دلگیرم
هر چی تلاش می کنی بیشتر می خوره تو حالت. چه باید کرد؟
+
نوشته شده در پنجم بهمن 1390ساعت 13:33 توسط هندونه
|
دیشب رها اومده بود خونه ما. خاله م اینا هم بودن. شوهر خاله م بغلش کرده بود داشت راهش می برد یهو رها عکس منو رو دیوار دید با کلی ذوق و هیجان گفت: آلــــــــــــــــــــِه، بعدشم با ذوق زد زیر خنده
قربونش بشم من :*
+
نوشته شده در سوم بهمن 1390ساعت 15:22 توسط هندونه
|
+
نوشته شده در یکم بهمن 1390ساعت 14:39 توسط هندونه
|
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم ازعشق این جنون بی قانون
آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم تو برای من تنها
+
نوشته شده در بیست و هشتم دی 1390ساعت 6:55 توسط هندونه
|
چطوری 3 ساعت دیگه تحمل کنم؟؟؟ وقتی با یکی قرار دارم یا می خوام جایی برم مثه اسفند رو آتیش می مونم. نمی دونم چرا اصلا تحمل انتظار رو ندارم. از صبح منتظرم 5 شه برم خونه!
+
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:57 توسط هندونه
|
بازم قرار شده که برم کویر. کویر رو دوست می دارم. امیدوارم این دفعه بیشتر خوش بگذره
+
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:8 توسط هندونه
|
مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
به راحتی نرسيد آن که زحمتی نکشيد
+
نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:31 توسط هندونه
|
آخ اگه دیر بجنبی ، میان منو میبرن
بدو بدو بدو بدو بدو بدو/بدو بدو دیره ، دلم داره جای دیگه میره
اگه زندونیش کنی ، آروم میگیره
دیگه دیره ،دلم داره جای دیگه میره
اگه زندونیش کنی ، آروم میگیره
بدو دیره، دلم داره جای دیگه میره
اگه زندونیش کنی آروم میگیره
دیگه دیره ،دلم داره جای دیگه میره
+
نوشته شده در نوزدهم دی 1390ساعت 14:35 توسط هندونه
|
+
نوشته شده در هجدهم دی 1390ساعت 17:19 توسط هندونه
|
ای کاش می شد دوستای خارج نشینمون واسمون اینترنت بفرستن :(
+
نوشته شده در هفدهم دی 1390ساعت 9:9 توسط هندونه
|
دیشب رو دوست داشتم. خیلی خوب بود. خیلی. یعنی داره همه چی خوب پیش میره؟
+
نوشته شده در دهم دی 1390ساعت 9:20 توسط هندونه
|
چه لوس! تا من گفتم بذار با مامان هماهنگ کنم ببینم واسه شب برنامه خاصی داریم یا نه اونم بر گشته می گه منم باید یه تماس بگیرم ببینم برنامه ای نداشته باشیم. اگه مطمئن نبودی چرا زنگ زدی ببینیم همو پس؟؟؟ حالم از پسرای اینطوری بهم می خوره.
+
نوشته شده در یکم دی 1390ساعت 17:4 توسط هندونه
|
همیشه می گفتم که حاضر نیستم برم دبی و پول تو جیب این عربا بریزم شاید فکر کنین که چه نژادپرسته! اما خب دلم نمی اومد واسه همین هم تا حالا نرفته بودم دبی و همش چیزای مختلف رو بهونه می کردم. اما خیلی یهویی و اتفاقی جور شد که برم... وقتی که رفتم و اونجا رو دیدم با خودم گفتم ما کجاییم و اونا کجان، ما به کجا داریم میرسیم اونا به کجا می خوان برسن. یه کشوری با 40-50 سال قدمت همچین واسه خودش تاریخ ساخته که نگو. اما ما ها همه ی تاریخمون رو داریم بر باد میدیم. با دیدن اون همه پیشرفت دچار افسردگی شدم.. واقعا چه کاری از دستمون بر میاد؟ ماها که خیلی پیشرفته تر بودیم. حالا چی شده که این همه عقب موندیم و همه جا هم تا می فهمن ایرانی هستی یه جوری نگاهت می کنن و با بی احترامی باهات بر خورد می کنن. بماند که انصافا فروشنده هاش و مسوولین هتل بسیار خوب و خوش برخورد بودن. اما خب خود آدمای اونجا چی؟ دید کلی که نسبت به ماها دارن چی؟ یکی نیست بگه ماها چه گناهی کردیم که چوب ندونم کاری های یه عده رو داریم می خوریم....
+
نوشته شده در سی ام آذر 1390ساعت 8:45 توسط هندونه
|
به به چه سفری بوووود خیلی خوش گذشت کاش تموم نمیشد
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1390ساعت 22:3 توسط هندونه
|
امروز که تو ماشین منتظر بودم بابا بیاد دیدم یه سرباز تک و تنها داره قدم می زنه و بستنی لیس میزنه. یهو دلم تنگ شد. دیدم از وقتی که ماشین خریدم چه لذتهایی رو از دست دادم. همین لذت پیاده رفتن یه سری از مسیرها رو. روزای تنهایی، وقتی دلم گرفته بود، اما الان چی؟ حتی یادمه یه بار تو سرمای زمستون با همه لرزیدنم خیلی افسرده بودم و از سر شهرک پیاده راه افتادم سمت خونه و وسط راه هم یه بستنی خریدم و مثه اون سرباز واسه خودم لیس می زدم و یواش یواش راه خودمو می رفتم. یادش بخیر....
+
نوشته شده در یکم آذر 1390ساعت 22:51 توسط هندونه
|