين آمدن و رفتن چه تاثيری بر زندگی ديگران بگذاری
+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1385ساعت 17:47  توسط هندونه  | 

صلاح کار کجا و من خراب کجا            ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1385ساعت 12:58  توسط هندونه 

چه جالب تازه دیدم اینجا که تو صفحه کامنتها یه تغییراتی صورت گرفته ! میشه از این شکلکا گذاشت دیگه تو کامنتها !  خیلی وقته که پرشین بلاگ این کارو کرده منم همش حسودیم میشد !  آخه من عاشق این شکلکام
+ نوشته شده در  دهم تیر 1385ساعت 20:51  توسط هندونه  | 

خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد                که در دستت بجز ساغر نباشد

 

+ نوشته شده در  دهم تیر 1385ساعت 14:44  توسط هندونه 

به کسی بر نخوره ،بر نخوره

من یکی پنجره مو می بندم

این همه پنجره ی باز بسه

من به قاب آیینه می خندم

به کسی بر نخوره ،بر نخوره

من یکی پیش خودم می مونم

در شب بی کسی و بی حرفی

برای دل خودم می خونم

خواب بودم بیدار شدم

آشتی کردم با خودم

به کسی چه

این صدا این حنجره مال منه

کی مثه من لحظه ها شو زیر آواز می زنه
کی بجز من می تونه خاطره هاشو بشمره

جز خود من کی به فکر بودن و سر رفنته

به کسی بر نخوره ، بر نخوره

اگه تنهایی خوبی دارم

اگه از خلوت خود سر مستم

اگه چون پروانه بی آزارم

خواب بودم بیدار شدم

آشتی کردم با خودم

به کسی بر نخوره ، بر نخوره

اگه دستم پر عطر یاسه

اگه در پیله ی خود خوشبختم

کسی جز من منو نمی شناسه

به کسی بر نخوره ،بر نخوره

اگه من اهل خراب آبادم

شجره نامه ی من مال منه

به کسی چه من یکی آزادم

خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم

+ نوشته شده در  نهم تیر 1385ساعت 14:42  توسط هندونه  | 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش            که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
+ نوشته شده در  نهم تیر 1385ساعت 9:19  توسط هندونه 

        صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار                وزو به عاشق بی دل خبر دریغ مدار

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1385ساعت 9:5  توسط هندونه 

جاتون خالی امروز رفتم یه جا که فرم استخدام پر کنم . قبلش که زنگ زدم به شرکت یه آقای مهندس با شخصیتی جواب داد ، پرسید که چی خوندم و کجا خوندم و از این حرفا بعد گفت که بیا اینجا فرم پر کن ! مام گفتیم باشه ! اسم و آدرس گرفتیم و رفتیم! آقا چشمتون روز بد نبینه ! شرکتش خوب بودااا خیلی هم معروفه ! جاشم بد نبود راحت پیداش کردم ! اما مثه این که بی موقع رسیدم اونجا این آقای مهندس با شخصیت ما با برادر صاحب خونشون جلسه داشتن !  جلسه که چه عرض کنم دعوا بود !!! منشی خلش هم که رفت تو اتاق خودش خوابید و ما رو فرستاد تو جلسه ! یه ساعت نشستیم تا آقا دعواشون تموم شه ! البته آخرشم نشد ! الان من از کل ماجراشون با خبرم باید بهم حق السکوت بده !  ( فهمیدم چقدر متشخص بود ! )دیگه خلاصه آخرش بر گشت گفت رزومه تون و آوردین؟!  مثلا قرار بود اونجا فرم پر کنیم ! خوب شد که برده بودم همراه خودم ! تازه آخرشم گفت می تونستین فکس هم بکنین !!! این همه راه تو گرما رفتیم تا اونجا ! گفتم خب فرم چی؟! گفت رزومه تون هست ما خودمون پر می کنیم ! دیگه می خواستم داد بکشم سرش ! هیچی دیگه این از ماجرای امروز ما !

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1385ساعت 14:45  توسط هندونه  | 

          روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر     خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
+ نوشته شده در  هفتم تیر 1385ساعت 11:8  توسط هندونه 

دلی که غیب نما یست و جام جم دارد           ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
+ نوشته شده در  ششم تیر 1385ساعت 8:7  توسط هندونه 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع                شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
+ نوشته شده در  پنجم تیر 1385ساعت 9:24  توسط هندونه 

 هر کجا هستم ، با شم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟!

 

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست .

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد .

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت 18:43  توسط هندونه  | 

زندگی رسم خو شایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود .

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

زندگی « مجذور » آینه است .

زندگی گل به « توان » ابدیت ،

زندگی « ضرب » زمین در ضربان دل ما ،

زندگی « هندسه » ساده و یکسان نفس ها ست .

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت 18:38  توسط هندونه  | 

   حالیا مصلحت وقت در آن می بینم                 که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت 9:11  توسط هندونه 

      بیا و کشتی ما در شط شراب انداز               خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
+ نوشته شده در  سوم تیر 1385ساعت 9:0  توسط هندونه 

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ور نه با تو حرف می زدم

 

من هنوز زنده ام

آفتاب پشت ابر مانده ام

من در این سکوت

بار ها برایتان

               شعر گفته ام – شعر خوانده ام

 

من خیال نیستم

هستم و هنوز

                 معتقد به واژه زوال نیستم

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

                                               ور نه – لال نیستم !

 

"محمد علی بهمنی"

پ.ن : کلی حرف واسه گفتن هست این روزا اما چیزی واسه نوشتن به ذهنم نمی رسه  !

+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت 13:33  توسط هندونه  | 

  ....
+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت 11:35  توسط هندونه  | 

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد                  سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت 10:17  توسط هندونه 

         گر دست دهد خاک کف پای نگارم               بر لوح بصر خط غباری بنگارم
+ نوشته شده در  یکم تیر 1385ساعت 13:7  توسط هندونه