|
با طعم هندونه...
|
خدای آسمونها و و زمین روزی که خواست موجوداتشو به دنیا بفرسته سرگذشت هر کی و رو پیشونیش نوشت و براش گفت تو دنیا چی در انتظارشه .
اون وقت دنیا رو نشونشون داد و گفت اونجا دنیاست . حالا هر کی دلش میخواد به دنیا بره دستاشو ببره بالا . اونهایی که دست بلند کردن الان توی دنیان یا به دنیا اومدنو اونطور که تو سرنوشتسون اومده بود از دنیا رفتن و باقی هنوز نوبت به دنیا اومدنشون نرسیده یا رسیده و تو راهن . و تو که الان ته این چاهی پیشونی نوشتتو دونستی دست بلند کردی و دنیا اومدی . تمها شدی رنجیدی و مشکلات زیادی و تحمل کردی و الان ته این چاه هستی . اما این آخرش نیست . لابد سرنوشت تو چیزی بوده که تو بخاطرش داوطلب دنیا اومدی . امید داشته باش و صبر کن . من شبها بدیدنت میام. حالا بخواب تا فردا شب که همدیگرو می بینیم .
و اسب آبی با آرامشی که ماه به اون داد بخواب رفت .
تمام روز بعد به انتظار شب و دیدن ماه گذشت . اما شب هر چه پیش رفت و سیاه تر شد از ماه خبری نشد . اسب آبی دلش نمی خواست باور کنه انا حقیقت این بود . ماه نیومد . صدا زد ماه ماه ...... و از ماه جوابی نشنید . دو باره صدا زد و این بار یکی دعواش کرد و گفت : چیه داد و فریاد راه انداختی ؟
اسب آبی گفت ماه بمن گفت امشب بدیدنم میاد اما هنوز نیومده . تو اون بالاها ندیدیش ؟
ابر گفت : چرا اما تو امشب نمی تونی ماه رو ببینی . اسب آبی گفت : ولی اون خودش گفت میاد . ابر گفت آره اما نمی دونست من میام . اسب آبی عصبانی شد و گفت کی گفته تو بیایی ؟
ابر گفت : من بخواست طبیعت اومدم . اسب آبی فریاد زد : پس خواسته من چی میشه؟
ابر گفت : خواسته تو چیه ؟ اسب آبی گفت : می خوام از چاه بیام بیرون .می خوام ماه رو ببینم و گله کنم و دنبال یکی بگردمو تنهاییمو باهاش قسمت کنم . ابر گفت : خواسته تو با من .
اسب آبی گفت : سر به سرم می ذاری؟
ابر گفت : نه .
اسب آبی حرف ابر و وقتی باور کرد که اون باریده بود و اسب آبی بیرون چاه داشت به ماه نگاه میکرد .
اون نمی دونست با چه زبونی باید از ابر تشکر کنه . تازه دیگه ابری هم نبود چون بارون شده و باریده بود . و اسب آبی برای همیشه ته دلش ممنون ابر موند .
گله گذاریش از ماه رو هم گذاشت برای بعد . شاید اینجوری می خواست ماه تو خجالتش بمونه . اما ته دلش هیچی نبود. توی این اتفاق خوب اون یه جورهایی ماه رو هم سهیم می دونست .
اسب آبی حالا یه جایی همین دور و براست .
به همه سپرده اگه یکی اومدو سراغشو گرفت بهش بگن اون اینجاست .
اون در ادامه جستجوهاش اینجا نشسته و با این فکر که یکی الان یه جایی داره دنبالش می گرده لبخند میزنه . و اگه قرار بر پیدا کردن باشه اون خودش از یه جایی که فکرشو هم نمیکنه پیداش میشه.
و تازگیها به بزرگی قبل تنها نیست ماه میاد و هر شب به تنهاییش سر می زنه .
تموم شد .
نویسنده شم نازیلا خانم ناساریه
گفتم که کپی رایت رعایت شه !!! ![]()
مرغ حواصیل تو آشیونش نشسته بود که سر و کله اسب آبی پیدا شد .
اسب آبی سلام کرد . حواصیل سری تکون داد و گفت :
تو مال این طرفها نیستی . بگمونم راهتو گم کردی .
اسب آبی گفت : نه اما دنبال یکی می گردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم .
حواصیل گفت : خوب بعد .
اسب آبی گفت : پیداش نکردم .
و براش از کرم و جغد و تمساح گفت .
مرغ که اندوه اسب آبی رو دید گفت :
پیداش میکنی . تو دنیا همیشه دو تا چشم منتظر توست و یه قلب که جای تو برای همیشه توشه . مطمئن باش همیا الان یکی یه جای دیگه داره دنبال تو می گرده . اینکه هنوز پیداش نکردی و اینکه هنوز پیدات نکرده برای اینه که این جستجو هنوز تموم نشده . و اگه گمون می کنی همه تلاشتو کردی بذار اونم همه تلاششو بکنه . و اگه قرار بر پیدا کردن باشه اون خودش از جایی که تو فکرشو هم نمیکنی پیداش میشه . چون خدای همه موجودات از آسمونها تو و اونو می بینه و بهم می رسونه . حالا بخواب صبح که چشماتو واکنی من اینجا نیستم . پاییز داره از راه میرسه و من باید برم . امیدوارم این بار که همدیگرو دیدیم تو دیگه تنها نباشی . شب بخیر ....
و اسب آبی چشماشو بست .
صبح وقتی از خواب بیدار شد مرغ حواصیل رفته بود .
اسب آبی با خیال اینکه الان یکی یه جایی داره دنبالش می گرده لبخند زد و براه افتاد .
در راهی که می رفت به یک چاه رسید . از سر بی تفاوتی نگاهی به داخل چاه انداخت .
چیزی رو که دید باور نکرد .
اون ته چاه دو تا چشم مهربون و جستجوگر دیده بود .
برای چیزی که دیده بود با خوشحالی دست تکون داد و گفت : یو هو ... سلام .
اسب آبی داخل چاه هم همینو گفت تازه اونم دست تکون داد .
اسب آبی گفت : وای اگه بدونی چقد دنبالت گشتم .
اتفاقا اسب آبی داخل چاه هم همینو گفت .
اسب آبی گفت : میایی تنهایی مو باهات قسمت کنم ؟
و اسب آبی داخل چاه هم همین درخواستو داشت .
اسب آبی در جواب اسب آبی داخل چاه گفت : چرا نیام خوشگلم
حالا برای همیشه میام پیشت و شالاپ پرید توی چاه .
و البته اسب آبی داخل چاه هم می خواست همینو بگه اما ....
من دل نوشتن اندوه اسب آبی رو وقتی به ته چاه رسید ندارم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
با تمام شدن روز های و های گریه های اسب آبی هم تمام شد .
حالا بگمونش سرنوشتش همین بود . داشت غصه های ته دلشو میشمرد که یکی بهش سلام کرد .
اسب آبی با اندوه گفت : برو میخوام تنها باشم .
صدا قبول کرد و گفت باشه اما وقتی دلت خواست با یکی حرف بزنی من این بالام .
کمی بعد اسب ابی که دلش از سکوت چاه گرفته بود یه نگاه به بالا انداخت .
هیچکی نبود . ولی کمی بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش می کرد .
اسب آبی به ماه گفت تو بودی . ماه لبخند زد و گفت آره تو دلت گرفته ؟
اسب آبی گفت چی بگم برات ؟
و برای ماه از برکه گفت از کرم خاکی جغدی که اونو رنجوند و از تمساح ....
مرغ حواصیلی که می تونست یه دوست باشه اما باید می رفت و
دو تا چشم جستجو گر ته این چاه . تنهاییش که بزرگتر شده ...
اون وقت آه کشید .
امه بهش گفت آروم باش و بمن گوش بده .
ادامه دارد .....
اسب آبی کوچولو روزی که به دنیا اومد وسط یه برکه بود .
برکه کوچک و قشنگ همه زندگی اسب آبی بود .
روزها می گذشت و اسب آبی بزرگتر می شد.
تا اینکه جا رو واسه همه تنگ کرده بود .
درد سر پشت درد سر .....
به این تابلو بر خورد ...
|
<<ورود اسب آبی ممنوع !!!!>> |
اون دید توی دنیا تنهاست و قلبش از این غصه پر شد .
اون ، ماهی ، قورباغه و برکه رو دوست داشت .
روزها ......
........ و شبها فکر کرد .
و سر انجام ....
از این طرف =>به راه افتاد .
کمی راه رفت و به یک کرم کوچولو رسید .
سلام
من یه اسب آبی تنهام .
دنبال یکی می گردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم .
کرم نگاهی به اسب آبی انداخت .
اون وقت گفت :
تو اصلا شبیه اسب نیستی .
تازه رنگت هم آبی نیست .
داری گولم میزنی؟!
پس دوست خوبی برای من نیستی و هر چه که هستی گنده و بد قیافه ای .
رفت و لا به لای برگها پنهان شد .
اسب آبی با خودش گفت :
کاش کرم کوچولو قبلا یه اسب آبی دیده بود .
یا لااقل چیزی از یه اسب آبی شنیده بود .
اون یه اسب آبی بود مثل هزار تا اسب آبی دیگه .
.... و براهش ادامه داد .
تا به جغد خواب آلود رسید .
مودبانه سلام کرد و گفت : من یه اسب آبی تنهام ...
که جغد میون حرفش پرید . مگه نمی بینی من خوابم .
اسب آبی گفت : ببخشید فقط خواستم بپرسم با من دوست می شی؟
جغد گفت : من روزها چشمام نمی بینه تا شب صبر کن .
و اسب آبی تا شب صبر کرد .
انتظار شیرینی بود .....
شب وقتی اولین ستاره در اومد اسب آبی با خوشحالی به جغد گفت : خب
جغد چشماشو باز کرد و گفت : من گرسنه ام و باید به شکار برم .
و باز انتظار ....
جغد نزدیکی های صبح بر گشت .
اسب آبی همه شب رو چشم براه اون مونده بود .
سلام اومدی ؟
جغد گفت : آره اما خسته ام . داره صبح می شه و من باید بخوابم .
اگه می خوای ...
و اسب آبی نگذاشت حرف جغد تموم بشه ....
نه نمی خوام ... و رفت .
اون باید دنبال یکی می گشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقیقت یک اسب آبی رو ببینه .
و دنبال یکی که با خود خواهیهاش فرصت یه آشنایی قشنگو از اون نگیره .
و براهش ادامه داد .
تا به مرداب رسید .
مرداب اونو یاد برکه انداخت . وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود .
... سلام اسب آبی .
این صدا اونو از خیال برکه بیرون آورد . به طرف صدا بر گشت و گفت : سلام .
تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم .
اسب آبی گفت : من دارم دنبال یکی میگردم تا تنهایی مو باهاش قسمت کنم و باید برم .
اما همینکه چشمش به اشکهای تمساح افتاد با لبخند گفت : باشه من کمکت می کنم .
تمساح گفت : نزدیک مرداب یه کرم شبتاب زندگی میکنه که شبها نور زیبایی داره تو باید اون نور رو ازش بگیری . چون من می خوام تو شبهای این مرداب بدرخشم.
اسب آبی فکر کرد و دید این ممکن نیست . شبتاب اگه نتابه دیگه شبتاب نیست . و اینو به تمساح گفت .
اما تمساح گفت : خب ، تازه میشه یه کرم معمولی و این عیبی نداره . یه کرم مثل باقی کرمها .
اسب آبی گفت : خب آخه تو هم یه تمساح هستی مثل باقی تمساح ها . چرا فکر میکنی باید طور دیگه ای باشی ؟
تمساح جوابي نداشت . پشت کرد و گفت :
برو دیگه نمی خوام ببینمت .
اسب آبی نمی تونست این کارو بکنه . اگه هم می تونست بخاطر شبتاب این کارو نمی کرد .
تمساح باید می فهمید هر کی باید جای خودش باشه .
تمساح جای تمساح و شبتاب هم جای شبتاب . تمساح بالاخره روزی اینو می فهمید
اسب آبی در حالیکه از مرداب دور میشد خوشحال بود که نخواسته بود تنهایی شو با تمساح قسمت کنه .
و براهش ادامه داد ....
کمک به دیگران برای اینکه دستشون به خواسته های دست نیافتنی شون برسه خیلی خوبه .
اما بعضی خواسته ها بهتره تا همیشه دست نیافتنی بمونه . مثل خواسته تمساح .
اون راههای بهتری واسه درخشیدن داره .
ادامه دارد ......
اجازه نده دیگران برای شاد کردن تو تصمیم بگیرند.
خودت رئیس کارخانه ی شادی سازی باش . ![]()
![]()
به اطرافت نگاه کن : نشانه های زیادی وجود دارند که به کشفیات تازه اشاره می کنند .
اینجاست ، آیید ، پنجره بگشایید ، ای من و دگر من ها :
صد پرتو من در آب !
مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ، اندیشه ی من ، جاده مرگ .
آنجا نیلوفرهاست ، به بهشت ، به خدا در هاست.
اینجا ایوان ، خاموشی هوش ، پرواز روان .
در باغ زمان تنها نشدیم . ای سنگ و نگاه ، ای وهم و درخت ، آیا نشدیم ؟
من " صخره - من " ام ، تو " شاخه - تو " یی .
این بام گلی ، آری ، این بام گلی ، خاک است و من و پندار .
و چه بود این لکه رنگ ، این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟
نی ، این لکه ی رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ، من بودم و تو .
افسانه نبود ،
ما بود و شما .
امشب از اون شباس که من بدجور حوصله ام سر رفته و حس هیچ کاریم نیست . ای کاش یکی می زنگید بهم الان ![]()
یکم حرف می زدیم ! ( حتما میگین چه پررو ! خوب خودت بزن !!
دیگه سیستم اینجوریاس ![]()
)
خیلی احساس غربت می کردم چقدر زود غریبه شدم واسه اون محیط با اینکه هنوز ۶ ماه هم از تموم شدن درسم نگذشته . وقتی وارد دانشکده شدم حتی یه دونه آشنا هم ندیدم ....اگه احسان منو ندیده بود و نمی اومد پیشم اگه در و دیوارای اونجا واسم آشنا نبودن اونوقت بود که دیگه مطمئن می شدم رفتم یه جای جدید یه جایی که انگار واسه بار اولی که اونجا پا گذاشتم .... مثل روز اول دانشگاه ...... چه روز خوبی بود هم ناراحت بودم هم خوشحال .... ناراحت از دوری مامان و بابا و شاد از دانشگاه قبول شدن همون دانشگاهی که همیشه آرزوشو داشتم " دانشگاه تهران" ...
حالا دیگه ۴ سال از اون موقع گذشته و منم الان واسه خودم مهندس شدم ![]()
۱۷ اسفند هم جشن فارغ التحصیلیمون بود چه روز خوب و به یاد موندنیی بود .... سعی میکنم عکسشو بذارم اینجا
نمی دونم می تونم یا نه !!! اخه هنوز خوب وارد نیستم ![]()

مردم تا تونستم عکس بذارم ... اگه کسی راه ساده ای بلده به ما هم یاد بده
راستی قرار شده با ۲ تا از بچه های ارشد و یکی از استادام در باره جذب گازها در کربن نانو تیوبها یه مقاله در بیاریم ....
نمی دونم اخرش چی میشه !!!
در بزرگی و شان رویاهایش
در عظمت عشقش
در والایی ارزشهایش
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است.
بزرگی و شان انسان
در بزرگی و شان افکارش
در ارزش تجسم یافته اش
در چشمه هایی که روحش از آنها سیراب می گردد
و در بینشی که بدان دست یافته نهفته است.
بزرگی و شان انسان
در بزرگی و شان حقیقتی که بر لبان جاری می سازد
در یاری و مساعدتی که بذل می کند
در مقصدی که می جوید
و در چگونه زیستن او نهفته است.
سی . ای . فلین
و