چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتی طلبم بر سر عتاب رود
+
نوشته شده در
21 Jun 2006ساعت 19:10 توسط Andi
من ودریا غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
بس که زیبا شده آنان که ندانند تو را
در خیال انند که در خواب سرودیم از تو
آسمان بود که از دست زمین می افتاد
بس که ما در تب و تاب سرودیم از تو
گرچه « با بوسه ای از دور » دلی خوش کردیم
خوشتر از آن شب مهتاب سرودیم از تو
تشنگی ، آه ... چه ها با من و این شعر نکرد
هرچه با حنجره ی آب سرودیم از تو
موج بر موج شکن خورده فقط می فهمد
که چه بی تاب در این قاب سرودیم از تو
+
نوشته شده در
20 Jun 2006ساعت 16:58 توسط Andi
|
گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گویی چنان کنند
+
نوشته شده در
20 Jun 2006ساعت 10:51 توسط Andi
فردا ۸ صبح می رم واسه مصاحبه.... الانم کلی استرس دارم

....دعا کنین
+
نوشته شده در
19 Jun 2006ساعت 22:12 توسط Andi
|
بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید
+
نوشته شده در
19 Jun 2006ساعت 10:9 توسط Andi
از زندگی - از این همه تکرار - خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار ، خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار ،خسته ام
دل خسته ، سوی خانه ، تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار ، خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار ، خسته ام
از او که گفت :
« یار تو هستم » ، - ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار ، خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس ، که بسیار خسته ام
+
نوشته شده در
18 Jun 2006ساعت 22:50 توسط Andi
|
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
+
نوشته شده در
18 Jun 2006ساعت 9:20 توسط Andi
حالم خیلی گرفته ...خیلی حوصله ام سر رفته سر هر چیز کوچیکم یا داد و بیداد می کنم یا اشکم در میاد ... نمی دونم چرا

یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده ، با اینکه مامان الان اینجا پیشمه اما بازم حالم خوب نیس حتی با اونم با داد حرف می زنم .... خدایا چرا اینجوری شدم؟!!

+
نوشته شده در
17 Jun 2006ساعت 19:23 توسط Andi
|
اااااااااااااااااااه !!!! با این تیم ملیمون !!!

اینم می بازیم !!! دیگه نمی بینم بازیای ایرانو .... از این به بعد فقط ایتالیا

+
نوشته شده در
17 Jun 2006ساعت 18:13 توسط Andi
|
وای واسم دعا کنین . سه شنبه ۸ صبح باید برم مصاحبه شرکت نفت

خدا کنه که قبول شم . دارم از استرس می میرم

... راستی آخرشم نامه نیومد

امروز زنگ زدم به اداره تامین نیروی انسانی شرکت نفت بعد اونا بهم گفتن که سه شنبه صبح نوبت مصاحبه ی منه . الانم مثلا دارم خودمو واسه مصاحبه آماده می کنم !

+
نوشته شده در
17 Jun 2006ساعت 13:4 توسط Andi
|
حسن تو همیشه در فزون باد رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت هر روز که باد در فزون باد
+
نوشته شده در
17 Jun 2006ساعت 8:53 توسط Andi
بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
+
نوشته شده در
16 Jun 2006ساعت 15:47 توسط Andi
بشدت به یک اورکات پروکسی نیازمندیم
پ.ن : بشدت حیاتیه ! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !
+
نوشته شده در
15 Jun 2006ساعت 18:55 توسط Andi
|
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق تیره آن دل که درو شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب سایه ی او زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
پ.ن : میشه یکی بگه معنیش چی میشه؟!!
+
نوشته شده در
15 Jun 2006ساعت 13:9 توسط Andi
|
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جداییم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیوم به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
بد وخوبمون یکی دست تو ،تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه ی دردم همصدا تر از همیشه
دو تا همخونه قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
این شعر منو برد به 8-9 سال پیش ، یادش بخیر.یادم میاد تابستون بود شبا همیشه تو اتاقم ضبطمو می بردم میذاشتم رو تختمو تکیش می دادم به دیوار اون وقت این اهنگ ها رو گوش می دادم .... حتی اون موقع صدای داریوش دلنشین تر بود واسم تا الان ، شاید امروز بعد یه سال داریوش گوش داده باشم اونم یهویی.... دنبال یه سری آهنگ می گشتم تو کامپیوترم که چشمم به فولدر داریوش خورد آهنگهای قدیمیش منو برد به اون سالها ... دوران خوبی بود
یکی ندونه فکر می کنه که من 100 سالم باشه که اینجوری حسرت اون روزا رو می خورم ! آخه الان حس یه ادمیو دارم که انگار سالهاست که از خود واقعیش دور افتاده .... اون آدمی نیستم که همیشه بودم ....دلیلشم نمی دونم چیه ، یعنی شایدم می دونم ! 
+
نوشته شده در
14 Jun 2006ساعت 19:12 توسط Andi
|
مثلا قرار بود یه اندیشه ی تازه باشم ... اما نمی دونم چرا این روزا اینقد بی حوصله ام حس انجام هیچ کاری و هم ندارم

نمی دونم چرا نامه شرکت نفت هم نیومده ، قرار بود تو این هفته بیاد

کار هر روزم شده این که کتابامو جمع کنم ببرم بذارم رو تخت ،بعد دراز بکشم بهشون نگاه کنم یا اگه شد یه ورقی بزنمشون بعد بذارمشون زیر تخت و برم تو فکر ! یه جور غریبی شدم این روزا نمی دونم چرا ....

دوست داشتم زودتر تکلیفم معلوم می شد که چه کاره ام بالاخره .... موندنی ام اینجا یا رفتنی ...

چی می شد آدم از آینده خودش زودتر خبردار میشد؟!!!
+
نوشته شده در
14 Jun 2006ساعت 10:12 توسط Andi
|
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
+
نوشته شده در
14 Jun 2006ساعت 9:3 توسط Andi
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود
+
نوشته شده در
13 Jun 2006ساعت 14:26 توسط Andi
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
+
نوشته شده در
12 Jun 2006ساعت 9:36 توسط Andi
دعا کنین ایران ببره

!!! الان که دو تا گل عقبیم

فقطم ۱۰ دقیقه مونده

همشم تقصیره این میرزاپوره !!! وقتی در برابره تیمهای باشگاهی ایران هی گل میخوره که نباید دروازه بان اول تیم ملی شه آخه !!!!
پ . ن : باختییییییییییییییییم !!!

+
نوشته شده در
11 Jun 2006ساعت 21:40 توسط Andi
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه كشيدم آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو هم آغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر ميدارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند آه سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دستهايت را دوست ميدارم دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم كوچه اي هست كه در آنجا پسراني كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدينسانست كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد |
| |
+
نوشته شده در
11 Jun 2006ساعت 12:35 توسط Andi
|
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد
+
نوشته شده در
11 Jun 2006ساعت 10:0 توسط Andi
تصمیم گرفتم که یه آدم تازه بشم .... یکی که با الانم خیلی فرق داشته باشه یکی که بشینه کتابای نخوندشو بخونه ، واسه مصاحبه شرکت نفت خودشو آماده کنه ، زبانشو که یه زمانی واسه خودش استادی بودرو دوباره از نو شروع کنه ، واسه امتحان ام-بی-ای ش بخونه ( این همه که پول کتابا رو داده دلش نسوزه ) ، یه برنامه بریزه واسه خودش که دیگه اینقد هم آن لاین نشه ! ( از همه ش مهمتره ! ).... خلاصه یه برنامه ریزی توپ داشته باشه واسه خودش که به همه کاراش برسه و در طول روز این همه الافی نکنه که آخر شب وقت کم بیاره واسه کاراش و اون وقت بشینه هی حسرت بخوره که وای امروز هم گذشت و من به هیچ کدوم از کارام نرسیدم !!! البته زیادن مواقعی که همچین احساسی داشتم که دوس داشتم متحول شم و متحول هم شدم اما نمی دونم چرا انگیزه ها زود فراموشم می شه ! ولی این بار فرق می کنه باید تغییر کنم ... یه تغییر اساسی شاید اولاش سخت باشه مثل یه معتادی که می خواد مواد رو ترک کنه !

باید خیلی خوب همت کرد .... امیدوارم که بشه

+
نوشته شده در
11 Jun 2006ساعت 1:23 توسط Andi
|
راهی بزن که آهی از ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
+
نوشته شده در
10 Jun 2006ساعت 9:22 توسط Andi
بالاخره انتظار ما به سر رسید و مهمونام اومدن و رفتن .... به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم به اونام خوش گذشته باشه .... کلی هم کادوهای خوشگل و ناز واسم آوردن

الان کلی ذوق زده ام ... بعد سه روز امشب تولد گرفتم و دوستامو دعوت کردم ... سعی می کنم یه عکس ازش بذارم اینجا !
5.jpg)
پ . ن :می گم کیکم خوشگل تر بودااااا نورش خوب نبود واسه عکس ! 
+
نوشته شده در
10 Jun 2006ساعت 0:24 توسط Andi
|
چقدر انتظار بده ، حالا می خواد تو هر زمینه ای باشه مثل انتظار عاشق واسه رسیدن به معشوقش یا انتظار یه مادر واسه بدنیا اومدن بچش یا انتظار یه کنکوری واسه اومدن نتیجه و .... یا یکی مثل من که امروز مهمون داره و منتظره که مهموناش زودتر بیان

کلا من آدمی هستم که اصلا نمی تونم منتظر باشم

دوس دارم زودتر به اون چیزایی که می خوام برسم

حالا هر چی که می خواد باشه خیلی سعی می کنم که صبور باشم اما هر کار می کنم نمی شه راه دیگه ای هم به عقلم نمی رسه !!.... الانم اومدم اینجا که یه کم وقت بگذره و انتظار کشیدنو کمتر حس کنم ....
+
نوشته شده در
9 Jun 2006ساعت 15:19 توسط Andi
|
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم
+
نوشته شده در
9 Jun 2006ساعت 9:1 توسط Andi
طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار باز آید و با وصل قراری بکند
+
نوشته شده در
8 Jun 2006ساعت 9:15 توسط Andi
دلم هوس دریا کرد یهو .... ای کاش الان تو ساحل کنار دریا بودم ..... این دفعه ( همین چند روز که تعطیل بود!) که رفتم دریا انگار اونجام تعطیل بود ، حتی صدای موجا هم به گوش نمی رسید نمی دونم چرا ...خیلی غم انگیز بود ساحل ....
آن دورها ، بر روی ماسه ی نرم نمور و گرم
مرد جوان به شهپر اندیشه ها سوار
در فکر عشق و شور جوانی خیال را
پرواز داده تا افق دور بیقرار
در پهنه های ساکت ساحل که نور ماه
گسترده بود سایه ی زیبای خویشرا
مردی نشسته خیره بر امواج آب ها
سر در میان دست نهادست بی صدا
ظهر گذشته آتش سوزان آفتاب
راهی نموده بود کسان را به سوی آب
دریای پرخروش ، هوسباز و مرگزا
بس داشت در گرفتن قربانیش شتاب
گرمی آفتاب و صفا و خروش موج
دعوت کند ورا به پهنه ی دریای بیکران
با گامهای محکم و اندیشه های عشق
میافکند به آب خود و می شود روان
دریای پر تلاطم و امواج سهمگین
افکنده دام خویش و نشسته ست در کمین
چنگال مرگ داس هراسان خویش را
نزدیک کرده بر سر قربانی غمین
گاهی طنین ناله و فریاد رفته بخت
بر هم زند سکوت طبیعی آب را
آن گه صدای قهقه ی موج خشمگین
گوید چه خوفناک ، به عاصی جواب را
دیگر خروش نیست ، صدا نیست ، هر چه هست
آبست و ماسه و شبحی ساکت و خموش
آخر گرفته قسمت و قربانیش ببر
دیگر چه حاجتست که بر آورد خروش
+
نوشته شده در
7 Jun 2006ساعت 23:21 توسط Andi
|
زهی خسته زمانی که یار باز آید به کام غمزدگان غمگسار باز آید
+
نوشته شده در
7 Jun 2006ساعت 9:23 توسط Andi
خوب به سلامتی کانتر به ۱۰۰۰ هم رسید .... نمی دونم کی دلش جایزه می خواست که نشسته هی رفرش کرده صفحه رو !

پ.ن. : متعاقبا برنده اعلام می شود !
پ.ن ۲ : برنده هم مشخص شد .... با آدرس ای- میل شون تماس می گیریم !
+
نوشته شده در
6 Jun 2006ساعت 11:30 توسط Andi
|
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
+
نوشته شده در
6 Jun 2006ساعت 9:13 توسط Andi
فردا تولدمه .... همیشه روز تولدم یه حس خاصی داشتم یه جور شادی همراه با غم ... نمی دونم چرا شاید واسه اینه که یهو احساس می کنی که دنیات داره عوض می شه داری توی دنیای آدم بزرگا هر چه بیشتر پا می ذاری و از اون دنیای قشنگ بچگیت فاصله می گیری .... حتی نمی دونم دلیلش این هس یا نه آخه تا یادم می آد همیشه از بچگیم روز تولدم این حسو داشتم ....
الانم بد جور دوس دارم بدونم فردا کیا باهام تماس میگیرن !!! 

+
نوشته شده در
5 Jun 2006ساعت 22:33 توسط Andi
|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبزست !
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ٬به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب ٬ می نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند ؛
ترا به نام صدا می کنند !
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ٬
زیر درخت ها ٬
لب حوض
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی٬ چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من .
تو نیستی که ببینی٬ چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من.
چه نیمه شب ها٬ کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را ٬ چنان که دلم خواسته ست ٬ ساخته ام !
چه نیمه شب ها – وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ٬ تو را شناخته ام!
به خواب می ماند ٬
تنها ٬ به خواب می ماند
چراغ ٬ آینه٬ دیوار ٬ بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست ٬ از تو سخن می گویم
تو نیستی که ببینی ٬ چگونه از دیوار
جواب می شنوم.
تو نیستی که ببینی ٬ چگونه٬ دور از تو
به روی هر چه درین خانه ست
غبار سربی اندوه ٬ بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی٬ دل رمیده ی من
به جز تو ٬ یاد همه چیز را رها کرده ست.
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ٬
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی !
+
نوشته شده در
5 Jun 2006ساعت 12:8 توسط Andi
|
تصمیم گرفتم از این به بعد هر روز یه بیت شعر از حافظ به عنوان فال روز اینجا بذارم:
اینم فال امروز :
ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید وجه می خواهم و مطرب که می گوید رسید
+
نوشته شده در
5 Jun 2006ساعت 12:6 توسط Andi
بارباپاپا یادتونه؟!!!
سایتشو تو وبلاگ یکی از
بچه ها پیدا کردم. آخیییی یاد قدیما افتادم . شما چی؟!

+
نوشته شده در
4 Jun 2006ساعت 23:43 توسط Andi
|
تصمیم گرفتم به اونی که هزارمین بازدید کننده از وبلاگمه یه جایزه نفیس بدم .... پس بشتابید تا فرصت از دست نرفته !

+
نوشته شده در
4 Jun 2006ساعت 23:16 توسط Andi
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز، دیروزها!
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهند
بعد من،با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند بجای
تارمویی،نقش دستی،شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
درافقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها وهفته ها وماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو،دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام وننگ
+
نوشته شده در
1 Jun 2006ساعت 19:37 توسط Andi
|
- بعضی ها ، آینده را پیش بینی می کنند و بعضی می سازند ، شما چه می کنید؟
- پایتان را توی یک کفش نکنید ، آن که یک پا دارد «مرغ» است !
- آن هایی که خودشان را تافته جدا بافته می دانند « تک سایز » اند.
- صدایش را در نیاورید ولی بیصدا هم نباشید.
- کلاهتان پس معرکه است ، بی جهت به دنبالش نگردید.
- حتی « آه » ی نداریم که از نهادمان بر آید چه رسد که در بساطمان باشد.
- معمولا آنکه دم به تله نمی دهد ، از آن دم بریده هاست.
- یکی می گفت : زندگی دره ای است که تا به تهش نرسی به « عمق » ش پی نمی بری.
حمید - شاد
+
نوشته شده در
1 Jun 2006ساعت 13:25 توسط Andi
|
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور ،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشناییت
پیدا نیست .
+
نوشته شده در
31 May 2006ساعت 9:55 توسط Andi
|
نمی دونم چرا تو ساختمون ما هر چی اتفاقه باید واسه واحد من بیفته !!! این از اون دفعه که فیوز خونه مشکل داشت و مجبور شدم برم فیوز و عوض کنم ( خودم این کارو کردماااا

) اینم از این ۲ روز ، که تلفنم قطع بود .... امروز صبح رفتم مخابرات با کلی اصرار حاضر شدن که بیان ! اول که گفتن حتما مشکل داخلیه به ما مربوط نمی شه ! اما بالاخره قبول کردن که بیان و همین الان اومدن اینجا و با کلی تلاش تونستن درستش کنن !!!! رفتم پیش مدیر ساختمون تا کلید باکس فیشهای تلفن و بگیرم میگه آخی چقدر واست مشکل ایجاد می شه اینجا !!!!! تنها نکته خوبی که داشته این مشکلات این بوده که الان تقریبا می شه گفت که همه فن حریف شدم ..... از تعمیر شوفاژ و تعویض فیوز گرفته تا خرابی تلفن !!!


اگه کسی مشکلی چیزی داشت بیاد اینجا خودم کمکش می کنم !!!!

" اینم از مزایای زندگی مجردیه دیگه !!! باز بگین بده تنهایی !!! "
+
نوشته شده در
29 May 2006ساعت 16:47 توسط Andi
|
از خانه راندم خواب را گفتم که در وا می کنی
آخر من گمگشته را این گوشه پیدا می کنی
وانگه تکانی از دلم گرد هزاران ساله را
کوهی که پنهان کرده ام امشب هویدا می کنی
چون آفتاب آرزو از دور ها سر می زنی
در کلبه ی احزانی ام ای صبح ! ماوا می کنی
صبح سحر آمد ز در آخر نسیم بد خبر
می گفت دیگر کمترک یاد از دل ما می کنی
دیشب به گاه تاب و تب بس خنده زد هندوی شب
کای پشه بیجا خواهش از سیمرغ و عنقا می کنی
یک شام دیگر هم زدی آسان به عهدی پشت پا
ای بی وفا ! نیکو دل عشاق شیدا می کنی
حسرت به دل ماندم ولی دان این قدر ای نازنین
آخر شبی این خانه را از اشک دریا می کنی.
" از پیچ قبلی راه " « آرش امین زاده »
+
نوشته شده در
27 May 2006ساعت 21:18 توسط Andi
|
دلم گرفته ولی برگها چه می گویند
رود هلهله بر آسمان ز ایوان ها
همیشه سفره ی باران برای گل ها نیست
طفیل مجلس بارانی اند گلدان ها
گلی که پشت پنجره ات بر حیاط می نگرد
اگرچه روی تو خوش کرده خود قرین بلاست
فغان ز نعمت وافر کند ز قسمت کم
همیشه قصه ی حسرت ز پشت پنجره هاست.
"از پیچ قبلی راه"
+
نوشته شده در
27 May 2006ساعت 21:8 توسط Andi
|
من تو آرمون شرکت نفت قبول شدم یوهووووووووووووووو


دعا کنین که مصاحبه شم قبول شم ......
+
نوشته شده در
25 May 2006ساعت 14:55 توسط Andi
|
هر چند ز باغ رخ تو میوه نچیدیم
در راه غمت محنت بسیار کشیدیم
آن مرغ گرفتار و اسیریم که صد بار
آزاد شدیم از قفس اما نپریدیم
آن باده خور مست و ملولیم که هرگز
جز زهر فراقت می دیگر نچشیدیم
آواره عشقیم ولی از دهن خلق
فریاد که دیوانه بیامد نشنیدیم
دیوانه تریم از ره مجنون ، ولی افسوس
در کوی تو آزردن اطفال ندیدیم
ای رهزن دل کبر و جفا هیچ روا نیست
با ما که به جز عشق تو راهی نگزیدیم
+
نوشته شده در
24 May 2006ساعت 23:59 توسط Andi
|