راننده محترم واسه ما ارزش قایل نیستی واسه خودت باش لااقل و اون کولر ماشینتو روشن کن تا نمیریم تو این گرما!!!
+
نوشته شده در دهم تیر 1388ساعت 21:4 توسط اندیشه
|
خیلی مبارکه. تبریک می گم....
+
نوشته شده در دهم تیر 1388ساعت 9:7 توسط اندیشه
|
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي ا موخت:
زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود
بشدت دوست داشتم این متن رو :)
+
نوشته شده در هشتم تیر 1388ساعت 10:49 توسط اندیشه
|
حالم خیلی بده. یه حس خیلی خیلی داغونی دارم. موبایلا قطعن. احساس خلا می کنم. یه سکوت بدی اینجا حاکمه. هر از گاهی یه صدای موتور میاد که بد میره رو اعصابم. ای کاش همه اینها یه خواب بود بیدار می شدیم میدیدیم همه چی خوبه. ای کاش....ای کاش یکی الان اینجا بود یه کم حرف میزدیم. مسنجر هم وصل نمیشه که شاید یکی باشه که بشه چت کرد. چقد زنگ بزنم بابل. اونا هم نگران میشن اونجا این صدای گرفته منو بشنون. مامان میگه خوبی؟ بعد خودش تو جوابش میگه مگه میشه خوب باشی.... ای خدا هستی هنوز اون بالا؟ صدامو میشنوی؟ دارم صدات می کنم. دارم داد میزنم اینجا. چرا جواب نمیدی پس؟ نکنه گذر این همه سال گرد پیری روت نشونده و صدامو نمیشنوی؟؟؟ یه جوابی بده یه کاری کن حداقل بفهمم که منو هم میشنوی.... بغض دارم. نگرانم. واسه خودم واسه دوستام واسه فردا واسه آینده...
+
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:23 توسط اندیشه
|
اصلا به ما چه که کی انتخاب می شه!! مهم آینده ماست که برباد رفته!!! اگه تا حالا همین 4 تا دونه بودن که ممکن بود زن بگیرن با این وضعیت و بحران اقتصادی الان دیگه پشیمون شدن البته اگه هنوز جمدوناشونو نبسته باشن!!!! خب ما گناه داریم! یعنی دیگه بریم واسه دوران پیریمون و تنهاییامون برنامه ریزی کنیم؟؟؟ زود بودااااا!!!! ای بابا. تکلیف ما چی میشه این وسط؟
+
نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:59 توسط اندیشه
|
: خسته شدم از این همه کارایی که یکی دیگه باید انجام بده و میدم. چقد کارای مردونه؟ اصلا به من چه پکیج خرابه. نمی خوام دیگه
- از این به بعد کار داشتی به من بگو. تعارف نکن. این کارا واسه ما مردا کاری نداره اصلا
: حالا من دارم باهات درد دل می کنم شما دور بر ندار هی از خودتون تعریف کنی!!!!
منم یکیو نچزونم نمیشه دیگه نه؟؟ خب بیچاره حس نیت داره میخواد بهت کمک کنه!!!
حوصله ندارم، خسته ام :(
+
نوشته شده در ششم خرداد 1388ساعت 9:5 توسط اندیشه
|
حالم از این پسرای سوسول مامانی بهم می خوره! رو زمین نمی شینی؟؟ اه اه اه! من که دخترم پاچه هامو تا زانو زدم بالا پامو کردم تو آبی که گوسفند ازش آب می خورد توش راه می رفت معلومم نیس چه کارهای دیگه ای توش انجام داده اما به همه ی احساس لذتی که بهم دست داد می ارزید. حتی حاضر شدم یه بره شپشو رو هم بغل کنم عکس بگیرم. پسر باید همچین کر و کثیف باشه! (هپلی نها) ناز نکنه همه چی بخوره قاشق لیوان دهنی هم مهم نباشه واسش همه جا بشینه ... درست مثه من :)))
+
نوشته شده در سوم خرداد 1388ساعت 18:54 توسط اندیشه
|
دلم اون باغچه خونه مامان جون اینا رو میخواد که توش پر گل بنفشه و رز بود. اون حیاط که پر از کبوتر بود بعد از ظهرهاش و از وقتی که آقاجون رفت اون کبوترها هم معلوم نشد کجا پر کشیدن که دیگه هیچ وقت ندیدیمشون. خلاصه که دلم اون قدیم ندیما رو میخواد.
+
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 توسط اندیشه
|
عاشق این راننده های تاکسیم. راهنما تو کارشون نیست اصلا! کلا نصف تنشون از پنجره بیرونه و دستاشون جای راهنما رو بازی می کنه
+
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:35 توسط اندیشه
|
روز جهانی بی حوصلگی....
+
نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط اندیشه
|
وااااااااااای بودیم تئاتر امشب... خیلی خندیدیم خیلی خوش گذشت... مثه این بچه دبیرستانیا عاشق شدم :)))) عاشق بهزاد محمدی :))))) وای دوسش دارم خیلی خیلی محشره معرکه بود یعنی. کلا انشب خیلی خوش گذشت هم شام خوردنش تو پارک با بچه ها هم دیدن این تئاتره.
+
نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:54 توسط اندیشه
|
ای بابا نمی دونم باید با کی برم دعوا کنم؟ مامانم؟ بابام؟ خودم؟ جامعه؟!!! کی بالاخره؟ چقد یه دختر می تونه مرد باشه؟ چقد می تونه رو آسمون و هوا لیز نخوره و خودش تعادل خودشو حفظ کنه. یه بارم که لیز خورد دیدین چی شد!! چقد باید همه کاراشو و حتی کارای بقیه رو خودش انجام بده؟ آخه چقد؟ چقد نباید ناز بلد باشه؟! الکی یه کاری کنه که ملت همش مواظبش باشن!!!! چقد آخه؟ برم سرمو بزنم به دیوار خوب میشه؟ من می خوام از مردی استعفا بدم چه کار باید بکنم؟؟!! D:
+
نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:33 توسط اندیشه
|
: بودم پیش لید الان، از اول تا آخرش داشت با دماغش بازی میکرد!
- ای کاش یه کم با عقلش بازی می کرد به جای دماغش!!!!
+
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:7 توسط اندیشه
|
بعضیا همچون گاو سر را پایین انداخته و با آرامش کامل از جلوی ماشینها رد می شوند
بعضیا هم از ۶ تا ماشین اون طرفتر از لای شیشه ماشینهای مجاور چشم چرانی نکنن روزشون شروع نمیشه!!!
+
نوشته شده در ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:51 توسط اندیشه
|
ای آقا پاشو برو حموم دیگه!!! مردیم از ...
یکی نیس بگه ما چطوری به این همکارمون حالی کنیم که بو میده! هر چی هم در و پنجره رو باز می کنیم به رو خودش نمیاره و با کمال پررویی پا میشه و می بنده!!!
ای آقا میدونی مواد شوینده و خوشبو کننده چی هستن؟ تا حالا اسم مام به گوشت خورده؟ فقط بیا اینجا رو اعصاب ما و هی هووووووووف بکش!!!
+
نوشته شده در سی ام فروردین 1388ساعت 14:15 توسط اندیشه
|