تبليغاتX
توهمات
با طعم هندونه...

الان داشتم تو این وبلاگا می گشتم واسه خودم به یه بیت شعر جالب بر خوردم .... :


اگر چه اصفهان نصف جهانه             ولیکن مابقیش مازندرانه

چطور بود؟!!

+ نوشته شده در  20 May 2006ساعت 13:37  توسط Andi  | 

یهو تصمیم گرفتم یه شعر به زبون مازندرانی بذارم اینجا ....دلم می خواست یه شعره دیگه بذارم اما متن کاملشو بلد نبودم حتما سر فرصت می گردم متن کاملشو پیدا می کنم می ذارم اینجا ....حالا این شعر هم قشنگه

beshoom chelchele par bazenem par

بشوم چلچله پر بزنم پر
she yaare bavinem raahet nelem sar
يار خود را ببينم راحت تنها يش نگذارم
sare kooye baalaa  daar daashte hali
بالاي كوه، درختي الوچه( گوجه سبز ) داشت

boordeme bachinem ling boorde tali
رفتم بچينم پايم تيغ رفت
elaahi bamire saahabe tali
الهي بميره صاحب تيغ
ke neshte men boorem she yaare pali
که نگذاشت (مانع شد)بروم پهلوي يارم
te vese khaastene mere bakooshen
براي تو ميخواستن من را بکشند
kafene gharibi me tan dapooshen
کفن غربت تنم کنند
kafene gharibi sedr hasto kaafoor
کفن غربت سدر است و کافور
aarezooye tere vene barem goor
آرزوي تو را بايد به گور ببرم
me gooshte baverin dihaat be dihaat
گوشت مرا ببريد ده به ده
hamere kam hadin me yaare ziaad
به همه کم بدهيد و به يارم زياد

 

خوب چطور بود؟! خوشتون اومد؟!  ( البته این شعر و از یه سایتی گرفتمش )

+ نوشته شده در  19 May 2006ساعت 16:21  توسط Andi  | 

چیزی که راجع به کتاب خیلی حال میده اینه که وقتی آدم کتابه رو می خونه و تموم می کنه دوس داشته باشه نویسنده ش دوست صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بهش بزنه . گرچه تو واقعیت خیلی هم شدنی نیست.

بر گرفته از کتاب " ناتور دشت " اثر جی. دی. سلینجر

+ نوشته شده در  19 May 2006ساعت 13:37  توسط Andi  | 

سلام ....
خواستم بگم که جای هیچ نگرانی نیست  فقط همین ! نه با کسی قهرم نه حالم بده  فقط چند روزیو رفته بودم شمال پیش مامان اینا و حالا برگشتم سر خونه زندگیم  جاتون خالی خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا عروسی جمعه شب  

+ نوشته شده در  17 May 2006ساعت 15:29  توسط Andi  | 

نمی دونم چرا همه ی وبلاگ نویسا یا عاشقن یا تو عشقشون شکست خوردن .... بری یه سر به وبلاگا بزنی میمیری از خنده !!! نمی دونم چرا من قبل اینکه عاشق شم این کار و شروع کردم یه بار که توی یه وبلاگی می خوندم که دختره خودشو کشته بود تا دوستش ! دوسش داشته باشه !!! هر یه خط در میون هم می نوشت : " من هر روز این سوالو ازش می پرسم ! اگه دوسم نداری بگو که از پیشت برم ، من میخوام اونی باشم که ترکت می کنه نمی خوام تو منو ترک کنی .... "
یه جا دیگشم نوشته بود : " واااییییییی خدا کنه امروز بهم بزنگه ! اگه بزنگه می فهمم که دوسم داره !"
آخه یکی نیست بهش بگه دختر جون چرا خودتو انقد پیش پسرا کوچیک می کنی !!!! وااااااااااایییییی هر یه خطی که می خوندم حرص می خوردم فقط !!!!

+ نوشته شده در  9 May 2006ساعت 23:16  توسط Andi  | 

تو رو خدا این مطلب رو بخونین ..... مطمئنم شمام مثل من دلتون می گیره ..... چرا باید بچه های معصوم تو فقر و نداری بزرگ شن؟!!! واقعا چه کار باید کرد؟!!
+ نوشته شده در  6 May 2006ساعت 8:12  توسط Andi  | 

آنی خواهی بود که اراده می کنی ،
بادا شکست ، محتوای کاذبش را در یابد
در آن واژه ی بیچاره « محیط »
که جان به آن سخره می زند و آزاد است .

اراده ی آدمی ، آن نیروی نا مرئی ،
فوران جان لایزال ،
می تواند به سوی هر هدف راهی بگشاید
از میان دیوارهای کوه آسا.

از تاخیر بی صبر مشو ،
چون آن کس که می فهمد منتظر بمان ،
آنگاه که جان برخیزد و فرمان دهد
خدایان آماده ی اطاعت اند .

                                              " جیمز آلن "

+ نوشته شده در  5 May 2006ساعت 14:55  توسط Andi  | 

سايه می جویم فریب آفتابم می برد
آب اگر پیدا شود ، انس سرابم می برد

چشم بستن از جهان نقش و رنگ افسانه ای است
می شوم بیدار تر آن گه که خوابم می برد

خس نداند ره کدام است و سر انجامش کدام
بی خبر افتاده ام در جوی و آبم می برد

فرصتی کو تا بیاویزد به خاری برگ کاه
تند باد روز گاران با شتابم می برد

روی آرامش ندیدم در کشاکش های زیست
سیل غم چون خفت ، موج اضطرابم می برد

من به خود کی از در میخانه بیرون می شدم
خانه اش آباد سیل می ، خرابم می برد

بر گرفته از کتاب "هنوز در سفرم "  شعرها و یاد داشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری   

+ نوشته شده در  4 May 2006ساعت 16:38  توسط Andi  | 

امروز بعد از گرفتن کارنامه و فرم انتخاب رشته ی ارشد رفتم انقلاب بعد مدتها تو کتابفروشیها گشتم .... دنبال کتابهای ام - بی - ای ( نمیشه انگلیسی نوشت ! نمی دونم چرا ) فرا گیر مدیریت اجرایی ثبت نام کردم .... تا ۱۳ مرداد واسه خوندن وقت دارم .... واییییییییییی چه کتابای گنده ای یه دور ورق زدمشون سرم گیج رفت دیدم هیچی حالیم نیست تو این فیلد ! تازه فقط تونستم ۲ تا از ۸ تا کتابو پیدا کنم . بقیشو باید برم از نمایشگاه بخرم . خوبه حداقل واسه نمایشگاه امسال یه هدفی دارم تا حالا که موقع نمایشگاه به هیچ کتابی احتیاج نداشتم . همیشه همین جوری میرفتم تا اگه از یه چیزی خوشم اومده بگیرم .... یا شایدم واسه سیب زمینیاش  اگر چه این دفعه از غرفه ی ! سیب زمینی خبری نبود
حالا خدا کنه که این جا رو قبول شم .....البته واسه رشته خودمم انتخاب رشته می کنم شاید قبول شدم !
یه چیزی هم راجع به دیروز ،دیشب خواستم بنویسم اما حسش نبود !  دیروز با برو بچه های همکلاسی رفتیم ناهار و سینما . بعد از مدتها دور هم جمع شدیم . ناهار هم مهمون یکی از بچه ها بودیم !خوب باید مهمون می کرد اگه منم رتبم ۴۷ می شد ناهار می دادم ! خلاصه کلی در باره بچه ها حرف زدیم ( در واقع پشت سرشون )  کلی خندیدیم مخصوصا وقتی فهمیدیم یکی از بچه شرامون ۵ شنبه عروسیش بود  کی به اون زن داد؟!!!اخه نه تنها شر بود گیجم بود ..... حالا ایشالا خوشبخت شن در کل روز خوبی بود دیروز .... دلم تنگ میشه واسه این جمعامون

+ نوشته شده در  4 May 2006ساعت 16:8  توسط Andi  | 

دارم سعی می کنم که از حال و هوای کنکور بیام بیرون .... رفتم دانشگاه اما حالم بد تر شد .....

حالا واسه این که از این حال و هوا در بیایم چند تا معما مطرح می کنم ..... هر کی درست جواب بده بهش یه جایزه تعلق می گیریه !!!

سوال اینه :

۱- اون چیه که به بزرگی فیله اما وزن نداره ؟
۲ - چرا دوچرخه نمی تونه بایسته؟!
۳- what did one wall say to the other wall? ( اینم یه سوال واسه انگلیسی زبانهای عزیز ! )

* منابع:  "مجله طنز و کاریکاتور " و "to Esme with love and squalor" by J.D.Salinger

مهلت پاسخ گویی به سوالات تا یک هفته بعد از تاریخ پست !

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 14:1  توسط Andi  | 

ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سر شار .
در دره ی آفتاب ، سر بر گرفته ای :
کنار بالش تو ، بید سایه فکن از پا در آمده است .
دوری ، تو از آن سوی شقایق دوری .
در خیرگی بوته ها ، کو سایه ی لبخندی که گذر کند ؟
از شکاف اندیشه ، کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزه ی رود ، بر گونه ی تو می لغزد .
شبنم جنگل دور ، سیمای تو را می رباید .
تو را از تو ربوده اند ، و این تنهایی ژرف است .
می گریی ،و در بیراهه ی زمزمه ای سر گردان می شوی .

خیلی دلم گرفته ..... آخرشم اون چیزی که ازش می تر سیدم سرم اومد ....دلم می خواد گریه کنم . آخه من کم تلاش نکرده بودم .... نمی دونم یعنی انقد کلاس کنکور واسه قبولی تو ارشد تاثیر داره؟!! من که خواستم خودم بهش برسم چی؟!!! اولش که دیدم مجاز شدم کلی خوشحال شدیم همه .... اما وقتی رتبمو دیدم ........ حالا هر کی شروع کرده به دلداری دادن ... یکی گفت نا امید نباش حالا انتخاب رشته کن شاید قبول شی .... یکی گفت مهم نیست حالا انگار این همه آدم خوندن چی شده ....یکی گفت خوب میری سر کار ! ( کدوم کار آخه؟!!!) .... یکی گفت سال دیگه می خونی .... یکی گفت بشین بخون سال دیگه اما دیگه مهندسی شیمی نخون مرسی دلداری !!!!  ( واسه کارش گفته احتمالا که کار پیدا نمی شه ! ) .... یکی هم گفت بی خیال از فردا بشین واسه تافل خودت و آماده کن برو این جا نمون ...خیلی راحت می تونی اپلای کنی و .... نمی دونم والا ....   

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 9:31  توسط Andi  | 

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال  پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی بر گشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن ، حرف بزن ـ سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها .... به کجا می کشی ام خوب من ؟!
ها ... نکشانی به پشیمانی ام !

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 2:0  توسط Andi  | 

نتیجه ها هم اومد بالاخره ......

فقط همین

+ نوشته شده در  30 Apr 2006ساعت 21:43  توسط Andi  | 

الان یکی دو روزه که شروع کردم به خوندن کتاب خواجه تاجدار نویسندشم ژان گور ه ! در باره زندگی آقا محمد خان قاجار ه ...از اون موقع که بدنیا می آد تا اون موقع که کشته می شه . البته من تازه اوایل کتاب هستم اینام از اطلاعاتی که از قبل در مورد این کتاب داشتمه ! تنها بدی این کتاب مترجمشه . نمی دونم که ترجمه های ذبیح الله منصوری و خوندین یا نه ! اونایی که خوندن می دونن من چی می گم  آخه این آقای منصوری در حین ترجمه آثار نظرات خودشم وارد می کنه .....که این باعث می شه از بحث اصلیش دور شه متن ... البته این نظر منه  شما نظرتون چیه؟
+ نوشته شده در  30 Apr 2006ساعت 12:44  توسط Andi  | 

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است .
نزدیک ، دور
              سیر ، گرسنه
                              رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد !
مفهوم مرگ من
در راه سر فرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگیست.

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو ، برای تو ، زیستن .

" فریدون مشیری "  

دیدم این شعر خیلی به پست قبلیم می خوره جالب اینه که حتی خود شاعر هم بالای شعرش  نوشته : " به ایرانم ، ایران جاودانه ام "

 

 

+ نوشته شده در  28 Apr 2006ساعت 19:45  توسط Andi  | 

دیشب داشتم فکر می کردم اگه یه روزی بخوام از ایران برم حالا به هر دلیلی ، ادامه تحصیل یا زندگی چقدر سخته تحمل کردنش . من که فکر نکنم بتونم تحمل کنم . مخصوصا دوری از خونواده رو . فکر کن بعد یه سال پا می شی میای فقطم چند روز وقت داری واسه دیدن همه فک و فامیل و دوستات یا دیدن اون جاهایی که یه زمانی باهاشون کلی خاطره های خوب یا حتی بد داشتی .... من حتی تصور دوری از وطنم رو نمی تونم بکن چه برسه به اینکه بخوام نباشم یه روزی اینجا .... البته خیلی از این چیزا رو گذشت زمان حل می کنه . مثل اون زمانی که من دانشگاه قبول شدم .... وای روزای اولش خیلی بد بود مخصوصا دوریش ... وقتی که اون اوایل می رفتم بابل از اتوبوس که پیاده می شدم یه احساس خاصی داشتم همیشه تا خونه پیاده می رفتم دوست داشتم همه جا رو با دقت ببینم که تو این مدت که نبودم چه تغییراتی کرده . نمی دونم شمام تجربش کردین یا نه من حتی دلم واسه بوی بابل هم تنگ می شه . مخصوصا این روزا که شهر پر از بوی بهار نارنجه وای که چقد دلم می خواست الان اونجا بودم ..... اینو داشتم می گفتم که اوایل خیلی سخت بود اما الان که ۵ سال از اون روز می گذره خیلی بهتر شدم مطمئنا اون موقع هم به دوری می شه یه جوری عادت کرد . اما بازم می گم اینجا که هستم هر وقت هوس کنم ۳-۴ ساعت بعدش پیش مامان اینام اما اگه یه کشور دیگه باشی چی؟!! اون وقت چه کار می خوای بکنی؟!!!
+ نوشته شده در  28 Apr 2006ساعت 19:28  توسط Andi  | 

وای دارم میمیرم از خستگی  همین الان رسیدم خونه. مثلا امتحان داشتم  خوشبختانه بد نشده امتحانم . تو راه بر گشت به خونه تو خیابون کارگر دیدم یه آقاهه مرده و تو خیابون افتاده بود یه پتو هم کشیده بودن روش . کلی پلیس هم اونجا بود . ۲ تا پسر هم اونجا بودن هی تو سر و کله ی خودشون می زدن و گریه می کردن نمی دونم اصلا چی شده بود تصادف بود یا .... جنایت  اخه هیچ اثری از صحنه تصادف نبود . یه چیزی هم نظرمو جلب کرد و اون این بود که نمی دونم چرا ملتی که از اونجا رد می شدن رو اون مردهه پول مینداختن  ولی خیلی ترسیده بودم تا حالا مرده از نزدیک ندیده بودم  البته امروزم از تو ماشین دیدم ...

اینم از ماجرای امروز ما ....

+ نوشته شده در  28 Apr 2006ساعت 13:26  توسط Andi  | 

 

دو شنبه هفته دیگه(۳ - ۴ روز دیگه ) نتیجه های ارشد می آد .... با اینکه امتحانم زیاد خوب نبود یعنی خودم اصلا راضی نبودم اما به قول عاطفه که می گه از کجا می دونی به امتحان بقیه بستگی داره شاید همه خراب کرده باشن ....خلاصه این که الان دارم از دلشوره و استرس می میرم .... خدا  کنه که یه جایی قبول شم آدم دلش می سوزه این همه زحمت می کشی آخرش یه روزه همه بر باد می ره . آخه این چه سیستمی که آموزش عالی ما داره از وقتی یادم می آد نگران کنکور لیسانس بودیم گفتیم می ریم دانشگاه دیگه همه چی تمومه اما دیدیم نه ! حالا باید واسه قبول شدن تو ارشد غصه بخوریم ...... حالا اینا که خوبه هر جا واسه کار میری هم میگن باید تو آزمون شرکت کنی ! اییییییییییییی خدااااااااااااا . فردا هم امتحان شرکت نفت و من هیچی نخوندم واسش خدا به داد برسه

حالا از همتون می خوام که واسم دعا کنین رتبم خوب شه !

+ نوشته شده در  27 Apr 2006ساعت 11:39  توسط Andi  | 

 

نمی دونم چرا این روزا گیر دادم به بهمنی .... همش کتابش جلومه .

 

 

من زنده بودم _ اما : انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اين كه _

او سر سپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر _ وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید ، من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می شد _ وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

+ نوشته شده در  27 Apr 2006ساعت 11:36  توسط Andi  | 

دلم فریاد می خواهد - ولی در انزوای خویش
چه بی آزار ، با دیوار - نجوا می کنم هر شب

" محمد علی بهمنی "

+ نوشته شده در  26 Apr 2006ساعت 22:40  توسط Andi  | 

امروز یکی از دوستام یه لینک واسم فرستاد یه کلیپ بود .... بعد ۱ ساعت که دانلودش طول کشید دیدم یه دختره داره می خونه . اولش گفتم اه این چیه؟! اما یه کم که گذشت دیدم به ! چه با مزه می خونه ! از اول تا آخرشم می گه عسلک !!!  من که تا حالا نه اسم این خواننده رو شنیده بودم نه دیده بودمش . اما کلی حال کردم باهاش از صبح تا حالا هم یه ریز دارم گوش می دم  

الان تو گوگل یه متن پیدا کردم راجع به لیدا خواننده عسلک .... نوشته بود که ۱۳ سالشه !!!! و صداش شبیه دی جی مریمه !!! من که صدای اونو نشنیدم ... شما خودتون قضاوت کنین

پیشنهاد می دم ختما این آهنگو گوش بدین

پ . ن : این لیداه ۲ تا آهنگ خونده به اسم عسلک که یکیش قشنگه ! این و تازه فهمیدم .آدرسشو می ذارم برین ببینین

عسلک

 

     

+ نوشته شده در  25 Apr 2006ساعت 21:23  توسط Andi  | 

دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است .
و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بو ست،
نه هیچ چیز ، مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون
حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ....

+ نوشته شده در  24 Apr 2006ساعت 22:31  توسط Andi  | 

دیروز رفته بودم نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی . زیاد پر بار نبود .... اما تو راه بر گشت بیرون نمایشگاه یه آقاهه بساط پهن کرده بود .... تیله می فروخت !!!! اااااااااااا فکر کن !!! نمی دونم چند سال بود که تیله ندیده بودم . کلی ذوق مرگ شدم ... وایسادیم با دوستم کلی تیله انتخاب کردیم خریدیم از دیروز همش این تیله ها جلومه دارم باهاشون بازی می کنم
+ نوشته شده در  23 Apr 2006ساعت 20:21  توسط Andi  | 

مثل سیگار و قرض و فالوده 
تا جهان بوده ، عشق هم بوده

لیک چون بوده قابل تفسیر

کرده آداب آن به کل تغییر

 

آدم از دوره حجر ، کم کم

کرده بنیان عشق را محکم

 

تا که در عصر سنتی، به مرور

شده واقف ز عشق و مستی و شور

 

پاره ای کارهای نا معقول

هست در عشق سنتی معمول

 

پسری آتشی مزاج، اغلب

به لب چشمه یا که در مکتب

 

دختری نو دمیده را دیده

دخترک هم به عشوه خندیده

 

پر از طبع پر تلاطم خویش

رفته گردو شکسته با دم خویش

 

شده مانند ویس یا وامق

نه که یک دل ، هزار دل عاشق

 

لیک از آن جا که چرخ مینایی

ندهد بي مگس به كس ،چايي

 

اين وسط ، والدين آن دو جوان

مطلع مي شوند از جريان

 

غالبا خانواده دختر

می نهد چوب لای چرخ پسر

 

یا که پیدا شود به شکل عجیب

غول ناخوانده ای به نام رقیب

 

چون شود چرخ بلا کامل

پسر بینوا شود خل و چل

 

گر چه بیهوده می کشند ستم

این دو ، آخر نمی رسند به هم

 

گر که تلخ است یا که غمگین است

آخر عشق سنتی این است
+ نوشته شده در  21 Apr 2006ساعت 16:6  توسط Andi  | 

بعد از یه هفته اومدم سر خونه زندگیم  دلم واسه اینجا تنگ شده بود .

 

+ نوشته شده در  21 Apr 2006ساعت 15:24  توسط Andi  | 

در گذشت پوپک گلدره رو به همه دوستدارانش تسلیت میگم . امیدوارم که خدا به خونوادش صبر بده .
+ نوشته شده در  21 Apr 2006ساعت 15:19  توسط Andi  |