تبليغاتX
اندیشه‌ی من

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

... و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما
میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

به همین زودی 40 روز گذشت.... باور نمی‌کنم. تصور اینکه برم تو اون خونه و نباشه خیلی خیلی سخته:(
 
نوشته شده توسط اندیشه در 6:16 |  لينک دائمي   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

شمالی گفتی و شعر یادم اومد...

خدایا غم اگه بده مِه رِه چه غم هِدایی، اگه غم خوار بیه مه یاره چه تو کم هدایی...
بدونه تا که این غم‌ها مه جا چی کار هَکِرده، مه ره از عشق و از این زندگی بیزار هکرده

به شدت دلم واسه شمالی حرف زدن تنگ شده :(
یه آهنگ شمالی رو از اینجا گوش بدین
 
نوشته شده توسط اندیشه در 22:27 |  لينک دائمي   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

الان دارم با پریسا چت می‌کنم!
پریسا می‌گه دیشب خواب فلانی رو دیدم موهاش سفید شده بود و اینا. رفته بود به پریسا شماره بده! :)))) بعد شروع کرده به صحبت که آره جی‌اف‌ام اذیتم می‌کنه :))))
می‌گم حقشه!
:چرا؟
-کسی که ماها رو دوست نداره بذار اذیتش کنن اصلا!*

*مصداق ضرب‌المثل دیگی که واسه من نمی‌جوشه سر سگ توش بجوشه!
 
نوشته شده توسط اندیشه در 17:17 |  لينک دائمي   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

امروز دختر خاله‌م پیشم بود. 6 سالی از من کوچیک‌تره اما چون از بچگی با ماها بوده اصلا این کوچیکیش به چشم نمیاد انگار همسنیم. بهش می‌گم چقدر خوب شده گذاشتی ابروهات مثه قبل شه (ابروهاشو مدل شمشیری کرده بود!). می‌گه اما همه دوستام می‌گن اونجوری بهتر بود. همه بزرگا می‌گن که الان بهتره!
بزرگا! فکر کن.... اصلا یادم رفته بود که من اینقدر بزرگ‌ترم....یهو احساس پیری کردم :(( چقدر وحشتناک... دارم دیگه بزرگ می‌شم اونم خیلی...اما اصلا تو خودم همچین حسی ندارم. همون حالی رو دارم که وقتی 18 سالم بود داشتم. اما وقتی به شماره‌ی سنم فکر می‌کنم تنم می‌لرزه :(
 
نوشته شده توسط اندیشه در 17:14 |  لينک دائمي   • 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

امروز...

امروز مردی را دیدم، برای دخترکی خالی می‌بست
امروز مردی را دیدم، به دخترکی متلک می‌گفت
امروز مردی را دیدم، راه را بر دخترکی سد کرده بود
امروز مردی را دیدم، صدایش را بر دخترکی بلند کرده بود
.
.
.
.
.
.
و امروز مردی را دیدم، که زن بود!
نوشته شده توسط اندیشه در 20:1 |  لينک دائمي   • 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

انقدر خوابم می‌اومد صبح که اون لحظه‌هایی که واسه ریمل زدن چشام بسته می‌شد چرت می‌زدم!
نوشته شده توسط اندیشه در 8:36 |  لينک دائمي   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

تصویر

خانه‌ی خالی تنهایی
مثل آینه‌ی بی تصویر
در شبِ تنگِ شکیبایی.

عکسی آویخته بر دیوار
مثل یادی سبز
مانده در ذهنِ شب‌ِ پاییز.

دختری گردن افراشته، با بارشِ گیسوی بلند
پسری
در نگاهش غمِ خاموشِ پدر
و زنی رعنا، اما دور...

در شب تنگ شکیبایی، مردی تنها
مثل آینه‌ی بی تصویر
خالیِ خانه‌ی تنهایی.

سایه‌ای خاموش
در شبِ آینه می‌گردید.

آه، هرگز صد عکس
پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه‌ی ساکت پا را بر فرش.

این که همراهِ تو می‌گرید، آینه‌ست
تو همین چهره‌ی تنهایی.

ه. الف. سایه
 
نوشته شده توسط اندیشه در 21:6 |  لينک دائمي   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

غبار گذشته بر پنجره امروز

کسی که یه روزی فکر می‌کردی واسش می‌میری(!)*، الان می‌بینی که جزئی از خاطرات کم‌رنگ گوشه‌ی ذهنت شده و گردی از زمان روش نشسته...

* از اون حس‌هایی که ته ذهن نسبت به یه کی داری

نوشته شده توسط اندیشه در 8:21 |  لينک دائمي   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

عجایب خلقتی دیدم در نمایشگاه

آقا ما امروز به همراه یکی از دوستان رفتیم نمایشگاه. بماند که بعد از کلی تلاش تونستیم همو پیدا کنیم! تا وارد محوطه شدم دیدم یه پیغام اومده رو صفحه‌ی موبایلم که به بوستان همیشه سبز کتاب خوش آمدید، همراه اول همراه شما! (یه چیز تو همین مایه‌ها) بعد دیدم که واقعا چقدر همراهمون بود! بیشتر فکر کنم رفته بود همراه آنتن تا پیداش کنه ببینه شیطونی می‌کنه یا نه! یعنی بعد از اینکه شارژ گوشیم تموم شد تونستم با این دوستم تماس بگیرم.... حالا اینا بماند... چه چیزها که ندیدیم! یه خانوم چادری رو دیدم که با گوشه چادرش دست آقاشون! (بی‌اف) رو گرفته بود مبادا فرار کنه. البته نمی‌دونم لزومش چی بود، اسلام به خطر نیفته؟ که با این کارش دستش تا آرنج پیدا شده بود یا اینکه آقا حساس بودن که دست نامحرم بهشون نخوره؟!نمی‌دونم حالا. مهم هم نیست! اما بیشترین چیزی که جلب توجه می‌کرد این بود که گشت محترم ارشاد مثل قارچ هر 10 قدم دیده می‌شد! دیگه تو نمایشگاه کی می‌خواد کار خلاف انجام بده آخه؟! حالا اینم هیچی! توی سالن که می‌رفتی غرفه‌ها و آدماش مثه این راهیان نور بودن! من لحظه اولی که وارد سالن شدم ترسیدم به خدا! بیشتر به نظر می‌اومد ملت اومدن نگاه کنن تا کتاب بخرن. شماره‌گذاری‌ها و راهنمای نمایشگاه هم که مزخزف. اصلا نمی‌شد غرفه‌ای رو پیدا کرد. امگار یه جا تو یه خیابونی اومدن بساط پهن کردن کتاب بفروشن! اصلا هم شور و شوق نمایشگاه کتاب سال‌ها قبل که تو نمایشگاه بین‌المللی بود رو نداشت. انقلاب حال و هواش بیشتر به کتاب و کتاب‌خونی می‌خوره.
 
نوشته شده توسط اندیشه در 22:10 |  لينک دائمي   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

عشق

زني مي‌رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد. زن پرسيد که چرا پس من مي آيي؟ مرد گفت: بر تو عاشق شده‌ام. زن گفت: بر من چه عاشق شده‌اي، خواهر من از من خوب‌تر است و از پس من مي آيد، برو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت: چرا دروغ گفتي؟ زن گفت: تو راست نگفتي. اگر عاشق من بودي، پيش ديگري چرا مي‌رفتي؟ مرد شرمنده شد و رفت.
 
نوشته شده توسط اندیشه در 12:6 |  لينک دائمي   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

آخی دلم سوخت!

امروز بعد از کانون من و عاطفه رفتیم بازارچه قدم بزنیم. داشتیم می‌اومدیم که دیدم یه پسره اومده می‌گه می‌تونم وقتتونو بگیرم و اینا یا نه؟! گفتم نه. بعد همین‌جور دنبالمون اومد گفت به خدا من لات خیابون نیستم و لیسانس مملکتمو بازیگرم و اینا. اسمم اینه... گفتم حتما سیاهی لشکر بودی اسمتو نمی‌نوشتن جایی! من نشنیدم تا حالا! D: گفت نه به خدا بیا 5 شنبه می‌برمت کلاس پوران درخشنده! (جانم؟!) بعد هیچی دیگه هی اصرار که تو رو خدا شماره‌مو یادداشت کن. منم هی انکار... دیدم اگه نگیرم ول کن نیست و تا خونه میاد باهامون! گفتم بگو حفظ می‌کنم (اگه می‌دونست چه آلزایمریم!) گفت بریم بیرون پاساژ! گفتم باشه. به یه جایی رسیدیم که یه سری میله داشت که با زنجیر به هم وصل بودن. (بگو مریضی از رو زنجیرا بپری؟ یه متر اون ور تر که راه داره!) من پریدم دوستمم پرید. اون اومد بپره.... آخی، گناهی،... دلم سوختا! خواست بپره اما نشد انگار!! نوک کفشش گیر کرد به زنجیرها و آخی... پخش زمین شد! گناه داشت به خدا :)))) دوستاش از دور تا صحنه رو دیدن پریدن اومدن ببینن زنده‌اس یا نه! :o یعنی منم فکر کردم ضربه مغزی شده! پا شد از جاش... انگشتش پاره شده بود! گفتم ضایع کردیا! گفت حالا یادداشت کن! (ول کنم نبود حالا!) گفتم باشه بگو 4 تا من حفظ می کنم 4تام این دوستم! بعد گفت و دریغ از یه دونه عدد که یادم مونده باشه! گفت زنگ بزنیا... منم گفتم کاری ندارم که! زنگ بزنم چی بگم؟! D: با یه حال زاری گفت: خیلی لوســـــــــــی! آی دلم سوخت آی دلم سوخت.... D:
یادم باشه دیگه مانتو سفید نپوشم! ؛)
 
نوشته شده توسط اندیشه در 23:9 |  لينک دائمي   • 

جمعه ششم اردیبهشت 1387

یک نکته برای قبولی در ارشد....

به نقل از یکی از دوستان:
می‌گفت بعد مدت‌ها رفته بود دانشگاه بعد یکی از پسرهای همکلاسی ما رو می‌بینه ( اینم بگم که ایشون از مابالاتر بودن و پسر البته!) که این همکلاسی ما بر می‌گرده به‌ش می‌گه:
-فلانی جی‌اف داری؟
: نه، چطور؟
-پس چی‌کار می‌کنی؟ تست ارشد می‌زنی؟!

=))
بعد من الان داشتم با این دوستم چت می‌کردم. به‌ش می‌گم داری چی کار می‌کنی؟ گفت هیچی می‌چرخم و سیگار می‌کشم و چایی و اینا...
بعد صحبت رسید به اینجا که من تا حالا حتی لب به سیگار هم نزدم حتی یه پک!
دوستم بر می‌گرده می‌گه: تو که نه سیگار می‌کشی نه بی‌اف داری پس چی کار می‌کنی؟! تست ارشد می‌زنی؟! :))))))

 
نوشته شده توسط اندیشه در 1:41 |  لينک دائمي   • 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

غــــــــــــــــــــُر

خسته شدم از بس که همه‌ی مدارک با هم تناقض دارن
رو هر چی دست می‌ذاری گند یه جا دیگه در میاد*
چرا دیگه تغییر نمی‌کنم؟ باید لاغرتر می‌شدم!
همه‌ش دارم می‌خورم
مانتوم چروک شده٬ انگار از دهن گاو در اومده روم نمی‌شه راه برم تو شرکت
اعصاب ندارم
حقوق کی می‌دن پس؟ معلوم نیست پاداش می‌دن یا نه
حقوقم کمه
ماشین می‌خوام
بی‌اف می‌خوام
می‌خوام پول‌داااااااااار باشم
خونه پیش شرکت می‌خوام
که هر روز ۶.۳۰ از خونه پا نشم نیام بیرون
خوابم میاد
می‌خوام جیغ بزنم
می‌خوام اصلا میز و صندلیمو بردارم برم پایپینگ بشینم! آدم روحش شاد می‌شه اونا رو می‌بینه. همه با هم دوستن. اما واحد ما چی؟ همه‌ش دعوا، همه‌ش همه طلب‌کارن....اَه!
مامان بابا می‌خوام
می‌خوام هر روز که می‌رم خونه٬ تو خونه‌م روح جریان داشته باشه. حرارت داشته باشه
خسته شدم از این وضعیت
می‌گین چی کار کنم؟! :(

 

* باز می‌گن چرا ایران پیشرفت نمی‌کنه! به عنوان یکی که داره تو یه پروژه عظیم (ملی) کار می‌کنه می‌گم که با این وضعیت اگه در همین جایی که هستیم بمونیم شاهکار کردیم! حتما تو یه پست می‌نویسم دلایلشو. فعلا که تو مود غرم!

نوشته شده توسط اندیشه در 14:59 |  لينک دائمي   • 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

هیچ کی نمی‌دونه

 هیچ کی نمی‌دونه که چقدر به دعاهاش اعتقاد داشتم و چقدر گره از کارم باز می‌کرد....هیچ کی نمی‌دونه که چقدر پول‌هایی که بهمون می‌داد برکت می‌آورد با خودش...هیچ‌ کی نمی‌دونه که کل وجودش پر از برکت بود و امید...
نوشته شده توسط اندیشه در 9:25 |  لينک دائمي   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

سکوت

بر بینی شب
              انگشت چه کسی‌ست؟
-که حتی
           زنجره‌ها خاموشند
 
نوشته شده توسط اندیشه در 23:10 |  لينک دائمي   •