تبليغاتX
به شرط چاقو
با طعم هندونه...
هیچ وقت دوست نداشتم با خانوما کار کنم و همکار باشم. ترجیحم این بوده که با آقایون کار کنم. کار با اونا خیلی بهتر و راحت تره. الانم دارم چوب کار کردن با خانوما رو می خورم. ادم می مونه واقعا چی بگه. از صبح همینجور دارم حرص می خورم :(((
+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1388ساعت 11:55  توسط هندونه  | 

اگه یکی هر روز حوصله نداشته باشه بره شرکت چی کار باید بکنه؟؟؟؟
یعنی با کتک خودمو از تخت و پتو جدا کردم :(((((
+ نوشته شده در  دهم بهمن 1388ساعت 11:0  توسط هندونه  | 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1388ساعت 10:18  توسط هندونه  | 

دوست می دارم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت 21:5  توسط هندونه  | 

دیروز یه شال نارنجی گذاشته بودم. سر ناهار تو صف که وایستاده بودیم یکی رد شد که لباسش نارنجی بود. بچه ها گفتن لباستو با کی ست کردی؟ گفتم نمی دونم ندیدمش!

وسط روز من از پله ها داشتم میومدم پایین به طبقه پایپینگیها که رسیدم یکی از بچه ها رو دیدم سلام علیک کردیم بعد با عجله رفتم سمت پله ها یهو برخورد کردم با یکی از پایپینگیها! جفتمون چشامون گرد شد! لباس نارنجیه بود!!!! بعد من خدافظی کردم رفتم. دیدم دوستو بهم زنگ زده که الان تو اومده بودی پایین؟ فلانیو دیدی؟ گفتم آره چی شد؟ گفت هیچی تا اومد تو یکی از بچه ها (همونی که اول باهاش سلام علیک کرده بودم) به طرف گفته با هم ست می کنین؟؟؟ بعد ایشون هم نیششون تا بنا گوش باز شد. بعد این دوستم ماجرای ناهار رو تعریف کرد. اونم برگشته می گه بهش بگو من فردا آبی می پوشم!

حالا امروز اومدم شرکت یه شال سبز سرم کردم. تو پله ها دوستمو دیدم می گه اوه اونم امروز سبز پوشیده!!! :O

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1388ساعت 14:16  توسط هندونه  | 

بهم میگه بدونه اینکه فکر کنی بگو الان چه آرزویی داری؟ میگم دلم میخواس الان یه سال پیش بود. یه سال جلوتر بودیم تو هم مشکلت حل بود. می گم تو الان چی دوست داری؟ می گه دلم می خواست تو یه جنگل بودم. یه خونه ویلایی داشتم اونجا، دور و برم هم کسی نبود. فقط من و تو بودیم.

+ نوشته شده در  بیستم دی 1388ساعت 15:49  توسط هندونه  | 

امروز یه شال آبی گذاشتم سرم و رفتم شرکت. صبح یکی از همکارای خجستمون اومده بهم می گه ما یه ساله با هم همکاریم درست همین دیشب که من فیلم روسری آبی رو دیدم شما آبی سرتون کردین،  عزت الله انتظامی عاشق روسری آبی شده بود!
+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1388ساعت 15:49  توسط هندونه  | 

:سنت داره میره بالا دیگه
-سن خودت بالائه!
:آره. ای کاش میشد یه چسبی چیزی ریخت سرش بچسبه دیگه بالا نره. یا مثه جوراب پارزین با لاک جلوشو بگیری همون جا متوقف شه.

حس اون یارو رو دارم که اره گیر کرده بود توش نه راه پس داشت نه راه پیش. این وسط موندیم نمیتونیم کاری کنیم. مجبوریم ادامه بدیم تا بمیریم. این خیلی دردناکه. امشب کلی شارژ بودم نمیدونم چرا دارم از مردن می نویسم.

یه تابلو دیگه کشیدم. فردا قابش حاضر میشه. دارم به این نتیجه میرسم که گل کشیدن و خیلی بیشتر از بقیه چیزا دوست دارم. اصلا یه جورایی بهم روحیه میده و شادم می کنه.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1388ساعت 22:58  توسط هندونه  | 

این همه صفت واسه صدا کردن ماها وجود داره مثه عسلم، گلم، عشقم، خوشگله، عزیزم، خوشگلکم،ملوسکم و و  و و ..... اما چرا هیچی واسه صدا کردن پسرا نداریم جز عزیزم و هانی و پسرم ؟ یا داریم و به ذهن من نمی رسه؟؟ گناه دارن خب D:

+ نوشته شده در  دهم دی 1388ساعت 7:5  توسط هندونه  | 

دلم نمی خواد دستامو بشورم. ای کاش می شد قابشون کرد گذاش رو دیوار که همیشه بشه بهشون نگاه کرد و بوشون کشید. ای کاش می شد از بو عکس گرفت تو یه چیزی حبسش کرد که هر وقت دلت تنگ شد بری سراغشو یه دل سیر بو کنی. ای کاش بعضی چیزا همیشگی بودن و هیچ وقت ترس از دست دادنشونو نداشتیم...

+ نوشته شده در  نهم دی 1388ساعت 21:34  توسط هندونه  | 

هی میخوام خودمو اصلاح کنم که نزنم تو حال ملت نمیشه. بچه بیچاره مسیج زده دلم واست کسینوس نقطه شده. می گم یعنی چی؟ می گه یعنی یه ذره شده می گم لااقل می گفتی سینوس. کسینوس صفر که میشه یک زیاده!! :-<
+ نوشته شده در  ششم دی 1388ساعت 14:47  توسط هندونه  | 


بس که دسته از زیر حونه رد شده و هی نوحه خوندن دلم همچین گرفته که نگو :(

+ نوشته شده در  چهارم دی 1388ساعت 23:17  توسط هندونه  | 

به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم.... ؛)
+ نوشته شده در  دوم دی 1388ساعت 9:18  توسط هندونه  | 

دلم می سوزه واسش :( وقتی اون و دوستاشو می بینم با یکیشون کلی سلام علیک می کنم. اما انگار که اون اصلا وجود نداره و نمی بینمش. فکر می کنم وقتی این صحنه رو می بینه کلی غصه می خوره و دلش می خواست به جای دوستش با اون سلام علیک می کردم. آخی. دلم گرفت :(
+ نوشته شده در  سی ام آذر 1388ساعت 13:25  توسط هندونه  | 

روز اول سایه بودی ته کوچه پشت شمشاد
پشت خواب سبز لادن
یه جایی بین دو میلاد
روز دوم نامه بودی نامه ای از جنس پولک
عطر سرخ لاله بودی سیب نازک سیب قندک
چه روز ای خالی از بغض حسادت
چه هوایی پر اکسیژن عادت
چه شبایی همه دل تنگ سپیده
چه صدایی پر نُت های کشیده

روز سوم روز بازی گل یا پوچ و سنگ و شیشه
تنه تو ترد و تازه ترس من ترس همیشه
روز چهارم خط خطی شد دفتر مشق سپیده
دستای جوهر مومرنگ تو نگو به گل رسیده
روز پنجم روز بوسه فصل تا ستاره رفتن
با نگاهی مات و خوش بو جای پاهات و شمردن
ششمین روز من و تو روز خلق این ترانه
انفجار رود و جنگل
انفجاری عاشقانه

چه روزایی خالی از بغض حسادت
چه هوایی پر اکسیژن عادت
چه شبایی همه دل تنگ سپیده
چه صدایی پر نُت های کشیده

چه روزایی خالی از بغض حسادت
چه هوایی پر اکسیژن عادت
چه شبایی همه دل تنگ سپیده
چه صدایی پر نُت های کشیده

اینجا

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:0  توسط هندونه  |